پارت ۴۸

می‌پریدن، می‌دویدن، زیر بارون می‌رقصیدن، همدیگه رو با عشق میبوسیدن
بعضی ها اونا رو میدیدن و میگفتن عجب دیوونه هایی که توی این بارون علاوه بر اینکه چتر ندارن دارن میرقصن
و بعضی ها با تعجب و اما شادی نگاهشون میکردن
اما اونا براشون فرق نمیکرد که کی چی میگه، حسودی میکنن یا نه، قضاوتشون میکنن یا نه چون اونا توی دنیای پر از شادی خودشون بودن و نمیذاشتن کسی این حالی رو که بعد از چند ماه بهش رسیدن رو خراب کنه

بعد از کلی آب‌بازی و خنده، هر دو نفس‌زنان روی نیمکت خیس کنار خیابون نشستن. بارون هنوز می‌بارید، قطره‌ها روی موهاشون می‌لغزید و از نوک بینی‌شون چکه می‌کرد. سکوتی کوتاه بینشون نشست، سکوتی که نه سرد بود و نه ناراحت… انگار فقط برای نفس کشیدن بین خنده‌ها لازم بود.

دازای سرشو کمی پایین انداخت، انگشتاشو در هم قفل کرد و با صدایی آروم‌تر از معمول گفت:
– می‌دونی چویا… خیلی وقتا تظاهر می‌کنم همه‌چی برام راحته، که هیچ‌چیزی نمی‌تونه منو بلرزونه. اما حقیقت اینه که… بعضی وقتا از دست دادن تو می‌ترسونتم.

اعترافش صادقانه بود، به دور از ذره ای دروغ اولین بار بود دازای اوسامو از یه چیز می‌ترسید.
اون حتی از سرمایه گذاری های ریسکی که درصد موفقیتش پایین بود نمی‌ترسید و اونا رو چیزی جز یه بازی نمیدید و همیشه هم تو همونا موفق بود اما نمی تونست...نمیتونست سر این پسر که حالا کل قلبش رو احاطه کرده ریسک کنه...حتی اگه بمیره هم نمیتونه

چویا از اعتراف صادقانه مرد روبه روش هم خوشحال هم ناراحت شد.
خوشحال، چون اون مرد همون حسی رو داشت که چویا به اون داشت.
ناراحت، چون حتی نمیخواد به احتمال از دست دادن این مرد فکر کنه.

سرشو به سمتش چرخوند، موهای خیس روی صورتش چسبیده بودن، نگاهش جدی و پر از دقت بود.
– اوسامو…

دازای لبخند کجی زد، انگار داشت خودش رو مسخره می‌کرد:
– خنده‌داره، نه؟ کسی مثل من که همیشه می‌گه همه‌چی بازیه… حالا اینقدر از باختن یکی بترسه.

چویا چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد بدون هیچ کلمه‌ای دست دازای رو گرفت، محکم و گرم، طوری که انگار می‌خواست بهش ثابت کنه هنوز اینجاست.
لباش رو روی گونه دازای گذاشت و بوسه کوچیکی روشون به جا گذاشت.
سرش رو عقب برد و با مهربون ترین لحن صداش به دازای گفت:
من نمی‌ذارم این ترست واقعی بشه. چون منم همین حسو دارم.
دازای از کار چویا شکه شد چون اولین بار بود که خودش این کارو کرد.
اما برای اولین بار احساس سبکی خاصی داشت سبکی که کم پیش میومد تجربه کنه اما هر سری پیش چویا بود و باهاش حرف می‌زد آرامش و سبکی کل وجودش رو میگرفت.

بارون کم و بیش می‌بارید، اما برای هر دوشون انگار همه دنیا فقط به اون نیمکت و اون دست‌های قفل‌شده خلاصه شده بود.

نظر؟
دیدگاه ها (۴۱)

پارت ۴۹

پارت ۵۰

پارت ۴۸

۱ سلام. ممنونم حال تو چطوره😉و بابت نکاتی که گفتی ممنون🫶🏻 راس...

قهوه تلخ پارت ۶۰ویو دازایچویا به سمت مرد رو به روش رفت. اول ...

HENTAI :: SUKUKU

سایه های عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط