{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧

#ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے¹⁰

درهای عظیمِ تالار مهمانی با صدای سنگینی باز شدن و هجوم نور لوسترهای کریستالی در کنار بوی عطرها و سیگارهای گران‌قیمت، توی صورت آیلا خورد. تالار پر از مردان و زنانی با لباس‌های فاخر بود؛ آدم‌هایی که پشت لبخندهای شیک و ظاهرسازی‌های متمدنانه‌شون، نگاه‌های سرد و خطرناکی داشتن.
به محض ورود تهیونگ و آیلا، پچ‌پچ‌ها توی سالن اوج گرفت. نگاه‌های سنگینی روی اون‌ها قفل شد. آیلا، با اون پیراهن حریر سفید و درخشان و موهای طلاییِ رهاشده‌اش روی شونه‌ها، دقیقاً مثل یه تابلوی نقاشیِ زنده توی دل اون مجلسِ تاریک و سیاه می‌درخشید.
آیلا دستش رو روی بازوی تهیونگ محکم‌تر کرد. لرزش خفیفی توی بدنش بود، اما چونه‌اش رو بالا گرفت و سعی کرد مثل همون پرنسسِ سرکشی که تهیونگ صداش می‌کرد، خونسرد به نظر برسه.
یکی از مردان مسن‌تر با موهای جوگندمی و چهره‌ای آراسته اما چشم‌هایی مرموز، جام شرابش رو توی دستش چرخوند و به سمتشون آمد. نگاه ناپاک و کنجکاوش آیلا رو سر تا پا برانداز کرد و رو به تهیونگ گفت:
— کیم تهیونگ... بالاخره افتخار دادی. می‌بینم که یادگاریِ گران‌بهای اون سیاستمدارِ مرحوم رو هم همراهت آوردی.
مرد قدمی نزدیک‌تر شد و لبخند تلخی زد:
— همه‌مون شوکه شدیم وقتی شنیدیم سرپرستی دخترش افتاده دست تو. خیلیا این روزا تشنه‌ی اون چیزهایی هستن که ازش جا مونده... حواست هست که داری روی چه چیز باارزشی دست می‌ذاری؟
آیلا ابروهاش رو در هم کشید. نبضش توی گلوش می‌زد. «یادگاریِ گران‌بها؟» اونا دقیقاً درباره‌ی چی حرف می‌زدن؟ چطور یه مهمانیِ اعیانی می‌تونست تا این حد بوی خطر و معامله بده؟
تهیونگ حتی یک میلی‌متر هم تغییر حالت نداد. بازوی آیلا رو کمی محکم‌تر توی حصار دستش کشید، اونو به خودش نزدیک‌تر کرد و با نگاهی که سرمای مرگ ازش می‌بارید، مستقیماً توی چشم‌های مرد زل زد.
صدای بم و آروم تهیونگ توی اون چند قدمی پیچید:
— داراییِ من نیازی به یادآوریِ کسی نداره، جکسون. کسانی که فکر می‌کنن می‌تونن روی چیزی که زیر سایه‌ی منه دست دراز کنن... بهتره قبلش حسابِ قبرشون رو پاک کرده باشن.
مرد مسن جا خورد، اما سریع لبخند مصنوعی زد و عقب کشید.
آیلا سرش رو بالا آورد و به فکِ منقبض‌شده‌ی تهیونگ نگاه کرد. صدای آروم اما پر از حرصش کنار گوش تهیونگ نجوا شد:
— اونا دارن درباره‌ی من مثل یه کالا یا یه مدرکِ باارزش حرف می‌زنن... تو داری چی رو از من پنهان می‌کنی؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از جمعیتِ روبه‌رو بگیره، سرش رو کمی خم کرد و با لحنی نفوذناپذیر زمزمه کرد:
— لبخند بزن، پرنسس... بازی تازه شروع شده.

ادامه دارد...

#شرط | ۳۰ لایک ـ ۴۰ کامنت ـ ۱۰ بازنشر

#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
دیدگاه ها (۵۸)

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁹آیلا آر...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁸آیلا پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط