بچه ها منو ببخشید این بیشتر درمورد انیاست قول میدم این تم
بچه ها منو ببخشید این بیشتر درمورد انیاست قول میدم این تموم کنم یه رمان در مورد آنیا ودامیان مینویسم
---
# 🌸 قسمت ۴: اولین سرنخ 🗺️
صبح روز بعد، آنیا با یه سوال بزرگ توی ذهنش از خواب بیدار شد: «گنجینه کجاست؟»
وقتی رسید به آکادمی، چهار نفر جلوی در اصلی منتظرش بودن. این بار بکی هم اومده بود — آنیا اصرار کرده بود که بکی هم بخشی از تیم باشه.
آیدن گفت:
— «خب، امروز اولین روز جستجوئه. باید از یه جایی شروع کنیم.»
آنیا گفت:
— «اول بگید، این گنجینه دقیقاً چیه؟ و چرا توی آکادمی پنهون شده؟»
کیان یه دفترچه قدیمی از جیبش درآورد:
— «این دفترچه، یادداشتهای بنیانگذار آکادمیه. توش نوشته که گنجینه رو توی یه جای خاص پنهون کرده، ولی فقط با یه کلید میشه بازش کرد.»
آنیا با تعجب گفت:
— «کلید؟ چه کلیدی؟»
کیان گفت:
— «اینو نمیدونیم. ولی توی دفترچه یه معما هست که میگه کلید کجاست.»
کیان دفترچه رو باز کرد و یه صفحه رو نشون داد. روی اون نوشته شده بود:
**«جایی که درختها حرف میزنن، و سنگها سکوت میکنن. اونجا که آب از زیر زمین میاد، کلید رو پیدا میکنی.»**
آنیا معما رو خوند و فکر کرد. بعد ناگهان چشمهاش برق زد:
— «صبر کن! من میدونم کجاست!»
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
آنیا گفت:
— «توی حیاط پشتی آکادمی، یه درخت قدیمی هست که همه میگن صد سالهست. و کنارش یه چشمه آب هست که از زیر زمین میاد. بچهها میگن اون درخت «حرف میزنه» چون وقتی باد میاد، صدای عجیبی ازش درمیاد.»
بکی با تعجب گفت:
— «آره! منم شنیدم! ولی فکر میکردم فقط یه افسانهست.»
آیدن گفت:
— «پس بریم اونجا!»
---
همه رفتن به حیاط پشتی. درخت قدیمی و چشمه آب واقعاً اونجا بود. آنیا دور درخت گشت و به دنبال چیزی میگشت.
ناگهان چشمش به یه سنگ کوچیک افتاد که توی زمین فرو رفته بود. روی سنگ، یه نماد حک شده بود — همون نماد دونه که روی در آکادمی بود.
آنیا گفت:
— «این سنگ! این همون نماده!»
آنیا سنگ رو هل داد. ناگهان یه صدای کلیک شنیده شد و یه تکه از زمین کنار درخت باز شد. یه جعبه کوچیک آهنی از زیر زمین بیرون اومد.
همه با تعجب به جعبه نگاه کردن. آنیا جعبه رو باز کرد. توش یه کلید قدیمی و برنجی بود.
آنیا کلید رو برداشت و گفت:
— «این... کلیده؟»
آیدن با تعجب گفت:
— «پس معما درست بود. کلید اینجا بود.»
ناگهان صدایی از پشتشون شنیده شد:
— «پس بالاخره پیداش کردید.»
همه برگشتن. یه مرد مسن با لباسهای رسمی جلوشون ایستاده بود. کسی که هیچکدومشون قبلاً ندیده بودن.
آنیا با تعجب گفت:
— «شما کیا هستید؟»
مرد لبخند زد:
— «من مدیر قبلی آکادمی هستم. همون کسی که کیان گفت خلافکاره. ولی راستش... من فقط نگهبان این گنجینهام.»
آیدن جلو اومد و با عصبانیت گفت:
— «شما! شما کسی بودید که میخواست گنجینه رو برای خودش نگه داره!»
مرد خندید:
— «نه، پسر جوان. من میخواستم گنجینه رو از دست کسایی که لیاقتش رو ندارن محافظت کنم. مثل شما چهار نفر.»
آنیا با تعجب گفت:
— «منظورتون چیه؟»
مرد به آنیا نگاه کرد و گفت:
— «دختر جوان، تو فکر میکنی این چهار نفر واقعاً میخوان گنجینه رو به بچهها بدن؟ اونا فقط دنبال قدرت و ثروت هستن. و تو، ابزارشون شدی.»
آنیا به آیدن نگاه کرد. آیدن با عصبانیت گفت:
— «بهش گوش نده! اون داره دروغ میگه!»
مرد گفت:
— «اگه شک داری، ازشون بپرس چرا واقعاً اینجا هستن. بپرس چرا مدیر شدن. بپرس چرا اینقدر به تو نیاز داشتن.»
آنیا سکوت کرد. به آیدن، کیان، لوکاس و دامیان نگاه کرد. همه ساکت بودن.
آنیا با صدای لرزون گفت:
— «آیدن... اون درست میگه؟»
آیدن به زمین نگاه کرد. بعد با صدای آروم گفت:
— «آنیا... من...»
مرد جلو اومد و کلید رو از دست آنیا گرفت:
— «ببین، دختر. این کلید، به یه گنجینه بزرگ میرسه. ولی اگه به دست آدمهای درست نرسه، میتونه نابودی بیاره. تو باید تصمیم بگیری: به این چهار نفر اعتماد میکنی، یا به من؟»
آنیا به بکی نگاه کرد. بکی هم نمیدونست چیکار کنه.
آنیا نفس عمیقی کشید و گفت:
— «من به هیچکدومتون اعتماد نمیکنم. تا وقتی که حقیقت رو بدونم.»
و اینطوری، آنیا توی یه موقعیت سخت قرار گرفت. بین چهار نفر مرموز و یه مرد مسن که ادعا میکرد نگهبان گنجینهاست. و کلید، توی دست مرد بود.
**— پایان قسمت ۴ —**
---
---
# 🌸 قسمت ۴: اولین سرنخ 🗺️
صبح روز بعد، آنیا با یه سوال بزرگ توی ذهنش از خواب بیدار شد: «گنجینه کجاست؟»
وقتی رسید به آکادمی، چهار نفر جلوی در اصلی منتظرش بودن. این بار بکی هم اومده بود — آنیا اصرار کرده بود که بکی هم بخشی از تیم باشه.
آیدن گفت:
— «خب، امروز اولین روز جستجوئه. باید از یه جایی شروع کنیم.»
آنیا گفت:
— «اول بگید، این گنجینه دقیقاً چیه؟ و چرا توی آکادمی پنهون شده؟»
کیان یه دفترچه قدیمی از جیبش درآورد:
— «این دفترچه، یادداشتهای بنیانگذار آکادمیه. توش نوشته که گنجینه رو توی یه جای خاص پنهون کرده، ولی فقط با یه کلید میشه بازش کرد.»
آنیا با تعجب گفت:
— «کلید؟ چه کلیدی؟»
کیان گفت:
— «اینو نمیدونیم. ولی توی دفترچه یه معما هست که میگه کلید کجاست.»
کیان دفترچه رو باز کرد و یه صفحه رو نشون داد. روی اون نوشته شده بود:
**«جایی که درختها حرف میزنن، و سنگها سکوت میکنن. اونجا که آب از زیر زمین میاد، کلید رو پیدا میکنی.»**
آنیا معما رو خوند و فکر کرد. بعد ناگهان چشمهاش برق زد:
— «صبر کن! من میدونم کجاست!»
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
آنیا گفت:
— «توی حیاط پشتی آکادمی، یه درخت قدیمی هست که همه میگن صد سالهست. و کنارش یه چشمه آب هست که از زیر زمین میاد. بچهها میگن اون درخت «حرف میزنه» چون وقتی باد میاد، صدای عجیبی ازش درمیاد.»
بکی با تعجب گفت:
— «آره! منم شنیدم! ولی فکر میکردم فقط یه افسانهست.»
آیدن گفت:
— «پس بریم اونجا!»
---
همه رفتن به حیاط پشتی. درخت قدیمی و چشمه آب واقعاً اونجا بود. آنیا دور درخت گشت و به دنبال چیزی میگشت.
ناگهان چشمش به یه سنگ کوچیک افتاد که توی زمین فرو رفته بود. روی سنگ، یه نماد حک شده بود — همون نماد دونه که روی در آکادمی بود.
آنیا گفت:
— «این سنگ! این همون نماده!»
آنیا سنگ رو هل داد. ناگهان یه صدای کلیک شنیده شد و یه تکه از زمین کنار درخت باز شد. یه جعبه کوچیک آهنی از زیر زمین بیرون اومد.
همه با تعجب به جعبه نگاه کردن. آنیا جعبه رو باز کرد. توش یه کلید قدیمی و برنجی بود.
آنیا کلید رو برداشت و گفت:
— «این... کلیده؟»
آیدن با تعجب گفت:
— «پس معما درست بود. کلید اینجا بود.»
ناگهان صدایی از پشتشون شنیده شد:
— «پس بالاخره پیداش کردید.»
همه برگشتن. یه مرد مسن با لباسهای رسمی جلوشون ایستاده بود. کسی که هیچکدومشون قبلاً ندیده بودن.
آنیا با تعجب گفت:
— «شما کیا هستید؟»
مرد لبخند زد:
— «من مدیر قبلی آکادمی هستم. همون کسی که کیان گفت خلافکاره. ولی راستش... من فقط نگهبان این گنجینهام.»
آیدن جلو اومد و با عصبانیت گفت:
— «شما! شما کسی بودید که میخواست گنجینه رو برای خودش نگه داره!»
مرد خندید:
— «نه، پسر جوان. من میخواستم گنجینه رو از دست کسایی که لیاقتش رو ندارن محافظت کنم. مثل شما چهار نفر.»
آنیا با تعجب گفت:
— «منظورتون چیه؟»
مرد به آنیا نگاه کرد و گفت:
— «دختر جوان، تو فکر میکنی این چهار نفر واقعاً میخوان گنجینه رو به بچهها بدن؟ اونا فقط دنبال قدرت و ثروت هستن. و تو، ابزارشون شدی.»
آنیا به آیدن نگاه کرد. آیدن با عصبانیت گفت:
— «بهش گوش نده! اون داره دروغ میگه!»
مرد گفت:
— «اگه شک داری، ازشون بپرس چرا واقعاً اینجا هستن. بپرس چرا مدیر شدن. بپرس چرا اینقدر به تو نیاز داشتن.»
آنیا سکوت کرد. به آیدن، کیان، لوکاس و دامیان نگاه کرد. همه ساکت بودن.
آنیا با صدای لرزون گفت:
— «آیدن... اون درست میگه؟»
آیدن به زمین نگاه کرد. بعد با صدای آروم گفت:
— «آنیا... من...»
مرد جلو اومد و کلید رو از دست آنیا گرفت:
— «ببین، دختر. این کلید، به یه گنجینه بزرگ میرسه. ولی اگه به دست آدمهای درست نرسه، میتونه نابودی بیاره. تو باید تصمیم بگیری: به این چهار نفر اعتماد میکنی، یا به من؟»
آنیا به بکی نگاه کرد. بکی هم نمیدونست چیکار کنه.
آنیا نفس عمیقی کشید و گفت:
— «من به هیچکدومتون اعتماد نمیکنم. تا وقتی که حقیقت رو بدونم.»
و اینطوری، آنیا توی یه موقعیت سخت قرار گرفت. بین چهار نفر مرموز و یه مرد مسن که ادعا میکرد نگهبان گنجینهاست. و کلید، توی دست مرد بود.
**— پایان قسمت ۴ —**
---
- ۱۶۱
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط