{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ی سناریو چصی، کصشر دیگه نوشتم-

ی سناریو چصی، کصشر دیگه نوشتم-
از دیشب تا الان صد تا سناریو نوشتم-😑
خب بگذریم اسمشو گذاشتم: دوستی زیر نوره کوره
بیشترش درمورد ایچی و اکارین‌ه-
______________________________________

شب، جنگل را در سکوتی سنگین فرو برده بود.
مه‌ سردی میان درختان پیچیده و نور ماه تنها لا ب لای شاخه های بلند ب زمین میرسید.
صدای جیرجیرک ها و خش خش برگ ها، تنها صدایی بودند ک صکوت جنگل را می شکستند.
اما کمی دورتر، نوری نارنجی رنگ در میان تاریکی می درخشید.
اکارین، پسر بچه ی هشت ساله، میان درختان جنگل می دوید. نفس هایش بریده بریده بود و لباس هایش از میان شاخه ها و بوته ها خاکی شده بود.
چیزی در دوردست توجهش را جلب کرده بود؛ نور یک کارگاه کوچک که دود از دودکش ان ب اسمان می رفت.
اکارین با خودش زمزمه کرد:

اکارین: شاید... شاید کسی اونجا باشه.

با اخرین توانش ب سمت نور دوید. وقتی ب کارگاه رسید، صدای برخورد چکش با اهن را شنید.

تق... تق... تق...

مردی جوان و تنومند پشت کوره ایستاده بود. موهای طلایی‌اش زیر نور اتش میدرخشید و چشمان سبز ابی‌اش با بی حوصلگی ب قطعه‌ی اهنی ک در دست داشت خیره شده بود.
اکارین چند لحظه انجا ایستاد؛ سپس با صدایی لرزان گفت:

اکارین: ببخشید...

چکش متوقف شد. ایچی بدون اینکه برگردد پرسید:

ایچی: این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟

اکارین چند قدم جلو امد.

اکارین: من... من کمک میخوام...

ایچی بالاخره به سمتش برگشت. نگاهش روی چهره ی خسته و مضطرب کودک ثابت ماند.

ایچی: چ کمکی؟

اکارین: برادرم!

ایچی: کجاست؟

اکارین: توی مرداب... افتاده توی مرداب!

چهره‌ی جدی شد و چکش را روی میزی در همان نزدیکی گذاشت.

ایچی: کدوم مرداب؟

اکارین با دست ب سمت اعماق جنگل اشاره کرد.

اکارین: مرداب سیاه.

ایچی چند لحظه سکوت کرد.

ایچی: نه.

اکارین: یعنی چی که نه؟

ایچی: من اونجا نمیرم.

اکارین: اما برادرم اونجاست!

ایچی: میدونم.


اکارین: پس کمکش کن!

ایچی با صدایی سرد گفت:

ایچی: اون مرداب نفرین‌شدست. کسی ک واردش بشه، دیگه هیچوقت برنمی‌گرده.

اکارین سرش را با نا امیدی تکان داد.

اکارین: نه... حتما ی راهی هست...

ایچی: هیچ راهی نیست.

اکارین: تو حتی امتحان هم نکردی؟

ایچی: چون میدونم اخرش چ اتفاقی می افته.

اکارین: اما من تسلیم نمیشم.

شب ها و روز ها گذشت هر بار که ب کارگاه می امد از ایچی میخواست همراهی‌اش کند.

اکارین: خواهش میکنم... لطفا...

ایچی: نه

اکارین: فقط ی بار!

ایچی: گفتم نه.

اکارین: باشه، پس اگه تو نیای خودم میرم!

ایچی: این کار رو نکن.

اما اکارین باز هم رفت.
کنار مرداب می‌ایستاد، برادرش را صدا میزد و ساعت ها منتظر می ماند.
اما هیچوقت از میان ان مه و اب صدایی نیامد...

ادامه دارد...

میدونم خیلی چص شده اما بازم نوشتم...
ب امید اینکه کسی بخواند-
دیدگاه ها (۰)

خودمم نمیدونم جنسیتش چیه-

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت سوممیدونم هیچکس جز ساداکو نمی...

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت دومحیح چقد زود پارت دادم-____...

پرسه در جنگل...[پارت اول]شب...باد آرام میان شاخه‌های بلند در...

جنگل نفرین شده پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط