نیمه های شهریور بود غم تمام شدن تابستان روی دلم سنگینی م
نیمه های شهریور بود، غم تمام شدن تابستان روی دلم سنگینی می کرد اما فکر خرید مدرسه ذوق عجیبی داشت برایم. آن سال بین همه ی وسایلی که نو میشدند دلم بدجور برای یک چتر قرمز گل گلی رفته بود. خریدمش. هر روز کارم شده بود بروم در هوای آفتابی چتر را باز کنم و قدم بزنم. خودم را در روزهای بارانی پاییز تصور میکردم، روزهایی که مطمئن بودم خبری از خیس شدن و سرما خوردگی بعدش نیست..
مدرسه شروع شد. آن روز را یادم نمیرود از صبح ابرهای سیاه بالای سرم خبر از باران میدادند اما من ذره ای نگرانی نداشتم. باران شروع شد. یکی از همکلاسی هایم گفت که پدرش مرا هم برساند اما قبول نکردم؛ با غرور چترم را نشان دادم، چتری که نمیگذاشت خیس شوم، چتری که با وجود آن نیاز به کمک کسی نداشتم! با خوشحالی قفلش را زدم اما باز نشد! دوباره زدم، دوباره زدم، نشد که نشد! قفلش گیر کرده بود و باران هم هر لحظه شدیدتر میشد. چتری که روزی آن همه برایم عزیز بود حالا برایم هیچ ارزشی نداشت. جایی که باید به دادم میرسید خراب شده بود. من به امید داشتنش حتی کمک همکلاسی ام را رد کرده بودم! آن شب تب سختی کردم و تا چند روز نتوانستم به مدرسه بروم، بعد از آن چتر را پرت کردم گوشه ی انباری و تمام!
سال ها گذشت تا بفهمم خیلی از آدم ها هم مثل همان چتر هستند.. همان هایی که روزهای خوب و آفتابی زندگی کنارمان هستند؛ خیالمان را راحت میکنند که در روزهای سخت هم تنهایمان نمیگذارند، به امید همراهی شان تمام راه های دیگر را میبندیم، اما درست جایی که باید باشند شانه خالی میکنند... من سال هاست برای انتخاب آدم های زندگی ام منتظر روزی میمانم که آسمان زندگی رویش را سیاه کند، باران مشکلات که شروع شد سرم را بالا میگیرم تا ببینم کدامشان برایم چتری میشوند...
(:(
مدرسه شروع شد. آن روز را یادم نمیرود از صبح ابرهای سیاه بالای سرم خبر از باران میدادند اما من ذره ای نگرانی نداشتم. باران شروع شد. یکی از همکلاسی هایم گفت که پدرش مرا هم برساند اما قبول نکردم؛ با غرور چترم را نشان دادم، چتری که نمیگذاشت خیس شوم، چتری که با وجود آن نیاز به کمک کسی نداشتم! با خوشحالی قفلش را زدم اما باز نشد! دوباره زدم، دوباره زدم، نشد که نشد! قفلش گیر کرده بود و باران هم هر لحظه شدیدتر میشد. چتری که روزی آن همه برایم عزیز بود حالا برایم هیچ ارزشی نداشت. جایی که باید به دادم میرسید خراب شده بود. من به امید داشتنش حتی کمک همکلاسی ام را رد کرده بودم! آن شب تب سختی کردم و تا چند روز نتوانستم به مدرسه بروم، بعد از آن چتر را پرت کردم گوشه ی انباری و تمام!
سال ها گذشت تا بفهمم خیلی از آدم ها هم مثل همان چتر هستند.. همان هایی که روزهای خوب و آفتابی زندگی کنارمان هستند؛ خیالمان را راحت میکنند که در روزهای سخت هم تنهایمان نمیگذارند، به امید همراهی شان تمام راه های دیگر را میبندیم، اما درست جایی که باید باشند شانه خالی میکنند... من سال هاست برای انتخاب آدم های زندگی ام منتظر روزی میمانم که آسمان زندگی رویش را سیاه کند، باران مشکلات که شروع شد سرم را بالا میگیرم تا ببینم کدامشان برایم چتری میشوند...
(:(
- ۳.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط