{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

# 🌸 قسمت ۶: اولین قدم در تاریکی 🗝️

صبح روز بعد، آنیا، بکی و چهار نفر جلوی درِ قدیمی حیاط پشتی ایستاده بودن. کلید توی دست آنیا بود و همه به درِ چوبی کهنه نگاه میکردن.

آیدن گفت:
— «این در، ورودی یه تونل قدیمیه که به زیرزمین آکادمی میرسه. بنیانگذار از این تونل برای فرار از خطر استفاده میکرده.»

آنیا کلید رو توی قفل گذاشت و چرخوند. یه صدای خشخش شنیده شد و در باز شد. بوی خاک و کهنگی به مشامشون خورد.

بکی با نگرانی گفت:
— «وای، اینجا خیلی تاریکه...»

آنیا گفت:
— «نگران نباش، چراغ قوه دارم.»

همه وارد تونل شدن. دیوارها از سنگ بود و روی بعضیاشون نقاشیهای قدیمی دیده میشد. آنیا به نقاشیها نگاه کرد و متوجه شد یه چیز عجیبه — توی همه نقاشیها، یه دختر با موهای صورتی دیده میشد.

آنیا با تعجب گفت:
— «این... این منه؟»

لوکاس جلو اومد و به نقاشی نگاه کرد و گفت:
— «نه، این دختر موهاش صورتیه ولی... صبر کن. این دختره یه خال روی صورتش داره. تو نداری.»

آنیا با دقت نگاه کرد. راست میگفت. دختر توی نقاشی یه خال کوچیک روی گونهاش داشت.

آنیا گفت:
— «پس این کیه؟»

دامیان که تا حالا ساکت بود، گفت:
— «این... مادربزرگ توئه.»

همه با تعجب به دامیان نگاه کردن.

آنیا گفت:
— «چی؟ مادربزرگم؟ ولی من مادربزرگم رو هیچوقت ندیدم!»

دامیان گفت:
— «چون مادربزرگت... بنیانگذار آکادمی بود.»

سکوت سنگینی فضا رو پر کرد. آنیا نمیتونست حرف بزنه.

بکی گفت:
— «یعنی آنیا نوه بنیانگذاره؟»

دامیان گفت:
— «آره. و به همین خاطر بود که تونستی معما رو حل کنی. اون معما رو مادربزرگت نوشته بود، برای نوهاش.»

آنیا با چشمانی پر از اشک گفت:
— «پس... این همه مدت، من دنبال گنجینهای بودم که مادربزرگم برام گذاشته؟»

آیدن با آرومی گفت:
— «آره. و به همین خاطر بود که ما هم دنبال تو اومدیم. ما میدونستیم که فقط تو میتونی گنجینه رو پیدا کنی.»

آنیا گفت:
— «پس چرا اولش بهم نگفتید؟»

آیدن گفت:
— «چون میترسیدیم. میترسیدیم اگه بدونی، از ترس یا هیجان، اشتباه کنی. و این گنجینه خیلی مهمه.»

آنیا یه نفس عمیق کشید و گفت:
— «خب، حالا که میدونم... بریم جلو. بذار ببینم مادربزرگم چی برام گذاشته.»

همه به راه افتادن. تونل طولانی بود و هرچی جلوتر میرفتن، نقاشیها بیشتر میشد. آخر تونل، یه درِ آهنی بزرگ دیده میشد که روش یه جمله حک شده بود:

**«برای نوه عزیزم، که قلبش مثل قلب منه.»**

آنیا با دست لرزون در رو باز کرد...

**— پایان قسمت ۶ —**

---

**
دیدگاه ها (۰)

مائو مائو

کدوم برای رمان خوبه

---# 🌸 قسمت ۵: تصمیم بزرگ 💔آنیا جلوی مدیر قبلی ایستاده بود و...

بچه ها منو ببخشید این بیشتر درمورد انیاست قول میدم این تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط