پارت ۵۰
چویا کمی مردد به دازای نگاه میکنه نمیدونه الان وقتشه یا نه اما اگه الان نگه دیگه نمی تونه پس جراتش رو جمع می کنه و میگه:
– دازای... فکر نمیکنی وقتشه یه بار دیگه همه چیزو روشن کنیم؟
دازای با مکث و سپس تعجب به چویا نگاه میکنه و درجواب این حرف میگه:منظورت چیه چیبی؟
چویا:منظورم اینه که بهتره با خانوادت... و با مامانم... همه چیز رو درست کنیم میدونم نمیشه یه دفعه ای همه چی رو حل کرد اما شاید اگه دور یه میز بشینیم و خودمون توضیح بدیم، اوضاع بهتر بشه.
دازای از پیشنهاد چویا تعجب میکنه اما بعد از آناليز کردن حرفش خیلی جدی میگه:چویا ببین منم میخوام اما...اما خوب خودت دیدی چی شد...من نمیخوام پدرم باز ناراحتت کنه. و باز اتفاقات اون شب لعنتی رو تجربه کنیم
چویا لحظه ای چشماش از به یاد آوردن اون شب رنگ غم میگیره اما که انگار آماده شنیدن این جواب بود ادامه داد:تا کی می خواییم اینطوری ادامه بدیم؟....تا کی میخواییم از ترس اینکه از هم جدامون کنن زندگی کنیم زیادش یک سال یا دوسال...ما تا آخر عمرمون نمیتونیم فرار کنیم، و من نمیخوام بخاطر این از دستت بدم
اوسامو که انگار کمی آروم تر شده بود مرد موحنایی رو تو بغلش گرفت و برای آروم شدن هردوشون سعی کرد سکوت کنه
کمی که گذشت هردو آروم تر شدن و دازای با بیشتر فکر کردن حرفای چویا سعی کرد یه راه حل خوب پیدا کنه و بعد
دازای با نگاهی نرم به چویا خیره میشه، لبخند کجی میزنه و میگه:
– راست میگی چیبی...چون فرار کردن از مشکلات فقط یه مدت جواب میده. اگه بخوای میتونیم همه رو همینجا دعوت کنیم... بذاریم این خونه، خونهی ما، جایی باشه که شروع تازهای داشته باشیم. اما اگر کسی ناراحتمون کنه قولی نمیدم آرون برخورد کنم
چویا مکثی میکنه، انگار داره سبک و سنگین میکنه، بعد لبخند محوی میزنه:
– آره ایده عالیه. و منم همینطور
و همین جمله باعث میشه نگاه دازای پر از آرامش بشه، چون میدونه که با همهی سختیها، هنوز "ما" براشون از همه چیز مهمتره.
اما به چیز مهم تر از این موضوع الان برای دازای وجود داره و اون خوابی هستش که به شدت بهش نیازمنده
پس دستش رو دور چویا حلقه می کنه و با اوج لحن خسته ای که داره میگه:اما بهتره الان بخوابیم چون من دیگه نمیتونم دووم بیارم
چویا للخند آرومی زد و گفت:منم همینطور خوب بخوابی
دازای:تو هم همینطور چیبی...تو هم همینطور
پارت بعدی سوپَرایِز دارم
– دازای... فکر نمیکنی وقتشه یه بار دیگه همه چیزو روشن کنیم؟
دازای با مکث و سپس تعجب به چویا نگاه میکنه و درجواب این حرف میگه:منظورت چیه چیبی؟
چویا:منظورم اینه که بهتره با خانوادت... و با مامانم... همه چیز رو درست کنیم میدونم نمیشه یه دفعه ای همه چی رو حل کرد اما شاید اگه دور یه میز بشینیم و خودمون توضیح بدیم، اوضاع بهتر بشه.
دازای از پیشنهاد چویا تعجب میکنه اما بعد از آناليز کردن حرفش خیلی جدی میگه:چویا ببین منم میخوام اما...اما خوب خودت دیدی چی شد...من نمیخوام پدرم باز ناراحتت کنه. و باز اتفاقات اون شب لعنتی رو تجربه کنیم
چویا لحظه ای چشماش از به یاد آوردن اون شب رنگ غم میگیره اما که انگار آماده شنیدن این جواب بود ادامه داد:تا کی می خواییم اینطوری ادامه بدیم؟....تا کی میخواییم از ترس اینکه از هم جدامون کنن زندگی کنیم زیادش یک سال یا دوسال...ما تا آخر عمرمون نمیتونیم فرار کنیم، و من نمیخوام بخاطر این از دستت بدم
اوسامو که انگار کمی آروم تر شده بود مرد موحنایی رو تو بغلش گرفت و برای آروم شدن هردوشون سعی کرد سکوت کنه
کمی که گذشت هردو آروم تر شدن و دازای با بیشتر فکر کردن حرفای چویا سعی کرد یه راه حل خوب پیدا کنه و بعد
دازای با نگاهی نرم به چویا خیره میشه، لبخند کجی میزنه و میگه:
– راست میگی چیبی...چون فرار کردن از مشکلات فقط یه مدت جواب میده. اگه بخوای میتونیم همه رو همینجا دعوت کنیم... بذاریم این خونه، خونهی ما، جایی باشه که شروع تازهای داشته باشیم. اما اگر کسی ناراحتمون کنه قولی نمیدم آرون برخورد کنم
چویا مکثی میکنه، انگار داره سبک و سنگین میکنه، بعد لبخند محوی میزنه:
– آره ایده عالیه. و منم همینطور
و همین جمله باعث میشه نگاه دازای پر از آرامش بشه، چون میدونه که با همهی سختیها، هنوز "ما" براشون از همه چیز مهمتره.
اما به چیز مهم تر از این موضوع الان برای دازای وجود داره و اون خوابی هستش که به شدت بهش نیازمنده
پس دستش رو دور چویا حلقه می کنه و با اوج لحن خسته ای که داره میگه:اما بهتره الان بخوابیم چون من دیگه نمیتونم دووم بیارم
چویا للخند آرومی زد و گفت:منم همینطور خوب بخوابی
دازای:تو هم همینطور چیبی...تو هم همینطور
پارت بعدی سوپَرایِز دارم
- ۳.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط