وقتی نقاب چهره ی خود را کنار زد

وقتی نقاب چهره ی خود را کنار زد
خطی به روی گونه ی سرخِ انار زد
من پلک می زدم بدوانم خیال را
او جای پا به جاده ی گرد و غبار زد
ای کاش لال می شدم و دم نمی زدم
افسوس قلب کوچک من بی گُدار زد
حالِ مرا دهان به دهان نقل کرد و بعد
چون باد رفت و سهم مرا انتظار زد
افتاد پلک شب ولی از او خبر نبود
آن دم که آفتاب دم از افتخار زد
یک شب دوباره با غم او رفت و باز هم
گُنجشکِ کُنج سینه ی من بی قرار زد
دیدگاه ها (۱۵)

من تموم قصه هام قصه توستاگه غمگینه اون ازغصه توستیه دفعه مثل...

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می ...

با اینکه به جز داغ از او هیچ نماندهچون آب مرا در عطش خویش نش...

غزلم زنده بمان قافیه هایت با منپشتِ هم واژه بچین توے دهانم ت...

📗 عموی بابا عموی بابا که مُرد وسط یک مهمانی خانوادگی داشتیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط