قفس یخی تو

قفس یخـی تو
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
سرمای آن شب بارانی، همراه با استرس فرار و روزهای بعد، در نهایت انتقام خود را گرفت. تب، مانند دشمنی خزنده، به استقبال یونا آمد. اول لرزهای ریز بود، سپس آتشی که در استخوانهایش زبانه کشید. جهان در هالهای مهآلود و لرزان غرق شد.
یونا روی تختش پیچ و تاب میخورد، ملحفه های ابریشمی با عرق سرد و بدن لرزانش گره خورده بودند. در هذیان، مرزها محو میشد. گاهی خود را در خانه قدیمی میدید، با صدای خنده پدر. گاهی جیهونگ را میدید که با دستهای پر از پول به او نزدیک میشد. و گاهی... سایه بلند جیمین را بر فراز خود حس میکرد.
=نه... دور شو...
در خواب زمزمه میکرد، با صدایی خشدار و شکسته.
+دست از سـرم بردار
ساعت سه بامداد بود که جیمین وارد اتاق شد. احتمالاً یکی از محافظان صدایش را شنیده بود. در تاریکی کنار تخت ایستاد، ساکت و بیحرکت. چشمانش که به تاریکی عادت داشتند، صورت برافروخته و پریشان یونا، و بدن نحیفی را که زیر پتو میلرزید، میدید.
برای مدتی طولانی فقط تماشا کرد. سپس، با حرکتی غیرمنتظره، زانو زد. دستش را روی پیشانی داغ یونا گذاشت. یک اخم کوچک بر چهرهاش ظاهر شد.
ساعت بعد، اتاق تبدیل به صحنه یک نمایش شبههنگام شد. جیمین، قدرتمند و مرموز، شخصاً دست به کار شد. یک کاسه آب خنک آورد. با دستمالی نرم پیشانی و گردن یونا را پاک کرد. تب خوشکن را با زورِ مهربانانه به لبهای خشکش چسباند.
یونا در میان خواب و بیداری، خنکای دستمال و صدایی آرام را حس میکرد که از دور میآمد.
√ساکت باش... آروم باش...
جیمین با لحنی زمزمه وار میگفت، لحنی که یونا هرگز از او نشنیده بود. نرم. اما در آن نرمی، مالکیتی بیچون و چرا موج میزد.
سپس، در اوج تب، یونا گریه کرد. اشکهای گرم روی شقیقه هایش جاری شد.
+پـدر...
در همان لحظه، جیمین دست از حرکت کشید. سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. چهرهاش در نیمه تاریک اتاق، مثل یک نقاب سنگی بود. اما بعد، انگشتانش را به آرامی در موهای خیس از عرق یونا فرو برد و شروع به شانه زدن آنها کرد.
√نه، دختر کوچولوی من
صدایش آمد، آنقدر نزدیک که نفسش روی گوش یونا حس میشد. آنقدر عمیق و مالکانه که حتی در هذیان، یونا یک لرزۀ دیگر بر پشتش احساس کرد. این بار نه از تب، که از غریزۀ خطر.
√بابا نه. منم. مالک تو. فقط من.
و تمام طول شب را آنجا ماند. روی صندلی کنار تخت، بیحرکت، مراقب. هر بار که یونا بیقراری میکرد، همان صدای آرام و تسخیرکننده را میشنید
[آروم باش، دختر کوچولوی من.]
وقتی سپیده اولین نور را از پشت میلههای پنجره داخل انداخت، تب یونا شکست. خسته، اما هوشیار، چشمانش را باز کرد. اولین چیزی که دید، جیمین بود. هنوز همانجا نشسته، کتش را درآورده، پیراهنش کمی چروک. چشمان خسته اما هوشیارش روی او قفل بود.
√صبح بخیر، خانم کوچولوی من
گفت، با همان صدای معمولِ سرد و کنترل شده. اما نگاهش، نگاهی که تمام شب او را زیر نظر داشت، چیزی را فریاد میزد که هرگز به زبان نمیآورد.
یونا نگاهی به دستان خود انداخت. دستبندهای نقره هنوز بر مچش بودند، در نور صبح برق میزدند. و در آن لحظه، با وضوحی ترسناک، فهمید. این بیماری، این مراقبت شبانه... این هم بخشی از تشریفات بود. او حتی بیمار شدنش را نیز از آن خود کرده بود. او حالا نه تنها زندانبان جسم و روحش، که پرستار تبها و هذیانهایش نیز بود. و آن عبارت "دختر کوچولوی من"، نوازشگرترین عبارتی بود که تا به حال شنیده بود.
جیمین بلند شد و به پنجره نزدیک شد، پشتش به یونا بودـ
√امروز دستبندها را باز میکنم.
گفت، گویی درباره آب و هوا صحبت میکند.
√فکر میکنم دیگر لازم نیستند. چون فهمیدی، نه؟ فرقی نمیکند سالم باشی یا بیمار، هوشیار باشی یا در هذیان... تو همیشه مال منی. و من از چیزهایی که به من تعلق دارند... به بهترین شکل مراقبت میکنم.
و یونا، در سکوت، به پشتِ آن مرد نگاه میکرد که جهان بیرون را زیر پایش میدید. میدانست که مبارزه وارد مرحلۀ جدید و عمیقتری شده است: مرحلهای که در آن، حتی آسیب پذیری هایش نیز سلاحی در دست مالک جدیدش میشد.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
𝒑.𝒏 دختـرای خوشگل فشـار درسی زیاده و آمـار پارت گذاری نامشخص شده مرسی که درک میکنید
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
#بی_تی_اس
#فیک #سناریو
#جیمین #رمان
دیدگاه ها (۰)

قفـس یخـی تـو𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼...

قفـس یخـی تو𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜...

رمـان زخٰم عشق تـو پـارت هفتـم🌚✨︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۫...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط