اون به لوسی گفت این تویی لوسی زبونش بند اومد سرا لوسی بغل
اون به لوسی گفت این تویی لوسی زبونش بند اومد سرا لوسی بغل کرد و در حالی که اشک هاش روی لباس های سپید لوسیفر می چکید اون ها شروع به دعوا کردن و مسل سگ به جون هم افتادن نمیدون چتور اما تبعید لوسیفر یه جوری از دلش در اومد سرا اون رو به بهشت برد
بقیه که دیدنش ترسیدن و گفتن باید یه محاکمه عادلانه تر باشه توی سالُن جمع شدن شروع به حرف زدن کردن حرف ها به دعوا بدل شد همه به جون هم افتاد تا اینکه یه نور خیلی قویییی از آسمون نازل شد اون سخنگو نبود اون.....ادامه پست بعد
بقیه که دیدنش ترسیدن و گفتن باید یه محاکمه عادلانه تر باشه توی سالُن جمع شدن شروع به حرف زدن کردن حرف ها به دعوا بدل شد همه به جون هم افتاد تا اینکه یه نور خیلی قویییی از آسمون نازل شد اون سخنگو نبود اون.....ادامه پست بعد
- ۴۲۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط