{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون به لوسی گفت این تویی لوسی زبونش بند اومد سرا لوسی بغل

اون به لوسی گفت این تویی لوسی زبونش بند اومد سرا لوسی بغل کرد و در حالی که اشک هاش روی لباس های سپید لوسیفر می چکید اون ها شروع به دعوا کردن و مسل سگ به جون هم افتادن نمیدون چتور اما تبعید لوسیفر یه جوری از دلش در اومد سرا اون رو به بهشت برد

بقیه که دیدنش ترسیدن و گفتن باید یه محاکمه عادلانه تر باشه توی سالُن جمع شدن شروع به حرف زدن کردن حرف ها به دعوا بدل شد همه به جون هم افتاد تا اینکه یه نور خیلی قویییی از آسمون نازل شد اون سخنگو نبود اون.....ادامه پست بعد
دیدگاه ها (۱)

پارت⁹کوک.چون فامیل های عزیز و خانواده دارن میان جین. کی میان...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.1ا.ت:کوکیییکوک:جانم پیشی کوچولوی د...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

شاهکاری به نام دروغ

پسر بد (67)

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸 پارت۹🌸🌸ویو راوی*از روزی که دازای توی اژا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط