{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص ۶۴

ص ۶۴
‌من خاطر خواه زیاد داشتم ولی عاشق واقعی ندیدم
اکثریتشون اتدامم را میخواستن درسته مهمه ولی مهم تر اخلاق بود  زندگی های زیادی را دیدم که بعد یک سال  خانم به چشم اقا عادی و تکراری می شد
یا به طلاق کامل  یا طلاق عاطفی .ختم میشد

سیاوش.. من یکی را میخواستم که من و با تمام ویژگی هام بخواد  با غرورم با ازادیم با عصبانیتم با اهدافم
خیلی ها اومدن گفتن دوست داریم به شرطی که دانشگاه را رها کنی  چادر سر کنی  عقده ای بودن به دنبال ارضای حس مالکیتشون بودن  میخواستن فقط چشم بشنوند یا انقدرضعیف و بی اراده بو تسایم بودن که وقتی یک نفر مزاحمم میشد جرات نداشتن  اخم کنند

چیزی که باورم نمیشد تو بتونی منو قانع کنی !  روزی که من و با داداش پرویز دیدی نگرانیت برام ارزش داشت

درسته بهت گفتم از تعقیبت  ناراحت شدم

روزی که اومدی تولدم نگاهت به من و خانم های مجلس ارزش داشت
سیاوش هیچ وقت فراموش نکن  ما زنها تفاوت نگاه ها را میفهمیم ولی گاهی اسیر احساسات رو فهم خودمون پا میزاریم .
وقتی زخم پشت دستت را دیدم
وقتی زخم رو صورتت را دیدم باورم نمیشد !
نه اینکه تو دروغ بگی نه ولی باورش برام مشکل بود یک نفر هست  بدون اینکه به من بگه منت سرم بزاره و ازم چیزی بخواد به خاطر من ابرو و اعتبار و دانشگاه و رفاقت ها و  همه چیزش را کنار میزاره !!
 وقتی محجوبی گفت از سیاوش می ترسم  باور نکردم ولی ته دلم افتخار کردم که یکی هست اینطور برای من حفاظ درست کرده ولی ترسیدم نکنه این حفاظ و فنس منو اسیر کنه !
در دو حس متضاد بودم  ترس و خوشحالی  باید تکلیفم را روشن میکردم
 میخواستم ببینم سیاوش غیرتش از یک تعصب و خریته یا نه پشت این غیرت عقلانیت و خرد هم هست
حامد شاهده به حامد گفتم بهت دروغ بگه در ماشین محجوبی شالم را باز کردم و ...
گفتم باید غیرت و قدرت  گذشت سیاوش را بسنجم  و اینکه عاشقمی و واقعا منو ازاد میخواهی یا نه میخواهی مالکیت و قدرت مردونگیت را به رخم بکشی ؟

به خاطر همین پیش چشمت  با محجوبی  تند رفتم
خود محجوبی تعجب کرده بود که چرا وقتی تو هستی بلند میخندم  و خاطره تعریف میکنم
سیاوش منتظر بودم  با  محجوبی دعوا کنی
منتظر بودم به من بی احترامی کنی و مثل خاستگارهای قبلیم بگی هرجایی هستی و بری و پشت سرت نگاه نکنی و قرص بخوری و بگی پریسا منو دیوونه کرد و به من ضربه احساسی زد ولی تو ایستادی و علت را پرسبدی و دقیق به حرفام گوش دادی جواب دادی منو اصلا مجبور نکردی و
در سکوت خودت سوختی ... و اشک ریختی
تا جایی که درد تو قفسه سینه ت پیچید
سیاوش حتی خودم را برای سیلی تو اماده کرده بودم که بعد  از اینکه از حامد میشنوی من در ماشین محجولی شالم را باز کردم و خط سینه منو دیده و عکس گرفته....

ولی تو صبر کردی به من بی احترامی نکردی دیدم چطور همه وجودت اشک شد و بدون مزاحمت برای من رفتی ... و در اخر منو بخشیدی و اومدی تا با هم قهوه بخوریم

سباوش با همه وجود بهت افتخار میکنم  همیشه همین طور باش تغییر نکن مشکلات مادی را حل میکنیم ولی این اخلاقت این عشقت این صبر و اعتمادت را حق نداری ذره ای کم کنی ....

بارها و بارها دست پریسا و کفش پریسا را بدون هیچ غرور  و خجالتی  بوسیده بودم ولی وقتی دستم را گرفت و خواست ببوسه 
انقدر خحالت کشیدم انقدر خجالت کشیدم که دستم را کشیدم و من دستش را بوسیدم و گفتم
پریسا به خدا تمام ارزوم اینه همونی باشم که تو میخواهی ...

فراموش شدنی نیست
وقتی مادر پریسا  در زد و پریسا در اتاق را باز کرد و دو فنجان نسکاوه  روی میز گذاشت  و صورت من و پریسا را دید
لبخندی زدو گفت بهترین چیز رسبدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است .

بعد گفت  پریسا  عشقای پاک باعث‌حسادت خیلی ها میشن  خیلی مواظب عشقتون باشید ...

من و پدرت هم ترم اول دانشگاه با هم  اشنا شدیم و عاشق  خیلی ها  اذیت کردن ولی ما از عشقمون مواظبت کردیم
و بدون انکه منتظر جواب باشد از اتاق بیرون رفت
دیدگاه ها (۲)

عفریته تاریکی به قلم مرتضی متقیان

ص ۵۷رو بروی پریسا ایستادم و گفتم یادت هست ان یادداشت که نوشت...

ص ۵۶ پریسا گفت مخبوبی  روز اول گفت سیاوش ناراحت نشه از شما س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط