{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت³² | سقوط در آغوشِ خون

جونکوک دیگر جونکوکِ سابق نبود. او دیگر آن مردِ مقتدر و حسابگر نبود؛ او تبدیل به یک هیولایِ شکاری شده بود که بویِ خون را از فرسنگ‌ها دورتر حس می‌کرد. او از طریقِ تحلیلِ رفتارِ آن ربایندگان، فهمید که آن گیره‌یِ مروارید، یک تله نبود، بلکه یک «آزمون» بود. او با استفاده از یک سیستمِ ردیابیِ بسیار پیشرفته، توانست سیگنالِ ضعیفِ یک دستگاهِ فرستنده را در یک زیرزمینِ مستحکم در حاشیه‌یِ جنگل‌هایِ شمالی شناسایی کند.
«جونکوک، اونجا…» کیان با انگشت به نقشه‌یِ دیجیتال اشاره کرد. «یه ساختمونِ نظامیِ متروکه. هیچِ ردی از ترددِ عادی نیست، اما سیگنال دقیقاً از همون‌جا میاد.»
بدونِ کلمه‌ای صحبت، جونکوک به سمتِ ماشین پرید.
محلِ حادثه | زیرزمینِ تاریک
وقتی آن‌ها به آن مکان رسیدند، فضا بویِ باروت و مرگ می‌داد. آن‌ها به محضِ نزدیک شدن، واردِ یک نبردِ تمام‌عیار شدند. این دیگر یک ربایشِ ساده نبود؛ این یک جنگِ چرپی بود. مهاجمان، مثلِ سایه‌ها از میانِ تاریکی بیرون می‌آمدند. در میانه‌یِ درگیری، صدایِ شلیکِ گلوله‌ها و فریادهایِ درد، فضایِ سنگینِ جنگل را پر کرده بود.
«حمله کنید!» جونکوک فریاد زد، در حالی که با خشمی مرگبار، راهش را از میانِ دشمنان باز می‌کرد. او نمی‌دنست دشمن کیست. او فقط می‌دید که مردانی با چهره‌هایِ پوشیده، یکی پس از دیگری یا در حالِ فرار در تاریکیِ جنگل بودند یا با گلوله‌هایِ بی‌رحمانه در خون غلت می‌خوردند.
او با پریدن از میانِ دو سرباز، به سمتِ آخرین درِ آهنیِ زیرزمین دوید. قلبش داشت منفجر می‌شد. او با تمامِ توان در را با لگد باز کرد.
اتاقِ سرد و تاریک بود. در گوشه‌یِ اتاق، زیرِ یک نورِ لرزان، او را دید. «ات» را دید. او در میانِ لباس‌هایِ پاره و با چشمانی که از ضعف باز نشده بودند، دیده شد.
«پیدات کردم…» جونکوک با صدایی که از شادیِ تلخ می‌لرزید، به سمتِ او دوید. او در حالِ رسیدن به او بود، در حالِ لمس کردنِ دوباره‌یِ آن موجودِ محبوبش.
اما…
درست در همان لحظه‌ای که دستِ جونکوک برایِ در آغوش گرفتنِ او دراز شد، صدایِ مهیبِ یک شلیکِ تک‌ضرب از میانِ تاریکیِ راهرو بلند شد.
تَنگ!
صدایِ برخوردِ گلوله به گوش رسید، اما نه به جونکوک.
«آاااااااااه!»
جیغِ کوتاه و بریده‌یِ «ات» در فضایِ اتاق پیچید. جونکوک در کسری از ثانیه، قبل از اینکه حتی بفهمد چه اتفاقی افتاده، در میانه‌یِ حرکتش خشک شد. او دید که گلوله، راهش را از میانِ تاریکی باز کرده و مستقیماً به بدنِ ظریفِ «ات» برخورد کرده است.
«نه! نه! نه!» فریادِ جونکوک، بیشتر شبیه به یک نعره‌یِ وحشتناک بود.
او با سرعتی غیرانسانی به سمتِ او پرت شد و قبل از اینکه بدنِ «ات» به زمین برخورد کند، او را در آغوش گرفت. «ات» در حالی که به شدت از درد می‌لرزید و خون از پهلویش به سرعت به لباس‌هایش نفوذ می‌کرد، به درونِ سینه‌یِ گرمِ جونکوک سقوط کرد.
«نگاه منو نگاه کن! چشمات رو نبند! بهم بگو که زنده‌ای!» جونکوک با دستانی که حالا کاملاً از خونِ سرخِ «ات» رنگین شده بود، صورتِ او را گرفت. او سعی می‌کرد با فشارِ دست‌هایش، جلویِ جاری شدنِ خون را بگیرد، اما خون مثلِ یک رودخانه‌یِ خشمگین از میانِ انگشتانش می‌گریخت.
«ات… خواهش می‌کنم… من رو تنها نذار… من دنیا رو برات می‌کشم، فقط بمون…» صدایِ جونکوک که تا حالا هیچ‌کس در او نشنیده بود، حالا می‌لرزید؛ صدایی که ترکیبی از قدرتِ مطلق و درماندگیِ محض بود.
«ات» سعی کرد لب‌هایش را تکان بدهد، اما تنها چیزی که از او خارج شد، ردی از خون بود که رویِ لب‌هایِ لرزانش نشست. چشمانش، که حالا با بی‌حسی و درد به جونکوک خیره شده بود، داشت کم‌کم به تاریکی می‌رفت.
در همین حال، در بیرون از اتاق، صدایِ درگیریِ کیان و تهیونگ با مهاجمانِ باقی‌مانده و صدایِ فرارِ آخرین نفر از آن منطقه، مثلِ موسیقیِ مرگ در گوشِ جونکوک می‌پیچید. او دیگر هیچ‌چیز را نمی‌شنید؛ او فقط صدایِ تپشِ ضعیفِ قلبِ «ات» در آغوشش بود که داشت با هر ثانیه، از دسترسش دور می‌شد.
جونکوک، در حالی که با تمامِ وجودِ او را در آغوش فشرده بود، به آسمانِ تاریکِ اتاق خیره شد. او هنوز نمی‌دانست چه کسی این کار را کرد، اما می‌دونست که اگر “ات” از او گرفته شود، او دیگر جونکوک نخواهد بود؛ او تبدیل به چیزی خواهد شد که حتی خودِ مرگ هم از او خواهد ترسید.
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط های پارت بعد
۲۰ لایک🎀
۲۰ کامنت💙
۱۰ بازنشر✨
دیدگاه ها (۲۱)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³¹ | اون مال منهبارانِ تندی در من...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁰ | اون مال منهسه روز گذشته بود....

پارت نهم پرنسسی از جنس ابر اتاقِ می‌می با آن ذره‌های درخشان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط