رمان نفرت و عشق
^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ¹⁷|
من نباید بیشتر اعصبانی باشم؟
از شرکت من برو بیرون
تهیونگ: دختره ی عوضی
تهیونگ با قدم های محکم رفت بیرون و درو محکم بست
یک ماه بعد:
کارهای شرکت تموم شد بود و داشتم میرفتم پایین و سوار ماشین شدم و رفتم به سمت عمارت
رفتم تو و کتمو دراوردم و نشستم و همه ی خدمتکارهارو مرخص کرده بود
یک ساعتی گذشت که صدای در اومد بلند شدم و قدم برداشتم به سمت در
که وقتی باز کردم دیدم تهیونگ هست که شلیک شده بود بهش و خونریزی داشت
همینجوری نگاهم میکرد و نفس نفس میزد
ات: چی شده؟؟؟
کی این کارو باهات کارده؟؟؟؟؟!!!
تهیونگ بدون هیچ حرفی بیهوش شد و افتاد توی بغلم
کتمو اوردم و زود بردمش به سمت ماشین و رفتم به سمت بیمارستان
چندساعت منتظر موندم ، رفت توی اتاق عمل که دکتر گفت حالشون خوبه و عمل هم با موفقیت انجام شد.
روی صندلی چندساعت دیگه نشستم یه نگاه به ساعتم انداختم که دیدم ساعت 3 نصف شب هست.
فردا صبح شده بود و اونجا خوابم برده بود بلند شدم و رفتم به سمت دکتر و گفتم
ات: میتونم الان کیم تهیونگ ببینم
د.ر: بله الان میتونید ببینید لطفا سمت اون در برید
رفتم به سمت اتاق و نشستم و دیدم اونم بیدار شده
ات: حالت خوبه؟
تهیونگ: بهترم
ادامه ...
|پارت ¹⁷|
من نباید بیشتر اعصبانی باشم؟
از شرکت من برو بیرون
تهیونگ: دختره ی عوضی
تهیونگ با قدم های محکم رفت بیرون و درو محکم بست
یک ماه بعد:
کارهای شرکت تموم شد بود و داشتم میرفتم پایین و سوار ماشین شدم و رفتم به سمت عمارت
رفتم تو و کتمو دراوردم و نشستم و همه ی خدمتکارهارو مرخص کرده بود
یک ساعتی گذشت که صدای در اومد بلند شدم و قدم برداشتم به سمت در
که وقتی باز کردم دیدم تهیونگ هست که شلیک شده بود بهش و خونریزی داشت
همینجوری نگاهم میکرد و نفس نفس میزد
ات: چی شده؟؟؟
کی این کارو باهات کارده؟؟؟؟؟!!!
تهیونگ بدون هیچ حرفی بیهوش شد و افتاد توی بغلم
کتمو اوردم و زود بردمش به سمت ماشین و رفتم به سمت بیمارستان
چندساعت منتظر موندم ، رفت توی اتاق عمل که دکتر گفت حالشون خوبه و عمل هم با موفقیت انجام شد.
روی صندلی چندساعت دیگه نشستم یه نگاه به ساعتم انداختم که دیدم ساعت 3 نصف شب هست.
فردا صبح شده بود و اونجا خوابم برده بود بلند شدم و رفتم به سمت دکتر و گفتم
ات: میتونم الان کیم تهیونگ ببینم
د.ر: بله الان میتونید ببینید لطفا سمت اون در برید
رفتم به سمت اتاق و نشستم و دیدم اونم بیدار شده
ات: حالت خوبه؟
تهیونگ: بهترم
ادامه ...
- ۵.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط