{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁵⁶

{ taehyung }

ابتدا فکر کردم که پدرم او را کشته است." زبونم لال"
اما نه هنوز نفس میکشید.
حتما بیهوش شده است.
اصلا حواسم نبود که قرص هایش را نخورده است.
سرم را بالا آوردم و رو به پدرم گفتم...

+ میشه فقط برسونینش بیمارستان؟!
خواهش میکنم!

_ خیلی خب.
ببرینش.

آرام بوسه‌ای روی موهایش زدم.
احتمالا این آخرین باری است که او را میبینم.
به معنای واقعی از زندگی نا امید بودم.
به سمت اتاقم رفتم و در را بستم.
خودم را روی تخت انداختم.
حتی نمیتوانستم گریه کنم.
تنها چشمانم را بستم و منتظر خواب ماندم.

" روز بعد "

برای آخرین بار جلوی آینه ایستادم.
کت و شلوار خوش رنگ و اتو کشیده.
موهای خوش حالت.
ساعت گران قیمت در دست راست.
کفش‌های لاکچری.
همه چیز عالی و بی‌نقص بود.
اما یک چیز اصلا خوب نبود.
آن هم این بود که من به این وصلت راضی نبودم.
و از این بد تر اینکه...
احتمالا دیگر هیچوقت نمیتوانم جونگکوک را ببینم.
این موضوع واقعا آزارم میدهد.
البته بی خداحافظی رهایش نکردم.
نامه‌ای نوشتم تا به دستش برسانند.
البته میدانم که احتمالا هیچوقت مرا نمیبخشد.
حق هم دارد.
چرا که خودم هم نمیتوانم خودم را ببخشم.

" چندی بعد "

کلی مهمان آمده بود.
کل عمارت تزیین شده بود.
عروس نیز با لبخند کنارم راه را طی میکرد.
دست‌هایمان در دست یکدیگر قفل شده بود‌.
این یک مورد حالم را واقعا به هم میزد.
جونگکوک راست میگفت.
این بشر خیلی لوس است.
مدام خودش را به من میچسباند.
انگار که متوجه نیست این وصلت اجباری‌ است.
ناگهان پایش لیز خورد و افتاد.
اما من فهمیدم که کارش از عمد بوده.
واکنشی نشان ندادم.
راستش را بخواهید داشتم جلوی خنده‌ا‌م را میگرفتم.
تنها نگاهش کردم.
با چهره‌ای خشمگین صاف به چشمانم زل زد.
طوری که فقط خودم‌ بشنوم حرصی گفت...

_ نمیخوای هیچ کاری بکنی؟!

+ نه.
پس تا آبرومونو نبردی پاشو.

_ واقعا که‌.

چند پیشخدمت آمدند تا کمکش کنند.
سپس به راه ادامه دادیم.
بالاخره به جایگاه رسیدیم.
عاقد شروع کرد به صحبت کردن.
بالاخره وقت گفتن " بله " فرا رسید.
از همین لحظه میترسیدم.

_ جناب آقای کیم تهیونگ ایا بنده وکلیم؟!

بعد از کمی مکث خواستم پاسخ دهم اما...
یک صدا مانعم شد.

_ دست نگه دادید!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۰)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁷" درمانگاه سئول "{...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁸وای خدای من.از جذا...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁵_ گفتم که...اونم ب...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁴چرا که در باز شد و...

دیوار نگاره پر نگاره بخش پایانی مردان۳

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_11···هرچه‌قدر با خودم کلنجار رفتم ، فه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط