عشق بی رحمانه
عشق بی رحمانه
part1
مقدمه
امشب.. شب تولد ات... همه ی خانواده.. مثل، خانواده جونگکوک و خود جوگگکوک، دوست های ات، یونا، فامیل هاشون ... به تولد ات دعوت هستن.. چون خونه پدر و مادر ات خیلی بزرگه.. و یه حیاط خیلی گنده داره
ات ویو
امشب تولدمه.. یه لباس مشکی پوشیدم که خیلی کوتهه بود و تا. بالای زانو ام بود و شونه هام رو مشخص میکرد..
.. کفش مشکی هام رو پوشیدم و دستبند مشکی رو انداختم، گردنبند ماه ام رو گردنم وصل کردم
همه مهمونی اومده بودن ولی من هنوز پایین نرفته بودم و داشتم موهام رو درست میکرد
ویو طبقه پایین پیش خانواده ات
مادر ات که از مهمون ها پذیرایی میکرد و پدر ات داشت آهنگمیزاشت
مامان ات به جونگکوک گفت:
مامان ات:پسرم برو ات رو صدا کن بیاد پایین زشته...
جونگکوک: چشم ...
جونگکوک اومد طبقه بالا و در اتاق ات رو زد
ات: بیا تو..
جونگکوک وارد اتاق شد
ات جونگکوک رو دیدم و قلبش به تپش افتاد
جونگکوک با لباس ات اخم کرد
جونگکوک: ا..این چه لباسیه پوشیدی؟
(جونگکوک و ات رلن)
ات: هی .. جونگکوک گیر نده..
جونگکوک: عوضش کن
ات: اههه یه روز تولدمه ول کن دیگه
جونگکوک رو به دیوار چسبوند
جونگکوک: همین الان عوضش میکنی یا خودم پارش میکنم
ات بغض کرد
ات: آه جونگکوک.. یه روز تولدمه بست کن
جونگکوک بغض ات. رو دید و نفس عمیق کشید
لب ها ات رو بوسید
جونگکوک: هوف... خیلی خب باشه...
ات لبخند زد و به درست کردن موهاش ادامه داد
جونگکوک: ات بیا پایین..
ات:چرا؟
جونگکوک: چرا؟؟؟؟؟؟ تولدته ها بیا ..
ات: برو میام
جونگکوک: باهم
نکته:همه میدونن ات و جونگکوک باهم رلن
شرایط پارت ۲
۱۲ لایک
۵ کامنت
part1
مقدمه
امشب.. شب تولد ات... همه ی خانواده.. مثل، خانواده جونگکوک و خود جوگگکوک، دوست های ات، یونا، فامیل هاشون ... به تولد ات دعوت هستن.. چون خونه پدر و مادر ات خیلی بزرگه.. و یه حیاط خیلی گنده داره
ات ویو
امشب تولدمه.. یه لباس مشکی پوشیدم که خیلی کوتهه بود و تا. بالای زانو ام بود و شونه هام رو مشخص میکرد..
.. کفش مشکی هام رو پوشیدم و دستبند مشکی رو انداختم، گردنبند ماه ام رو گردنم وصل کردم
همه مهمونی اومده بودن ولی من هنوز پایین نرفته بودم و داشتم موهام رو درست میکرد
ویو طبقه پایین پیش خانواده ات
مادر ات که از مهمون ها پذیرایی میکرد و پدر ات داشت آهنگمیزاشت
مامان ات به جونگکوک گفت:
مامان ات:پسرم برو ات رو صدا کن بیاد پایین زشته...
جونگکوک: چشم ...
جونگکوک اومد طبقه بالا و در اتاق ات رو زد
ات: بیا تو..
جونگکوک وارد اتاق شد
ات جونگکوک رو دیدم و قلبش به تپش افتاد
جونگکوک با لباس ات اخم کرد
جونگکوک: ا..این چه لباسیه پوشیدی؟
(جونگکوک و ات رلن)
ات: هی .. جونگکوک گیر نده..
جونگکوک: عوضش کن
ات: اههه یه روز تولدمه ول کن دیگه
جونگکوک رو به دیوار چسبوند
جونگکوک: همین الان عوضش میکنی یا خودم پارش میکنم
ات بغض کرد
ات: آه جونگکوک.. یه روز تولدمه بست کن
جونگکوک بغض ات. رو دید و نفس عمیق کشید
لب ها ات رو بوسید
جونگکوک: هوف... خیلی خب باشه...
ات لبخند زد و به درست کردن موهاش ادامه داد
جونگکوک: ات بیا پایین..
ات:چرا؟
جونگکوک: چرا؟؟؟؟؟؟ تولدته ها بیا ..
ات: برو میام
جونگکوک: باهم
نکته:همه میدونن ات و جونگکوک باهم رلن
شرایط پارت ۲
۱۲ لایک
۵ کامنت
- ۳۰.۶k
- ۲۴ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط