{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁷ | اون مال منه

به محض اینکه درهایِ عظیمِ تالار باز شد، موسیقیِ کلاسیکِ ملایمی که در فضا طنین‌انداز بود، عملاً به حاشیه رفت. صدها جفت چشم، با ترکیبی از ترس، احترام و حسادت، رویِ زوجِ واردشونده قفل شد. «ات»، با لباسی که مثلِ شبِ پرستاره می‌درخشید، در کنارِ جونکوک که با آن کت‌وشلوارِ دست‌دوز، ابهتی پادشاه‌گونه داشت، بی‌نقص به نظر می‌رسید.
دخترانِ حاضر در تالار، با نگاه‌هایی که از حسادت می‌سوخت، جونکوک را برانداز می‌کردند؛ مردی که تا همین دیروز دست‌نیافتنی‌ترین فردِ دنیایِ زیرزمینی بود، حالا بازویِ «ات» را چنان محکم و مالکانه گرفته بود که هیچ‌کس جرأتِ نزدیک شدن نداشت.
اما آرامشِ مراسم دیری نپایید. مردی میانسال با کت‌وشلواری زرشکی‌رنگ که نشان از نفوذِ بالای او داشت، با قدم‌هایِ شمرده به سمتِ آن‌ها آمد. او «کانگ دونگ-هو»، یکی از باسابقه و بی‌رحم‌ترین قاچاقچیانِ قدیمی بود که همیشه با جونکوک رقابت داشت.
دونگ-هو به جایِ سلام کردن به جونکوک، نگاهش را با وقاحت رویِ «ات» ثابت کرد. او با لبخندی که بویِ تعفنِ فساد می‌داد، گفت: «شنیده بودم جونکوکِ بزرگ بالاخره اسباب‌بازیِ جدیدی پیدا کرده، اما فکر نمی‌کردم این‌قدر… ظریف و خواستنی باشه.»
او حتی یک قدم فراتر رفت و نگاهش را با نیتِ پلیدی رویِ شانه‌هایِ لختِ «ات» چرخاند. جونکوک که دستش رویِ کمرِ «ات» بود، حس کرد که عضلاتش منقبض شده. رگ‌هایِ رویِ گردنش برجسته شد و صدایِ خرد شدنِ دندان‌هاش را می‌تونست بشنود. او سعی کرد لبخندِ سردش را حفظ کند، اما صدایش لرزه‌ای از خشم داشت: «کانگ، مراقبِ کلماتی که به زبون میاری باش. ممکنه امشب آخرین شبی باشه که این زبون توی دهنته.»
دونگ-هو قهقه‌ای زد و با نیشخند گفت: «هنوز هم تندخویی، پسر.» و بدونِ اینکه ذره‌ای احترام قائل شود، از کنارِ آن‌ها گذشت.
بعد از رفتنِ «کانگ دونگ-هو»، فضا برایِ لحظه‌ای مثلِ میدانِ مین، بی‌صدا و مرگبار شد. جونکوک متوجه شد که «ات» کمی رنگ پریده است. او با آرامشِ ساختگی، به «ات» نزدیک‌تر شد و در گوشش زمزمه کرد: «به هیچ‌کس جز من نگاه نکن. امشب اینجا پر از کرکس‌هایی هست که منتظرِ یه لحظه غفلتن.»
تهیونگ و یونا که کمی آن‌طرف‌تر بودند، متوجهِ این جوّ سنگین شدند. تهیونگ بلافاصله خودش را به جونکوک رساند و با لحنی که وانمود می‌کرد شوخی است، اما چشم‌هایش به شدت مراقب بود، گفت: «مثل اینکه کانگِ پیر دوباره یادش رفته جایگاهش کجاست. می‌خوای همین الان ترتیبش رو بدم؟»
جونکوک نگاهِ تیزی به جمعیت انداخت. «نه، الان نه. اینجا خیلی چشم هست.»
در حالی که جونکوک مشغولِ گفتگوهایِ رسمی و سرد با برخی از سرانِ باندهایِ دیگر بود، «ات» مجبور بود با نگاه‌هایِ خیره‌یِ اطرافیان و زمزمه‌هایِ پنهانیِ دخترانی که با حسادت او را برانداز می‌کردند، دست‌وپنج نرم کند.
در یکی از همین لحظات، «لیما» و «بارام» به «ات» نزدیک شدند تا کمی از آن فشارِ محیط فاصله بگیرند. لیما با صدایِ آرامی گفت: «ات، مواظبِ اطراف باش. من دیدم که چند نفر از افرادِ کانگ دور تا دورِ سالن پراکنده شدن. اونا دارن حرکاتِ جونکوک رو زیرِ نظر می‌گیرن.»
درست در همان لحظه، «کیان» که از دور اوضاع را می‌پایید، به سمتِ اورا آمد و بدونِ اینکه نگاهش را از ورودی‌هایِ تالار بگیرد، دستِ اورا را محکم گرفت و او را به سمتِ ستونِ سنگیِ خلوتی کشید. صدایِ خش‌دار و نگرانِ کیان در فضایِ شلوغ پیچید: «اورا، اگه اتفاقی افتاد، بدونِ مکث با بقیه‌یِ دخترا برو سمتِ ماشین‌ها. امنیتِ عمارت امروز دچارِ نفوذ شده.»
اورا با تعجب به او نگاه کرد: «چی داری میگی کیان؟ یعنی مراسم…»
کیان حرفش را قطع کرد: «بیشتر از یه مراسمه. یه دامه.»
در همین حال، در سمتِ دیگرِ سالن، «یونا» با تهیونگ درگیرِ یک بازیِ کلامیِ خطرناک بود. تهیونگ که حالا مستِ قدرت و الکلِ گران‌قیمتِ مراسم بود، با لبخندی که بویِ خطر می‌داد، به یونا نزدیک شد و گفت: «می‌دونی یونا، امشب ممکنه اون‌قدر شلوغ بشه که نتونم مراقبت باشم. بهتره نزدیکم بمونی.»
یونا با شیطنت به او نگاه کرد، اما در چشمانش ترسِ عمیقی بود که سعی می‌کرد پنهانش کند: «فکر کردی من کسی‌ام که به محافظت نیاز داشته باشه؟»
ساعت‌ها به کندی می‌گذشت. هر لحظه، سنگینیِ نگاه‌ها رویِ جونکوک و «ات» بیشتر می‌شد. انگار همه‌یِ افرادِ حاضر در آن تالار، برایِ یک هدفِ واحد جمع شده بودند: تماشایِ فروپاشیِ امپراتوریِ جونکوک.
جونکوک که حالا متوجهِ تحرکاتِ مشکوکِ افرادِ کانگ شده بود، به سمتِ «ات» برگشت. «ات، می‌خوام بری سمتِ ماشین. همین الان. تهیونگ و کیان تو رو همراهی می‌کنن.»
«ات» با لرزشی در صدایش گفت: «تو چی؟»
جونکوک نگاهش را به درهایِ تالار دوخت. «من باید این بازی رو همین‌جا تموم کنم.»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁸ | اون مال منهدستِ جونکوک رویِ ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁹ | اون مال منهصدایِ قدم‌هایِ سن...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁶ | اون مال منهشب به نیمه رسیده ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁵ | اون مال منهکل‌کلِ یونا و تهی...

نویسنده آوین | فیک جدید📌سلام سلام من اومدم با یه فیک به اسم ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹² | ترسبعد از صرف ناهار، دایول و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط