{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی نقاب چهره ی خود را کنار زد

وقتی نقاب چهره ی خود را کنار زد
خطی به روی گونه ی سرخِ انار زد
من پلک می زدم بدوانم خیال را
او جای پا به جاده ی گرد و غبار زد
ای کاش لال می شدم و دم نمی زدم
افسوس قلب کوچک من بی گُدار زد
حالِ مرا دهان به دهان نقل کرد و بعد
چون باد رفت و سهم مرا انتظار زد
افتاد پلک شب ولی از او خبر نبود
آن دم که آفتاب دم از افتخار زد
یک شب دوباره با غم او رفت و باز هم
گُنجشکِ کُنج سینه ی من بی قرار زد
دیدگاه ها (۱۵)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

پارت ۶

شاهکاری به نام دروغ

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p96هوای سرد ساختمان متروک، نفس کشیدن رو ...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت می‌گیره!جین که انگار از گریه‌ها...

پارت اول._*بی گناهان*_

پارت: 9 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه ...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط