Rz prpr
Rz prpr ³²
شب مهمونی(ویو کوک)
بی حوصله تو اتاقم نشسته بودم تا چند ساعت دیگه مهمونا میومدن و من واقعا حال مهمونی نداشتم ولی نمیخواستم دل یونگی رو بشکنم
بعد از یه دوش کوچیک سمت رگال لباسام رفتم و یه پیرهن تنگ سفید با یه شلوار کمربند دار مشکی پوشید(زیاد تو توصیف خوب نیستم شرمنده 😅)
بیرون رفت یونگی لبخند زد و گفت: میترسم چش بخوری انقد جذاب شدی
(راستی یونگی یه تیپ مافیا طور زده )
کوک: خودتو بگو میترسم آخر مهمونی چنتا کشته بدیم آقای مافیا
یونگی: داداش مافیا داشتن اینه دیگه جذاب و گنگ
کوک: آره را.....
با صدای زنگ گوشی یونگی حرفم قطع شد
یونگی: بله ؟
یونگی: شما؟
یهو لبخند زد و گفت : کوک بیا دوستت جیمینه
گوشی رو برداشتم
کوک: سلام جیمینا
........................
کوک: نه بابا داداشمه (با خنده)
.........................
کوک: اوکی الان درو باز میکنم
سمت ایفون رفتم و درو زدم
چند دقیقه بعد در باز شد با دیدن جیمین پریدم تو بغلش
کوک: دلم تنگ شده بوددددد
جیمین: منممم
نیم ساعت بعد همه مهمونا اومده بودن و حسابی شلوغ بود
روی صندلی نشسته بودم و مثل همیشه تو گذشته بودم که پسری سمتم اومد
لیهو: هی خوشگله میای برقصیم ؟
چند ثانیه بهش نگاه کردم زیبا بود موهای طلایی و چشمای آبی ولی باز هم مثل تهیونگ زیبا نبود ولی چی میشد اگه به خودم یه فرصت دیگه میدادم؟
لبخند زدم و گفتم: حتما
دستمو تو دستش گذاشتم
ویو یونگی
کنار جیهوپ وایساده بودم و داشتم راجب ماموریت تازمون تو سئول باهاش حرف میزدم که جیمین آروم از کنارمون رد شد و من چند لحظه مات شدم
جیهوپ: یونگی مردی؟؟؟
یونگی: ها؟ نه یه لحظه حواسم پرت شد
جیهوپ پوزخند زد: پس عاشق شدی کلک
یونگی: چی؟ نه بابا
جیهوپ: عع اونجارو این همون پسره نیست؟ انگار داره یکی رو میبوسه
با شتاب چرخیدم و جیهوپ قهقه ای زد
یونگی چشم غره ای بهش رفتم که گفت: یونگی تو عاشقش شدی ولی نمیخوای قبول کنی زود باش برو بهش اعتراف کن
یونگی: چی نه آخه چجوری؟
جیهوپ ریز هولم داد و گفت: برو پسر تو میتونی
شب مهمونی(ویو کوک)
بی حوصله تو اتاقم نشسته بودم تا چند ساعت دیگه مهمونا میومدن و من واقعا حال مهمونی نداشتم ولی نمیخواستم دل یونگی رو بشکنم
بعد از یه دوش کوچیک سمت رگال لباسام رفتم و یه پیرهن تنگ سفید با یه شلوار کمربند دار مشکی پوشید(زیاد تو توصیف خوب نیستم شرمنده 😅)
بیرون رفت یونگی لبخند زد و گفت: میترسم چش بخوری انقد جذاب شدی
(راستی یونگی یه تیپ مافیا طور زده )
کوک: خودتو بگو میترسم آخر مهمونی چنتا کشته بدیم آقای مافیا
یونگی: داداش مافیا داشتن اینه دیگه جذاب و گنگ
کوک: آره را.....
با صدای زنگ گوشی یونگی حرفم قطع شد
یونگی: بله ؟
یونگی: شما؟
یهو لبخند زد و گفت : کوک بیا دوستت جیمینه
گوشی رو برداشتم
کوک: سلام جیمینا
........................
کوک: نه بابا داداشمه (با خنده)
.........................
کوک: اوکی الان درو باز میکنم
سمت ایفون رفتم و درو زدم
چند دقیقه بعد در باز شد با دیدن جیمین پریدم تو بغلش
کوک: دلم تنگ شده بوددددد
جیمین: منممم
نیم ساعت بعد همه مهمونا اومده بودن و حسابی شلوغ بود
روی صندلی نشسته بودم و مثل همیشه تو گذشته بودم که پسری سمتم اومد
لیهو: هی خوشگله میای برقصیم ؟
چند ثانیه بهش نگاه کردم زیبا بود موهای طلایی و چشمای آبی ولی باز هم مثل تهیونگ زیبا نبود ولی چی میشد اگه به خودم یه فرصت دیگه میدادم؟
لبخند زدم و گفتم: حتما
دستمو تو دستش گذاشتم
ویو یونگی
کنار جیهوپ وایساده بودم و داشتم راجب ماموریت تازمون تو سئول باهاش حرف میزدم که جیمین آروم از کنارمون رد شد و من چند لحظه مات شدم
جیهوپ: یونگی مردی؟؟؟
یونگی: ها؟ نه یه لحظه حواسم پرت شد
جیهوپ پوزخند زد: پس عاشق شدی کلک
یونگی: چی؟ نه بابا
جیهوپ: عع اونجارو این همون پسره نیست؟ انگار داره یکی رو میبوسه
با شتاب چرخیدم و جیهوپ قهقه ای زد
یونگی چشم غره ای بهش رفتم که گفت: یونگی تو عاشقش شدی ولی نمیخوای قبول کنی زود باش برو بهش اعتراف کن
یونگی: چی نه آخه چجوری؟
جیهوپ ریز هولم داد و گفت: برو پسر تو میتونی
- ۳۸۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط