اون...............خود خدا بود اون پیین اومد و روی زمین نش
اون...............خود خدا بود اون پیین اومد و روی زمین نشست دست ها و بال هاش رو باز کرد و به لوسی گفت:
فرزندم عزیزم بیا بغلم لوسی از شدت خوشخالی پشماش ریخته بود و خا*یه
کرده بود او رفت جلو و پدر خود رو به اغوش کشید خدا گفت : فرزندم منو ببخش
و لوسی هم بخشید
کدورت از بین رفت خدا به لوسی یاد داد که گناه کار ها با دادن کفاره گناهی که کردن رستگار میشن و جواب داد هتل چارلی شلوق شد و مردم هر روز به اون هتل میومدن و رستگار میشدن اما خدا هنوز احساس گناه میکرد خدا خودش مرتکب گناه شده بود ..
فرزندم عزیزم بیا بغلم لوسی از شدت خوشخالی پشماش ریخته بود و خا*یه
کرده بود او رفت جلو و پدر خود رو به اغوش کشید خدا گفت : فرزندم منو ببخش
و لوسی هم بخشید
کدورت از بین رفت خدا به لوسی یاد داد که گناه کار ها با دادن کفاره گناهی که کردن رستگار میشن و جواب داد هتل چارلی شلوق شد و مردم هر روز به اون هتل میومدن و رستگار میشدن اما خدا هنوز احساس گناه میکرد خدا خودش مرتکب گناه شده بود ..
- ۶۹۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط