{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁵⁴

چرا که در باز شد و...

" همان لحظه در عمارت "

پدر تهیونگ بدون لحظه‌ای مکث با کلی خشم به سمت اتاق جونگکوک میرفت.
و بادیگارد پشت سرش مدام در گوشش وز وز میکرد.

_ قربان ولی الان اون خوابه چیزی برای دیدن نداره!
قربان یه لحظه وایسید!
کسی اونجا نیست!

کیم که دیگر نتوانست تحمل کند با شدت به سمت او برگشت و رو بهش توپید...

_ دهنتو ببند!
وقتی داری اینطوری حرف میزنی حتما یه چیزی شده!

و به راهش ادامه داد.
بعد از برداشتن چند قدم ایستاد و با شک گفت‌...

_ وایسا ببینم...
تهیونگ تو اتاقشه؟!

بادیگارد آب دهانش را به زور قورت داد و با لکنت پاسخ داد...

_ ب...بله قربان.

_ دروغ به من تحویل نده!
یا راستشو میگی...کاری میکنم راستشو بگی!

سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت...

_ نه قربان.
توی اتاقشون نیستن.

_ هه.
بار بعد که خواستی دروغ بگی تمرین کن.
بعدا به حسابت میرسم.

و به راهش ادامه داد.
به در اتاق که رسید دستور داد درش را باز کند و آن هم کرد.
تهیونگ جونگکوک را به دیوار چسباند و سرش را در گردنش فرو برد.
همانجا نفس عمیقی کشید و پوست نرم جونگکوک را به دندان گرفت.
جونگکوک با لذت چشمانش را بسته بود و ناله هایش را " آه " مانند بیرون میفرستاد.
تهیونگ بوسه‌ای خیس کنار لاله‌ی گوش جونگکوک گذاشت و سرش را بالا اورد.
جونگکوک اول گفت...

+ بهتره دیگه بری!

_ خودمم همین فکرو میکنم اما...
فکر نکنم بتونم امشب رو کنارت نباشم!

+ دست بردار الانه که یکی سر برس...

حرف جونگکوک با باز شدن در نصفه ماند.
نگاه جونگکوک و تهیونگ به سمت در کشیده شد.
کیم وارد شد.
با دیدن آنها چشمانش گشاد شد و اول از همه گفت...

_ تهیونگ داری چه غلطی میکنیییی؟!

تهیونگ جونگکوک را رها کرد و یک گام به جلو برداشت.

_ خودت اینجا چه غلطی میکنی؟!
مشکلت با من چیه؟!
چرا نمیتونی بذاری هرکاری که میخوام انجام بدم؟!

کیم پوزخندی زد و به جونگکوک اشاره کرد.

_ منظورت از هر کاری کبود کردن گردن اون پسره‌ست؟!

تهیونگ چشمانش را در حدقه چرخاند و پاسخ داد...

_ فقط بگو با اون چیکار داری!

کیم پاسخ داد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁵_ گفتم که...اون به...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁶{ taehyung }ابتدا ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵³و با ناباوری به شخ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵²اما در یک لحظه...م...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت : 4تهیونگ گفت: میخوام مثل قبل باشیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط