---
---
# 🌸 قسمت ۵: تصمیم بزرگ 💔
آنیا جلوی مدیر قبلی ایستاده بود و کلید توی دست اون مرد بود. قلبش تند تند میزد. چهار نفر پشت سرش ساکت بودن و بکی کنارش ایستاده بود و دستش رو گرفته بود.
مدیر قبلی گفت:
— «دختر جوان، تصمیم با توئه. به این چهار نفر اعتماد میکنی، یا به من؟»
آنیا به آیدن نگاه کرد. آیدن به زمین نگاه میکرد و جواب نمیداد. بعد به کیان نگاه کرد — اون هم ساکت بود.
آنیا یه نفس عمیق کشید و گفت:
— «من یه سوال دارم.»
مدیر قبلی گفت:
— «بپرس.»
آنیا گفت:
— «اگه واقعاً نگهبان گنجینهای، چرا اینقدر راحت اومدی جلو و کلید رو گرفتی؟ چرا صبر نکردی تا ما گنجینه رو پیدا کنیم و بعد بیای؟»
مدیر قبلی یه لحظه سکوت کرد. بعد لبخند زد:
— «سوال خوبیه. جوابش اینه که... من میدونستم تو به اینجا میرسی. میدونستم تو تنها کسی هستی که میتونه معما رو حل کنه.»
آنیا با تعجب گفت:
— «چطور میدونستی؟»
مدیر قبلی گفت:
— «چون این معما رو خودم نوشتم. و فقط کسی میتونه حلش کنه که قلبش پاک باشه. مثل تو.»
ناگهان آیدن جلو اومد و با عصبانیت گفت:
— «بسه! این مرد داره بازی میکنه! اون میخواد گنجینه رو برای خودش نگه داره!»
مدیر قبلی به آیدن نگاه کرد و با آرومی گفت:
— «پسر جوان، تو از کی میترسی؟ از من، یا از حقیقت؟»
آیدن ساکت شد.
آنیا به مدیر قبلی نگاه کرد و گفت:
— «اگه واقعاً نگهبان گنجینهای، پس بگو گنجینه چیه. بگو چرا اینقدر مهمه.»
مدیر قبلی یه لحظه فکر کرد و بعد گفت:
— «گنجینه... یه کتابه.»
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
آنیا گفت:
— «یه کتاب؟»
مدیر قبلی گفت:
— «آره. کتابی که بنیانگذار آکادمی نوشته. توش همه رازهای آکادمی هست. رازهایی که اگه به دست آدمهای اشتباه بیفته، میتونه آکادمی رو نابود کنه.»
آنیا گفت:
— «پس چرا چهار نفر میخوان پیداش کنن؟»
مدیر قبلی به آیدن نگاه کرد و گفت:
— «از خودشون بپرس.»
آنیا رو به آیدن کرد و گفت:
— «آیدن، حقیقت رو بگو. چرا واقعاً میخواید این کتاب رو پیدا کنید؟»
آیدن به زمین نگاه کرد. بعد با صدای آروم گفت:
— «چون... توی اون کتاب، یه چیزی هست که میتونه آکادمی رو متحول کنه. یه روش جدید برای آموزش. چیزی که میتونه همه بچهها رو باهوشتر کنه.»
آنیا گفت:
— «پس چرا مخفیانه؟ چرا به همه نگفتید؟»
آیدن سکوت کرد. بعد کیان جلو اومد و گفت:
— «چون اگه همه بدونن، ممکنه به دست آدمهای بد بیفته. ما میخواستیم اول خودمون پیداش کنیم و بعد تصمیم بگیریم.»
مدیر قبلی خندید:
— «و بعد تصمیم بگیرید؟ یعنی شما تصمیم میگرفتید کی لیاقتش رو داره؟»
هیچکس جواب نداد.
آنیا یه لحظه به همه نگاه کرد. بعد گفت:
— «من یه تصمیم گرفتم.»
همه بهش نگاه کردن.
آنیا گفت:
— «من به هیچکدومتون اعتماد نمیکنم. ولی به یه چیز اعتماد دارم: به حقیقت. پس من میام با شما، ولی نه برای اینکه بهتون کمک کنم گنجینه رو پیدا کنید. میام تا حقیقت رو پیدا کنم. و اگه بفهمم یکی از شما داره دروغ میگه...»
آنیا به آیدن نگاه کرد و با جدیت گفت:
— «...دیگه هیچوقت بهت اعتماد نمیکنم.»
آیدن یه لحظه بهش نگاه کرد و بعد با آرومی گفت:
— «قبول میکنم.»
مدیر قبلی کلید رو به آنیا پس داد و گفت:
— «پس برو، دختر جوان. و یادت باشه: گنجینه واقعی، همیشه اون چیزیه که انتظارش رو نداری.»
آنیا کلید رو گرفت و به بکی نگاه کرد. بکی لبخند زد و گفت:
— «منم میام باهات.»
و اینطوری، آنیا با کلید توی دستش، تصمیم گرفت به جستجو ادامه بده — ولی این بار با یه هدف جدید: پیدا کردن حقیقت.
**— پایان قسمت ۵ —**
---
**
# 🌸 قسمت ۵: تصمیم بزرگ 💔
آنیا جلوی مدیر قبلی ایستاده بود و کلید توی دست اون مرد بود. قلبش تند تند میزد. چهار نفر پشت سرش ساکت بودن و بکی کنارش ایستاده بود و دستش رو گرفته بود.
مدیر قبلی گفت:
— «دختر جوان، تصمیم با توئه. به این چهار نفر اعتماد میکنی، یا به من؟»
آنیا به آیدن نگاه کرد. آیدن به زمین نگاه میکرد و جواب نمیداد. بعد به کیان نگاه کرد — اون هم ساکت بود.
آنیا یه نفس عمیق کشید و گفت:
— «من یه سوال دارم.»
مدیر قبلی گفت:
— «بپرس.»
آنیا گفت:
— «اگه واقعاً نگهبان گنجینهای، چرا اینقدر راحت اومدی جلو و کلید رو گرفتی؟ چرا صبر نکردی تا ما گنجینه رو پیدا کنیم و بعد بیای؟»
مدیر قبلی یه لحظه سکوت کرد. بعد لبخند زد:
— «سوال خوبیه. جوابش اینه که... من میدونستم تو به اینجا میرسی. میدونستم تو تنها کسی هستی که میتونه معما رو حل کنه.»
آنیا با تعجب گفت:
— «چطور میدونستی؟»
مدیر قبلی گفت:
— «چون این معما رو خودم نوشتم. و فقط کسی میتونه حلش کنه که قلبش پاک باشه. مثل تو.»
ناگهان آیدن جلو اومد و با عصبانیت گفت:
— «بسه! این مرد داره بازی میکنه! اون میخواد گنجینه رو برای خودش نگه داره!»
مدیر قبلی به آیدن نگاه کرد و با آرومی گفت:
— «پسر جوان، تو از کی میترسی؟ از من، یا از حقیقت؟»
آیدن ساکت شد.
آنیا به مدیر قبلی نگاه کرد و گفت:
— «اگه واقعاً نگهبان گنجینهای، پس بگو گنجینه چیه. بگو چرا اینقدر مهمه.»
مدیر قبلی یه لحظه فکر کرد و بعد گفت:
— «گنجینه... یه کتابه.»
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
آنیا گفت:
— «یه کتاب؟»
مدیر قبلی گفت:
— «آره. کتابی که بنیانگذار آکادمی نوشته. توش همه رازهای آکادمی هست. رازهایی که اگه به دست آدمهای اشتباه بیفته، میتونه آکادمی رو نابود کنه.»
آنیا گفت:
— «پس چرا چهار نفر میخوان پیداش کنن؟»
مدیر قبلی به آیدن نگاه کرد و گفت:
— «از خودشون بپرس.»
آنیا رو به آیدن کرد و گفت:
— «آیدن، حقیقت رو بگو. چرا واقعاً میخواید این کتاب رو پیدا کنید؟»
آیدن به زمین نگاه کرد. بعد با صدای آروم گفت:
— «چون... توی اون کتاب، یه چیزی هست که میتونه آکادمی رو متحول کنه. یه روش جدید برای آموزش. چیزی که میتونه همه بچهها رو باهوشتر کنه.»
آنیا گفت:
— «پس چرا مخفیانه؟ چرا به همه نگفتید؟»
آیدن سکوت کرد. بعد کیان جلو اومد و گفت:
— «چون اگه همه بدونن، ممکنه به دست آدمهای بد بیفته. ما میخواستیم اول خودمون پیداش کنیم و بعد تصمیم بگیریم.»
مدیر قبلی خندید:
— «و بعد تصمیم بگیرید؟ یعنی شما تصمیم میگرفتید کی لیاقتش رو داره؟»
هیچکس جواب نداد.
آنیا یه لحظه به همه نگاه کرد. بعد گفت:
— «من یه تصمیم گرفتم.»
همه بهش نگاه کردن.
آنیا گفت:
— «من به هیچکدومتون اعتماد نمیکنم. ولی به یه چیز اعتماد دارم: به حقیقت. پس من میام با شما، ولی نه برای اینکه بهتون کمک کنم گنجینه رو پیدا کنید. میام تا حقیقت رو پیدا کنم. و اگه بفهمم یکی از شما داره دروغ میگه...»
آنیا به آیدن نگاه کرد و با جدیت گفت:
— «...دیگه هیچوقت بهت اعتماد نمیکنم.»
آیدن یه لحظه بهش نگاه کرد و بعد با آرومی گفت:
— «قبول میکنم.»
مدیر قبلی کلید رو به آنیا پس داد و گفت:
— «پس برو، دختر جوان. و یادت باشه: گنجینه واقعی، همیشه اون چیزیه که انتظارش رو نداری.»
آنیا کلید رو گرفت و به بکی نگاه کرد. بکی لبخند زد و گفت:
— «منم میام باهات.»
و اینطوری، آنیا با کلید توی دستش، تصمیم گرفت به جستجو ادامه بده — ولی این بار با یه هدف جدید: پیدا کردن حقیقت.
**— پایان قسمت ۵ —**
---
**
- ۱۰۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط