{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: در جست و جوی رستگاری

رمان: در جست و جوی رستگاری
پارت سوم
میدونم هیچکس جز ساداکو نمیخونه-

________________________________________

جولاس: پس تو دادگاه میبینمت؟

این را گفت و از انجا دور شد. امی با نفرت به رفتنش نگاه کرد. خشمی که به سختی مهار میشد. اما میدانستند که این اخرین باری نیست که او را میبینند.
چند هفته بعد، دادگاه مملو از جمعیت بود. خبر قتل هلن در تمام شهر پیچیده بود. خانواده‌ی در یک طرف سالن نشسته بودند و امی کنار انها بود.
جولاس در جایگاه متهم نشسته بود. اما یک میز خالی بود.
کلارا حضور نداشت. درست در روز محاکمه، او ناپدید شده بود.
چند لحظه بعد قاضی با ظاهری اراسته و خونسرد وارد شد و در جایگاه خود نشست.

قاضی: دادگاه رسمی است. پرونده‌ی قتل هلن اغاز میشود.

وکیل خانواده‌ی هلن ایستاد.

وکیل: خانواده معتقدند متهم، جولاس، با همکاری معشوقش کلارا، در قتل همسر خود نقش مستقیم داشته.

قاضی به جولاس، که خیلی ارام و خونسرد، در جایگاه خود نشسته است، نگاه میکند.

قاضی: اقای جولاس، ایا اتهام وارده را قبول می‌کنید؟

جولاس: خیر.

پدر هلن از جای خود بلند شد.

پدر هلن: دروغ میگه! خودش و کلارا دختر من رو کشتن!

قاضی با چکش خود ضربه زد‌.

قاضی: ارامش را رعایت کنید.

پدر هلن با خشم نشست. وکیل ب سمت جولاس برگشت.

وکیل: شما با کلارا رابطه داشتید؟

جولاس: بله.

وکیل: و همسر شما از این رابطه خبر داشت؟

جولاس لحظه‌ای مکث کرد.

جولاس: بله.

وکیل: ایا هلن قصد داشت از شما جدا شود؟

جولاس: تا جایی که من میدونم، بله.

امی با خشم ب او نگاه کرد.

امی: چون فهمید چه ادمی هستی!

قاضی به امی نگاه کرد.

قاضی: خانم، اجازه بدید وکیل سوال کنه.

وکیل ادامه داد:

وکیل: پس شما انگیزه داشتید.

جولاس زمزمه کرد.

جولاس: داشتن مشکل زناشویی ب معنی قتل نیست.

وکیل: و اما کلارا چی؟

جولاس سکوت کرد.

وکیل: کلارا ب شما نزدیک بود. او از مرگ هلن سود برد. و پس از قتل نیز، از شهر ناپدید شد.

جولاس سرش را بالا اورد.

جولاس: من نمیدونم کلارا کجاست.

امی با صدای بلند فریاد زد.

امی: چون فراری‌ش دادی!

جولاس ب او نگاه کرد.

جولاس: اگه انقد مطمئنی، خب ثابتش کن.

امی از شدت خشم، دستانش دور بدنش مشت کرد.

امی: میکنم.

وکیل چند پروند را روی میز گذاشت.

وکیل: ما مدارکی داریم که نشان میدهند بین جولاس و کلارا پیش از قتل تماس های متعددی برقرار شده است.

صدای همهمه در دادگاه پیچید. جولاس برای اولین بار کمی مضطرب ب نظر میرسید. قاضی ‌مدارک را برسی کرد.

قاضی: این مدارک باید برسی شوند.

پدر هلن با صدایی لرزان و پر از درد گفت:

پدر هلن: اما اون دخترم رو ازم گرفت...

جولاس به او نگاه کرد.

پدر هلن: و حتی ی قطره اشک هم براش نریخت.

جولاس چیزی نگفت. چند ثانیه بعد، با صدایی ارام پاسخ داد:

جولاس: شما ها فکر میکنید من هیچ احساسی ندارم.

پدر هلن فریاد زد.

پدر هلن: چون هیچی در تو باقی نمونده!

جولاس نگاهش را ب زمین دوخت. ظاهرش ارام بود، اما درونش چیزی شروع ب شکستن کرد.
قاضی جلسه را برای بررسی مدارک متوقف کرد و ب جلسه بعدی موکول کرد. جولاس از جای خود بلند شد و ب سمت خروجی رفت.
امی از کنار او رد شد و ارام در گوش او زمزمه کرد:

امی: کلارا فرار کرده. اما تو نمیتونی از حقیقت فرار کنی.

جولاس رو ب روی او ایستاد.

جولاس: گاهی حقیقا چیزی نیست که مردم فکر میکنن.

امی: و گاهی ادمی که پشت دورغ‌هاش پنهان میشه، از لحظه ای میترسه که همه چیز اشکار بشه.

جولاس چیزی نگفت و از دادگاه خارج شد. اما برای نخستین بار، صدایی در ذهنش طنین انداز شد. صدایی ارام و اشنا.

هلن: جولاس...

او ناگهان ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. راهرو خالی بود. برای اولین بار، ترسی در چشمانش دیده می‌شد.

جولاس: کی... کی اونجاست؟

اما تنها سکوت پاسخ او بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت دومحیح چقد زود پارت دادم-____...

دوتا چصخل که با هم جنگ دارنمن سر بخش دوم مثل چی میخندم

رو شیپشون کراش زدم-راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط