پارت ۴۹

بالاخره هر دو از بودن زیر بارون دست میکشن و باهم سمت خونه ناکاهارا که تو این چند وقت شده بود خونه اوسامو و ناکاهارا حرکت کردن

در با صدای چِلیکی باز شد و دو پسر خیس و خسته وارد خونه شدن.
از موها، گوشه کت و لباساشون آب می‌چکید و بخاطر پریدن توی گودال های آب و گل نیاز به یه حموم درست حسابی داشتن.
ناکارا بلافاصله کتش رو داخل ماشین لباسشویی انداخت اما اوسامو بگبدون اینکه اینجور چیزا براش مهم باشه رفت داخل تا فقط لباساش رو عوض کنه اما با داد مرد موحنایی متوقف شد
چویا:دازای اوسامو باید عمرا بزارم با این سر و وضع تو خونه بچرخی باید بری حموم
دازای: عه چیبی من خستم بیا یه کم استراحت کنیم بعد میری_
چویا:نخیر نردبون.... همین الان باید بریم حموم فهمیدی

اما اوسامو فقط به قسمتی از حرف چویا توجه کرد و اون چیزی نبود جز قسمت جمع حرف
نیشخند پر از شيطنت و منظور داری زد
از پشت به مرد موحنایی نزدیک و نزدیک تر شد و از پشت بغلش کرد سرش رو بین شونه و گردن پسر گذاشت و آروم لب زد:
چیبی زود تر میگفتی قراره باهم بریم حموم اون وقت دیگه لج نمیکردم.

چویا*اولش که از پشت بغلم کرد فکر کردم میخواد بهونه بیاره که نه نمیخوام و اینجور چیزا اما وقتی حرفش تموم شد کل صورتم هم رنگ موهام شد اون حرف منو یه چی دیگه برداشت کرده خودمو ازش جدا کردم و پشت بهش گفتم:مردک دراز منحرف نفهم من کی اینو گفتم!!!

دازای با حالت چهره ای که داشت پیروزی و غرور رو نشون میداد به چویا نگاه کرد این پسر هر سری باهاش شوخی های متفاوتی می‌کرد اینطور سرخ و سفید میشد و بهترین صحنه رو برای دازای می ساخت.

دوباره نزدیک چویا شد و بغل گرمی رو بهش هدیه داد گونه اش رو روی سر نارنجی رنگش گذاشت و گفت:
شوخی بود چیبی کوچولو ناراحت نشو
چویا هم متقابلا جواب بغل مرد رو به روش رو داد و با عصبانیت الکی که ازخودش درآورد جواب داد:بهتره کمتر از این شوخیا بکنی.
دازای:هرچی تو بگی فرمانده

بالاخره بعد از کلی حرف و شوخی کردن هر کدوم حموم کردن و با لباس راحتی و شکلات داغی که دازای درست کرده بود روی تخت دراز کشیدن، پتویی روی پاهاشون کشیدن و با سکوت از کنار همدیگه بودن لذت میبرن.

ولی باز چویا ذهنش مشغول بود.
مشغول اینکه تا کی میخوان از این واقعیت که خانواده هاشون باهاشون مشکل دارن فرار کنن باید این مشکل رفع بشه و اگر نه داستان قشنگی که باهم دارن قبل از اینکه شروع بشه تموم میشه و هردو با حسرت اینکه ای کاش الان کنار همدیگه باشن زندگی میکنن.
چویا کمی مردد به دازای نگاه می‌کنه نمیدونه الان وقتشه یا نه اما اگه الان نگه دیگه نمی تونه پس جراتش رو جمع می کنه و میگه:
– دازای... فکر نمی‌کنی وقتشه یه بار دیگه همه چیزو روشن کنیم؟

دوستان امیدوارم داستان خوب باشه
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵۰

گیر کی افتاده😂🥺

پارت ۴۸

پارت ۴۸

هنتای :: سوکوکو

قهوه تلخ پارت ۶۱به یک اتاق دیگه رفتیم و همون مرد رو دوباره ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط