armyaa is talking
army_aa is talking:
📜: سطر اول داستان ما
Part 10
عشق همیشه با یک اعتراف شروع نمیشود.
گاهی با یک نگرانی ساده.
یک نگاه طولانی به یک پیام.
یک مکثِ بیدلیل روی نام کسی.
و من…
در سکوت میان پیامها،
در میان روزهای عادی،
در همان لحظههایی که هیچکس فکرش را نمیکرد
فهمیدم که دلم چیز دیگری میخواهد.
عشق یکهو روی سرم خراب نشد.
آرام آمد،
مثل سایهای که دنبال نور حرکت میکند.
یک شب
وسط حرفهای معمولی
یکدفعه فهمیدم
من دیگر فقط «نگرانش» نیستم.
دیگر فقط «عادت» نکردهام.
من واقعاً
تمام روزم را با او تنظیم کردهام.
صبح از خواب بیدار میشدم و ناخودآگاه گوشیم را چک میکردم.
سر کلاس
حواسم نصفهنیمه بود
چون فکر میکردم الان چه میکند.
شبها
فقط با حرف زدن با او آرام میشدم.
این رفتارها را قبلاً برای هیچکس نداشتم.
درونم پر از انرژیِ عجیبی شده بود:
ترس
هیجان
اضطراب
دلتنگی
و یک حس گرم که نمیدانستم اسمش چیست
تا اینکه یک روز
بالاخره در ذهنم اعتراف کردم:
«دوستش دارم… نه معمولی… نه ساده… عمیق.»
و این عشق
نه کودکانه بود
نه سطحی
نه زودگذر.
حسی بود که با هر چیز کوچک
بزرگتر میشد:
یک احوالپرسی ساده
یک خستگی
یک حرف کوتاه
یک ناراحتی کوچک.
همهچیزش روی من تأثیر داشت.
تمام وجودش،
تمام بودنش،
برایم مهم شده بود.
بیش از حد.
اما داستان همیشه با عشق جلو نمیرود…
بعضیوقتها عشق
بهانهای میشود برای دردهای بزرگتر.
و درست وقتی احساساتم به اوج رسیده بود،
اتفاقی افتاد
که مسیر ما را شکست…
📜: سطر اول داستان ما
Part 10
عشق همیشه با یک اعتراف شروع نمیشود.
گاهی با یک نگرانی ساده.
یک نگاه طولانی به یک پیام.
یک مکثِ بیدلیل روی نام کسی.
و من…
در سکوت میان پیامها،
در میان روزهای عادی،
در همان لحظههایی که هیچکس فکرش را نمیکرد
فهمیدم که دلم چیز دیگری میخواهد.
عشق یکهو روی سرم خراب نشد.
آرام آمد،
مثل سایهای که دنبال نور حرکت میکند.
یک شب
وسط حرفهای معمولی
یکدفعه فهمیدم
من دیگر فقط «نگرانش» نیستم.
دیگر فقط «عادت» نکردهام.
من واقعاً
تمام روزم را با او تنظیم کردهام.
صبح از خواب بیدار میشدم و ناخودآگاه گوشیم را چک میکردم.
سر کلاس
حواسم نصفهنیمه بود
چون فکر میکردم الان چه میکند.
شبها
فقط با حرف زدن با او آرام میشدم.
این رفتارها را قبلاً برای هیچکس نداشتم.
درونم پر از انرژیِ عجیبی شده بود:
ترس
هیجان
اضطراب
دلتنگی
و یک حس گرم که نمیدانستم اسمش چیست
تا اینکه یک روز
بالاخره در ذهنم اعتراف کردم:
«دوستش دارم… نه معمولی… نه ساده… عمیق.»
و این عشق
نه کودکانه بود
نه سطحی
نه زودگذر.
حسی بود که با هر چیز کوچک
بزرگتر میشد:
یک احوالپرسی ساده
یک خستگی
یک حرف کوتاه
یک ناراحتی کوچک.
همهچیزش روی من تأثیر داشت.
تمام وجودش،
تمام بودنش،
برایم مهم شده بود.
بیش از حد.
اما داستان همیشه با عشق جلو نمیرود…
بعضیوقتها عشق
بهانهای میشود برای دردهای بزرگتر.
و درست وقتی احساساتم به اوج رسیده بود،
اتفاقی افتاد
که مسیر ما را شکست…
- ۹۲۶
- ۲۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط