{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧

#ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁹

آیلا آروم سرِ جعبه رو بیشتر باز کرد و لباس رو کاملاً بیرون کشید. تمام تصوراتش بهم ریخت؛ لباسی که توی جعبه بود برعکس حرف‌های مارتا اصلاً مشکی و تاریک نبود. یه پیراهن دکلته فوق‌العاده مجلل و خیره‌کننده به رنگ سفید و کرم روشن با پارچه‌ی حریر درخشان و تورهای لایه‌لایه که مثل بال‌های یه فرشته روی دستش می‌لغزید.
طراحی بالاتنه‌ی درخشانش با کریستال‌های ریز تزیین شده بود، چاک بلندی روی دامن حریرش داشت و شال توری و بلندش همراه با پارچه‌ی شاین‌دارش، حس عجیبی توی دل آیلا ایجاد می‌کرد.
آیلا لباس رو جلوی تنش گرفت و به تصویر خودش توی آینه‌ی قدنمای اتاق نگاه کرد. موهای بلند و طلایی‌اش رو دور شونه‌هاش رها کرد؛ موج‌های نرم موهاش دقیقاً روی حریر سفید و درخشان لباس می‌نشستن و چهره‌اش رو معصوم‌تر اما سرکش‌تر نشان می‌دادن.
فکرش شدیداً جای دیگه‌ای درگیر بود...
«چرا تهیونگ چنین لباس پر زرق‌وبرق و درخشانی رو برام انتخاب کرده؟ می‌خواد منو توی اون مهمونی، مثل یه سیبل سفید جلوی چشم همه قرار بده؟»
کلمه‌ی «امپراتوری» مدام توی ذهنش زنگ می‌زد. اصلاً نمی‌تونست درک کنه منظور تهیونگ چیه و چرا پدر پاکش باید پای چنین موضوعی وسط کشیده شده باشه.
فردا شب رسید. آیلا بعد از پوشیدن لباس و رها کردن موهای طلایی‌اش روی شونه‌هاش، پاشنه بلندهای شفافش رو پوشید و آروم از پله‌های عریض عمارت پایین اومد.
تهیونگ انتهای پله‌ها ایستاده بود. یک کت‌وشلوار مشکی‌رنگِ کاملاً اتوکشیده و گران‌قیمت به تن داشت و ساعت نقره‌ای‌اش توی نور لوستر می‌درخشید. وقتی صدای قدم‌های آیلا رو شنید، سرش رو بالا آورد.
برای چند لحظه‌ی کوتاه، نگاهِ تیره و همیشه بی‌احساس تهیونگ روی قامت درخشان آیلا قفل شد. آیلا توی اون پیراهن حریرِ سفید و شاین، با موهای طلایی رهاشده‌اش، درخشش عجیبی توی اون عمارت تاریک داشت.
تهیونگ خونسردی خودش رو حفظ کرد، دست چپش رو از جیبش بیرون آورد، چند قدم بالا اومد و بازوی ورزیده‌اش رو جلوی آیلا گرفت:
— امشب حتی یک قدم هم از من فاصله نمی‌گیری، پرنسس. هرچی دیدی یا شنیدی، فقط لبخند می‌زنی و سکوت می‌کنی.
آیلا نگاه سرکشش رو به چشم‌های تهیونگ دوخت و دست ظریفش رو آروم روی بازوی مردانه‌ی تهیونگ گذاشت. سرمای پارچه‌ی کت تهیونگ با گرمای بدنش تضاد عجیبی داشت.
— اگه فکر کردی قراره مجسمه‌ی تزئینی تو باشم، سخت در اشتباهی کیم تهیونگ...
تهیونگ گوشه‌ی لبش بالا رفت، سرش رو نزدیک گوش آیلا برد و با همون صدای بم و نفوذگذارش زمزمه کرد:
— خواهیم دید...

ادامه دارد..

#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
دیدگاه ها (۶)

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁰درهای ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁸آیلا پش...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁷آیلا عق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط