(سایه های خونی)
(سایه های خونی)
part ۱۲/
***
جکسون بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
«بیا روی میز من انجامش بدیم. راحتتره.»
به سمت میزش رفت قبل از اینکه جواب بدم، صندلی رو برایم عقب کشید
پاشدم به سمتش رفتم...لحظهای مکث کردم، بعد نشستم.
جکسون کنارم ایستاد و کمی خم شد تا به پرونده نگاه کنه.فاصلهاش کم بود. بوی عطرش، اون فاصلهی کم رو پر کرده بود.
انگشتم رو روی یه خط کشیدم و گفتم: «اینجا رو ببین...»
اما حواسم به پرونده نبود.
حواسم به فاصلهای بود که داشت کمتر میشد.
نفس عمیقی کشیدم و با دو انگشت، آروم شقیقهاش رو فشار دادم تا کمی کنار بره.
جکسون باحالتی شوکه وظاهری سرد زل زده بود.
با اخم به چشماش نگاه کردم همان حین گوشیم به صدا در اومد و بدون حرفی از رو صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
مادرتسو.
«الو...
: الیویا دخترم،مزاحم نباشم سرت شلوغه بعدا زنگ بزنم.
نگاهی کوتاهی به جکسون انداختم که حواسش به پرونده بود:
نه مادر بگو!
:منو میرا تصمیم گرفتیم امشب پشت حیاط ی باربیکیو راه بندازیم افراد نزدیکو دعوت کنیم،روزهای سختی و پشت سر گذاشتیم منم که نمیتونم به حرف میرا نه بگم،یکم خوش بگذرونیم
.
چشمام به خیابون و ماشین ها دوخته بود و فکرم پیش پرونده:
باش،آره خوبه.
:گفتم که زودتر بیای خونه تا تو تدارک کمکم کنی.
_باشه.
به سمت صندلیم رفتم و مشغول کار شدیم.
(هنگام غروب)
نور طلایی غروب روی سطح استخر میلغزیید.
چند چراغ زنجیرهای دور تا دور حیاط، سایههای نرمی روی دیوارها میانداختند و صدای گریل، با بوی دود و گوشت کبابی، فضا را پر کرده بود.
میرا کنار استخر ایستاده بود؛
لباس بلند و چسبان بدن نما مشکی برق برقی از پارچه ابریشم و سنگین که زیر نور استخرو چراغ های حیاط،مثل ابی تیره و براق می درخشیدند.
یقه اش اسکی کاملا بسته اما پایین تر خط سین*ه اش کاملا مشخص شده است و پشت لباس از پشت گردن تا درست پایین تر از کمر کاملا باز است.
دو لبه ی پارچه به خوبی روی ستون فقراتش قرار گرفته اند و گوشوارههای حلقه ای بزرگ نقره ایش،با بستن موهای دم اسبی به خوبی زیر نور غروب، برق میزد. چهرهاش آرام بود، اما نگاهش مدام به سمت در میرفت، انگار منتظر چیزی بود... یا کسی.
مادرتسو همراه پدر مایکل پشت گریل ایستاده بود و با لبخندی گرم، غذا را زیر و رو میکرد و گاهی به میرا نگاهی میانداخت که یعنی «بیا کمک کن»؛ اما میرا مثل تندیس، کنار آب ایستاده بود و ته لیوان شرابش را نگاه میکرد.
متوجه آمدنم شد و با خوشحالی دستش را بالا برد و سمتش رفتم.
_به به چه بوی لذیذی،واقعا تو تدارک هم شاهکار کردین.
مادرتسو با یک حالت ادایی چپ چپ به میرا نگاهی انداخت وبا ناراحتی گفت:همه کار رو خودم تنهای انجام دادم.
_پدر تو خسته میشی بزار خدمتکار ها انجامش بدن.
:نه هیچکی نمیتونه مثل من به این گوشت ها عطر و طعم و مزه ی لذیذی بده این فقط کار خودمه واسه همین زود اومدم خونه.
با خنده گفتم_عا،واسه همین این همه کار سرم ریخته بودی.
مادرتسو با مهربانی اروم چونمو فشرد و گفت:بهتره تا تاریک نشده و مهمان های بیشتری نیومدن بری حاضر بشی.
لبخند زدم و سری تکان دادم.
لایک؟
part ۱۲/
***
جکسون بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
«بیا روی میز من انجامش بدیم. راحتتره.»
به سمت میزش رفت قبل از اینکه جواب بدم، صندلی رو برایم عقب کشید
پاشدم به سمتش رفتم...لحظهای مکث کردم، بعد نشستم.
جکسون کنارم ایستاد و کمی خم شد تا به پرونده نگاه کنه.فاصلهاش کم بود. بوی عطرش، اون فاصلهی کم رو پر کرده بود.
انگشتم رو روی یه خط کشیدم و گفتم: «اینجا رو ببین...»
اما حواسم به پرونده نبود.
حواسم به فاصلهای بود که داشت کمتر میشد.
نفس عمیقی کشیدم و با دو انگشت، آروم شقیقهاش رو فشار دادم تا کمی کنار بره.
جکسون باحالتی شوکه وظاهری سرد زل زده بود.
با اخم به چشماش نگاه کردم همان حین گوشیم به صدا در اومد و بدون حرفی از رو صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
مادرتسو.
«الو...
: الیویا دخترم،مزاحم نباشم سرت شلوغه بعدا زنگ بزنم.
نگاهی کوتاهی به جکسون انداختم که حواسش به پرونده بود:
نه مادر بگو!
:منو میرا تصمیم گرفتیم امشب پشت حیاط ی باربیکیو راه بندازیم افراد نزدیکو دعوت کنیم،روزهای سختی و پشت سر گذاشتیم منم که نمیتونم به حرف میرا نه بگم،یکم خوش بگذرونیم
.
چشمام به خیابون و ماشین ها دوخته بود و فکرم پیش پرونده:
باش،آره خوبه.
:گفتم که زودتر بیای خونه تا تو تدارک کمکم کنی.
_باشه.
به سمت صندلیم رفتم و مشغول کار شدیم.
(هنگام غروب)
نور طلایی غروب روی سطح استخر میلغزیید.
چند چراغ زنجیرهای دور تا دور حیاط، سایههای نرمی روی دیوارها میانداختند و صدای گریل، با بوی دود و گوشت کبابی، فضا را پر کرده بود.
میرا کنار استخر ایستاده بود؛
لباس بلند و چسبان بدن نما مشکی برق برقی از پارچه ابریشم و سنگین که زیر نور استخرو چراغ های حیاط،مثل ابی تیره و براق می درخشیدند.
یقه اش اسکی کاملا بسته اما پایین تر خط سین*ه اش کاملا مشخص شده است و پشت لباس از پشت گردن تا درست پایین تر از کمر کاملا باز است.
دو لبه ی پارچه به خوبی روی ستون فقراتش قرار گرفته اند و گوشوارههای حلقه ای بزرگ نقره ایش،با بستن موهای دم اسبی به خوبی زیر نور غروب، برق میزد. چهرهاش آرام بود، اما نگاهش مدام به سمت در میرفت، انگار منتظر چیزی بود... یا کسی.
مادرتسو همراه پدر مایکل پشت گریل ایستاده بود و با لبخندی گرم، غذا را زیر و رو میکرد و گاهی به میرا نگاهی میانداخت که یعنی «بیا کمک کن»؛ اما میرا مثل تندیس، کنار آب ایستاده بود و ته لیوان شرابش را نگاه میکرد.
متوجه آمدنم شد و با خوشحالی دستش را بالا برد و سمتش رفتم.
_به به چه بوی لذیذی،واقعا تو تدارک هم شاهکار کردین.
مادرتسو با یک حالت ادایی چپ چپ به میرا نگاهی انداخت وبا ناراحتی گفت:همه کار رو خودم تنهای انجام دادم.
_پدر تو خسته میشی بزار خدمتکار ها انجامش بدن.
:نه هیچکی نمیتونه مثل من به این گوشت ها عطر و طعم و مزه ی لذیذی بده این فقط کار خودمه واسه همین زود اومدم خونه.
با خنده گفتم_عا،واسه همین این همه کار سرم ریخته بودی.
مادرتسو با مهربانی اروم چونمو فشرد و گفت:بهتره تا تاریک نشده و مهمان های بیشتری نیومدن بری حاضر بشی.
لبخند زدم و سری تکان دادم.
لایک؟
- ۱۷۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط