{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

## حادثه‌ی بوفه

یک بعد از ظهرِ کسل‌کننده.

جونکوک هوسِ لیوانِ مخصوصِ خودش را کرده بود . همان لیوانی که یادگار پدرش بود



لیوان رویِ بالاترین طبقه‌ی بوفه‌ی چوبیِ قدیمی بود.

جونکوک صندلیِ آشپزخانه را کشید و زیرِ بوفه گذاشت.

«خب، لیوانِ مخصوصِ من، بیا پایین!»

صندلی لق بود.

وقتی جونکوک روی آن ایستاد، صندلی شروع به لرزیدن کرد.

«ای وای…»

قبل از اینکه بتواند عکس‌العمل نشان دهد، صندلی زیرِ پایش در رفت.

«آآآآآآآآآآآآخ!»

با کمر به زمین خورد. صدایِ ضربه‌ی محکمی در خانه پیچید


صدای فریاد کوک، مثل زنگ خطری برای تهیونگ بود. او که در اتاق دیگری بود، با سرعت برق‌آسا خودش را به سالن رساند. با دیدن وضعیت کوک، رنگ از رویش پرید.

تهیونگ:
«کوک! حالت خوبه؟ چی شد؟»

کوک فقط توانست با درد به پایش اشاره کند و نفس‌نفس بزند. تهیونگ بدون معطلی، با نگرانیِ شدید، کوک را در آغوش گرفت و به سمت ماشین برد، مستقیم به سمت نزدیک‌ترین مطب پزشک.

در مطب، دکتر بعد از معاینه، با لحنی جدی گفت:
«پیچ‌خوردگی شدیدیه. باید جا بیفته. ممکنه یه کم درد داشته باشه.»

کوک با شنیدن این حرف، ترسید. چشمانش گرد شد و به تهیونگ چسبید. تهیونگ، با نهایتِ مهربانی و قوت قلب، او را در آغوش گرفت.

تهیونگ:
«نترس. من اینجام. خودتو به من بسپار.»

کوک صورتش را به سینه‌ی تهیونگ فشرد. دست‌های تهیونگ دورش حلقه شد، محکم و محافظ.

دکتر آماده شد. با یک حرکت سریع و قاطع، پای کوک را در جهت درست چرخاند.

کوک:
(با تمام توان جیغ کشید)
«آآآآآآآآآآآخ!»

دردِ لحظه‌ایِ جا افتادنِ استخوان، غیرقابل تحمل بود. فریادش در اتاق پیچید و بعد… همه چیز سیاه شد. کوک، بی‌هوش، در آغوشِ گرم و امنِ تهیونگ افتاد.
دیدگاه ها (۹)

#ارباب‌سنگدل #پارت_33 روز ها در پی هم می‌گذشتند و بلاخره ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_19 ا.ت با چشمای قرمز. از پله ها اومد پ...

معامله p20چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک آرام از آغوش تهیونگ بیرون ...

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162✦...................

پارت سی‌وهشتم | صدای شلیکپارک لاراهنوز صدای خنده‌هامون توی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط