(سایه های خونی)
(سایه های خونی)
part ۱۱/
***
همان لحظه نگاهم به جکسون افتاد کت و شلوار مشکی و برجسته و موهاش و به طرز چشم گیری حالت داده بود،انگار که نه انگار شب قبل کنار دریا با همان دسته گل رز قرمز،شعر گفته بود حالا اینجا با نگاه سرد و ریزی طوری که انگار متوجه ام نشده با ی لبخند گشاد کاملا حواسش را به حرف زدن با کارکنان پرت شده.
***
وارد اتاق شدم یک فضای باز و دلنشین نور طبیعی از طرف پنجره های بزرگ انگار خیابون زیر پامه.
نگاهم به یک شاخه گل رز قرمز افتاد که روی میز قرار داشت.
کنارش پرونده ای بود که با کاغذی که روش چسب خورده بود:این پرونده را باید با هم دیگه انجام بدیم پس به اتاقم بیا.
کاغذ را تو دستم مچاله کردم.
.تق تق...
در زدم با ی لحن سرد گفت:بیا تو.
وارد شدم و نشستم.
نگاهش را از روی مانیتور برداشت با نگاه و سرد بهم خیره شد.
با لحنی رسمی گفت:خوب الیویا.........پرونده را دیدی؟
نگاهش با دیشب فرق میکرد،به خودم اومدم با ی لحن سرد:
_آره،ولی فکر نمیکنم برای این کار نیازی به همکاری دونفر باشه.
لبخند کوتاهی بر روی لبش نشست،نه از روی خنده...از روی شیطنت.
از روی صندلی بلند شد و قدم های آهسته ای سمتم گرفت و کمی خم شد،تا صورتش را بهم نزدیک کند.
دست گرمش را روی دستم که روی دسته چرم صندلی بود گذاشت همانا که باز نگاه چشماش به چشمام گره خورده بود و زمزمه کرد:
. این ی پرونده معمولی نیست،با همکاریمون میتونه منو.....؛اروم نگاه ریزی به بالا پایینم کرد یک حس تجاوز چشمی که باعث شد بدنم دون دون بشه.
ادامه داد:به تو نزدیک کنه.
ی لحظه ترسناک شد با شوک فقط بهش خیره بودم.
هولش دادم تا خودم و جمع و جور کنم:
خیلی خوب،بهتر تا وقت ناهار نشده انجامش بدیم.
لایک؟
part ۱۱/
***
همان لحظه نگاهم به جکسون افتاد کت و شلوار مشکی و برجسته و موهاش و به طرز چشم گیری حالت داده بود،انگار که نه انگار شب قبل کنار دریا با همان دسته گل رز قرمز،شعر گفته بود حالا اینجا با نگاه سرد و ریزی طوری که انگار متوجه ام نشده با ی لبخند گشاد کاملا حواسش را به حرف زدن با کارکنان پرت شده.
***
وارد اتاق شدم یک فضای باز و دلنشین نور طبیعی از طرف پنجره های بزرگ انگار خیابون زیر پامه.
نگاهم به یک شاخه گل رز قرمز افتاد که روی میز قرار داشت.
کنارش پرونده ای بود که با کاغذی که روش چسب خورده بود:این پرونده را باید با هم دیگه انجام بدیم پس به اتاقم بیا.
کاغذ را تو دستم مچاله کردم.
.تق تق...
در زدم با ی لحن سرد گفت:بیا تو.
وارد شدم و نشستم.
نگاهش را از روی مانیتور برداشت با نگاه و سرد بهم خیره شد.
با لحنی رسمی گفت:خوب الیویا.........پرونده را دیدی؟
نگاهش با دیشب فرق میکرد،به خودم اومدم با ی لحن سرد:
_آره،ولی فکر نمیکنم برای این کار نیازی به همکاری دونفر باشه.
لبخند کوتاهی بر روی لبش نشست،نه از روی خنده...از روی شیطنت.
از روی صندلی بلند شد و قدم های آهسته ای سمتم گرفت و کمی خم شد،تا صورتش را بهم نزدیک کند.
دست گرمش را روی دستم که روی دسته چرم صندلی بود گذاشت همانا که باز نگاه چشماش به چشمام گره خورده بود و زمزمه کرد:
. این ی پرونده معمولی نیست،با همکاریمون میتونه منو.....؛اروم نگاه ریزی به بالا پایینم کرد یک حس تجاوز چشمی که باعث شد بدنم دون دون بشه.
ادامه داد:به تو نزدیک کنه.
ی لحظه ترسناک شد با شوک فقط بهش خیره بودم.
هولش دادم تا خودم و جمع و جور کنم:
خیلی خوب،بهتر تا وقت ناهار نشده انجامش بدیم.
لایک؟
- ۲۰۳
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط