#مافیای_عاشق
#مافیای_عاشق
p:9
سلام سلام قشنگ های من چطورین خوبین؟من اومدم با یه فیک دیگه بزن بریم سراغ قسمت جدید ببخشید که نبودم واقعا حوصله ی هیچی نداشتم و انگیزه واسه فیک نداشتم امیدوارم از این به بعد زیاد بنویسم قول میدم
.
.
.
از زبان روانی داستان:
وقتی ا.ت تو ماشین تهیونگ نشست بعد تهیونگ نشست و ماشین رو روشن کرد و ا.ت با باباش به هم دست تکون دادن کمی که راه افتادن ا.ت ساک کوچیکش رو بغلش گذاشت که کاری نکنه یه وقت فاصله رعایت شه تهیونگ هعی زیر چشمی ا.ت رو نگاه میکرد ولی ا.ت براش مهم نبود حدود یه ربع ۲۰ دقیقه گذشت نزدیک یه امارت شدن و چند ثانیه بعد وارد شدن نگهبانان درو باز کردن ساعت دیر وقت بود ا.ت یکم خوابش می اومد وارد خونه شدن خونه خیلی بزرگ بود دهن ا. ت ولی ا. ت به خودش میگه*عععع ا.ت خودتو جمع کن* بعد نشست رو مبل تهیونگ بهش گفت: چیزی نمیخوای؟ ا.ت میگه:نه مرسی الان فقط ارامش میخوام.. تهیونگ خندید..ا.ت فقط چشم قره رفت...ا.ت:خب؟(لحنش تیز بود).قراره همینجوری وایستم؟ یا برنامهت چیه دقیقاً؟..تهیونگ چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. نه نزدیک، نه دور.
دستهاش تو جیب شلوارش، صداش آروم ولی محکم برنامهم اینه که امشب اینجا بمونی. فقط همین...ا.ت پوزخند زد...فقط همین؟ منو میارن خونه یه آدم غریبه و میگی فقط همین؟فکر کردی من بچهام؟...تهیونگ نگاهش کرد. مستقیم.
فکر نمیکنم بچهای. اگه فکر میکردم، الان اینجوری باهات حرف نمیزدم...ا.ت اخم کرد:
پس چرا ولم نمیکنی برم؟...چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ آهسته گفت:چون خطرناکه...ا.ت سریع برگشت سمتش:خطرناک؟ برای کی؟ من؟ یا آبروی آقای مافیا؟...تهیونگ ابروهاش کمی رفت بالا، ولی عصبی نشد:برای تو...ا.ت خندید، خندهای عصبی
تو حتی منو نمیشناسی. اسممو تازه شنیدی، بعد میگی نگرانمی؟... تهیونگ یک قدم جلو اومد.نه خیلی. فقط اونقدر که فاصله حس بشه...اشتباه میکنی..صداش پایینتر شد...من خیلی وقته میشناسمت...ا.ت یک قدم عقب رفت...نه. اینو نگو. اینو نگو چون اگه بخوای با این حرفا بازی کنی، من قشنگ بهت میپرم...تهیونگ مکث کوتاهی کرد:باشه نمیگم. امشب فقط میخوام بدونی اینجا کسی بهت دست نمیزنه...ا.ت با تردید نگاهش کرد:حتی خودت؟...تهیونگ بدون مکث گفت:
حتی خودم...چند ثانیه نگاهشون تو هم قفل شد...نه عاشقانه، نه نرم…پر از چالش...ا.ت نفسش رو دادبیرون:
من اینجا نمیمونم چون تو گفتی...میمونم چون الان راهی ندارم...فرقش رو بفهم...تهیونگ خیلی آروم لبخند زد...فهمیدم. و بهش احترام میذارم....ا.ت چیزی نگفت سکوت خونه رو چند لحظه گرفته بود...بعد زنگ خونه خورد ا.ت :این موقع شب کیه...تهیونگ:رفیقامم...ا.ت:اوف ساعت هم براشون معنی نداره که...بعد تهیونگ درو باز کرد همه اعضا بودن بعد اومدن رو مبل نشستن سمت ا.ت...ا.ت:بهههه یه مافیا کم بود الان یه جمع مافیا شده اوففف...نامجون:سلام من نامجونم..مثل اینکه دانش آموزی نه؟..ا.ت:بله هستم منم ا.ت واقعا نمی دونم چی میخواین از من آه..تهیونگ:هیچی نمیخوایم..ا.ت:معلومه...تهیونگ:...امشب به دوست هام گفتم بیان تا باهات آشنا شن تورو خسته نمیکنم...اتاقت بالا حاضره خواستی برو...ا.ت:هوم... بله که میرم ایش باید وایستم اینجا باند مافیا رو نگاه کنم؟...ا.ت بدو بدو رفت سمت اتاق خوابش بقیه هم چیزی نگفتن فقط تهیونگ یکم پوزخند و جونگ کوک گفت:خیلی لجبازه...تهیونگ:میدونم عب نداره درست میشه میبینی...ا.ت وارد اتاق شد اتاق خیلی بزرگ بود و کلی وسایل براش ولی ا.ت براش مهم نبود رفت یکی از کشو های لباس راحتی رو باز کرد لباسشو عوض کرد ساکشم وسایل هاشو در آورد و چید تو کمد ها بعد دراز کشید رو تخت و کم کم خوابش برد و براش مهم نبود بقیه چیکار میکنن..(ادامه دارد...)
شرط برای پارت بعد: ۱۵ لایک
نویسنده:melisa
໒꒰ྀི ˶• ༝ •˶ ྀི১
p:9
سلام سلام قشنگ های من چطورین خوبین؟من اومدم با یه فیک دیگه بزن بریم سراغ قسمت جدید ببخشید که نبودم واقعا حوصله ی هیچی نداشتم و انگیزه واسه فیک نداشتم امیدوارم از این به بعد زیاد بنویسم قول میدم
.
.
.
از زبان روانی داستان:
وقتی ا.ت تو ماشین تهیونگ نشست بعد تهیونگ نشست و ماشین رو روشن کرد و ا.ت با باباش به هم دست تکون دادن کمی که راه افتادن ا.ت ساک کوچیکش رو بغلش گذاشت که کاری نکنه یه وقت فاصله رعایت شه تهیونگ هعی زیر چشمی ا.ت رو نگاه میکرد ولی ا.ت براش مهم نبود حدود یه ربع ۲۰ دقیقه گذشت نزدیک یه امارت شدن و چند ثانیه بعد وارد شدن نگهبانان درو باز کردن ساعت دیر وقت بود ا.ت یکم خوابش می اومد وارد خونه شدن خونه خیلی بزرگ بود دهن ا. ت ولی ا. ت به خودش میگه*عععع ا.ت خودتو جمع کن* بعد نشست رو مبل تهیونگ بهش گفت: چیزی نمیخوای؟ ا.ت میگه:نه مرسی الان فقط ارامش میخوام.. تهیونگ خندید..ا.ت فقط چشم قره رفت...ا.ت:خب؟(لحنش تیز بود).قراره همینجوری وایستم؟ یا برنامهت چیه دقیقاً؟..تهیونگ چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. نه نزدیک، نه دور.
دستهاش تو جیب شلوارش، صداش آروم ولی محکم برنامهم اینه که امشب اینجا بمونی. فقط همین...ا.ت پوزخند زد...فقط همین؟ منو میارن خونه یه آدم غریبه و میگی فقط همین؟فکر کردی من بچهام؟...تهیونگ نگاهش کرد. مستقیم.
فکر نمیکنم بچهای. اگه فکر میکردم، الان اینجوری باهات حرف نمیزدم...ا.ت اخم کرد:
پس چرا ولم نمیکنی برم؟...چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ آهسته گفت:چون خطرناکه...ا.ت سریع برگشت سمتش:خطرناک؟ برای کی؟ من؟ یا آبروی آقای مافیا؟...تهیونگ ابروهاش کمی رفت بالا، ولی عصبی نشد:برای تو...ا.ت خندید، خندهای عصبی
تو حتی منو نمیشناسی. اسممو تازه شنیدی، بعد میگی نگرانمی؟... تهیونگ یک قدم جلو اومد.نه خیلی. فقط اونقدر که فاصله حس بشه...اشتباه میکنی..صداش پایینتر شد...من خیلی وقته میشناسمت...ا.ت یک قدم عقب رفت...نه. اینو نگو. اینو نگو چون اگه بخوای با این حرفا بازی کنی، من قشنگ بهت میپرم...تهیونگ مکث کوتاهی کرد:باشه نمیگم. امشب فقط میخوام بدونی اینجا کسی بهت دست نمیزنه...ا.ت با تردید نگاهش کرد:حتی خودت؟...تهیونگ بدون مکث گفت:
حتی خودم...چند ثانیه نگاهشون تو هم قفل شد...نه عاشقانه، نه نرم…پر از چالش...ا.ت نفسش رو دادبیرون:
من اینجا نمیمونم چون تو گفتی...میمونم چون الان راهی ندارم...فرقش رو بفهم...تهیونگ خیلی آروم لبخند زد...فهمیدم. و بهش احترام میذارم....ا.ت چیزی نگفت سکوت خونه رو چند لحظه گرفته بود...بعد زنگ خونه خورد ا.ت :این موقع شب کیه...تهیونگ:رفیقامم...ا.ت:اوف ساعت هم براشون معنی نداره که...بعد تهیونگ درو باز کرد همه اعضا بودن بعد اومدن رو مبل نشستن سمت ا.ت...ا.ت:بهههه یه مافیا کم بود الان یه جمع مافیا شده اوففف...نامجون:سلام من نامجونم..مثل اینکه دانش آموزی نه؟..ا.ت:بله هستم منم ا.ت واقعا نمی دونم چی میخواین از من آه..تهیونگ:هیچی نمیخوایم..ا.ت:معلومه...تهیونگ:...امشب به دوست هام گفتم بیان تا باهات آشنا شن تورو خسته نمیکنم...اتاقت بالا حاضره خواستی برو...ا.ت:هوم... بله که میرم ایش باید وایستم اینجا باند مافیا رو نگاه کنم؟...ا.ت بدو بدو رفت سمت اتاق خوابش بقیه هم چیزی نگفتن فقط تهیونگ یکم پوزخند و جونگ کوک گفت:خیلی لجبازه...تهیونگ:میدونم عب نداره درست میشه میبینی...ا.ت وارد اتاق شد اتاق خیلی بزرگ بود و کلی وسایل براش ولی ا.ت براش مهم نبود رفت یکی از کشو های لباس راحتی رو باز کرد لباسشو عوض کرد ساکشم وسایل هاشو در آورد و چید تو کمد ها بعد دراز کشید رو تخت و کم کم خوابش برد و براش مهم نبود بقیه چیکار میکنن..(ادامه دارد...)
شرط برای پارت بعد: ۱۵ لایک
نویسنده:melisa
໒꒰ྀི ˶• ༝ •˶ ྀི১
- ۱۱۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط