(سایه های خونی)
(سایه های خونی)
part ۱۰/
***
فرمون و دستم گرفتم و راهی شدم.
سکوت عمیقی بینمون بود.
_کجا میخوایم بریم؟
چشمای پیچیده اش باز شدن و بهم زل زد،با لحنی سرد:
ببرجای که،هم رنگ چشمات توش غرق بشیم.
ابرو بالا دادم(باشه)صدای آهسته.
وزش سوزناکی رو صورتم نشست رسما میخواد سرما بخورم.
کت زخیمی را دورم انداخت.
با حرکتش،قلبم بیشترین حد تپید.
چیکار میکنه!مهربونی از اون.....غیرقابل باوره.
پسری که بعد سال ها دیدمش سلام هم نکرد،حالا میخواد آغوش گرم بهم بده.
فاصله کمی از دریا رو شن نشستیم.
چرا اینجا؟چجور تاوانیه؟
فقط میخواد باهام خلوت کنه!!!
با صدای بم گفت:سردته!
_نه.با صدای آروم،حتی خودم هم نشنیدم.
نگاهمون به هم گره خورد،شونمون به هم برخورد کرد.....چشماش سیاهی پیچیده ای داره.....مواج دریا توگوشم میپیچید....هرثانیه صورتشو نزدیک تر میکرد.
لب هامو جوییدم،چیکار میکنه!
تاحالا انقد بهش نزدیک نبودم.
داره خودشو تو حلقم میکنه.
صدای قلبم با مواج دریا ترکیب شد،نمیدونم......اونم،اونم همچین صدای و میشنوه؟
نه.نه.ننننننننه،این سناریو دلم میخواست با کسی که از ته قلب میخوامش احساس کنم...نه کسی که با هر بار دیدنش نفرت تو چشام موج میزنه.
خیلی مظلوم خیره به اون چشمای سیاهی بودم که خودم و تو تاریکی نمیتونستم پیدا کنم.
آهسته چشماش روی لبم افتاد.
لبه ی انگشتش آروم رو گوشه ی لبم کشیده شد.
نفسم قفل شد.
نوک بینیش به نوک بینیم برخورد کرد و پیشونیش وبه پیشونیم محکم کرد،بینمون مماس هم بود.
سردرگم!
فقط کافیه لب هامون به هم کوبانده بشه که اندازه یک بند انگشت فاصله داشت.
چشماشو ازم دزدید و گفت:الان میام....
بعد تنهام گذاشت و رفت.
کجارفت!مثل یک بچه کوچیک با هیجان رفت.
نفس عمیقی کشیدم و تو چشمام صحنه ای به یاد ماندنی ذخیره شد.
(بعد۵دقیقه)
سایه ای روم افتاد،سرمو برگردوندم دسته گل رز قرمزی جلوی صورتشو پوشانده بود.
خیره بهش،گل چرا؟داره خواستگاری میکنه؟معمولا با حلقه خواستگاری میکنن!!!
کمی سرشو کشید ی طرف،نگاهشو به گل کشید و گفت:
وقتی میبینمت یاد رز قرمز میوفتم....خواستم ی بار دیگه هم بهت تقدیم کنم.
رز قرمز....چیزی بود که بینمون را گره میزد.
همیشه با رز قرمز ملاقاتم میکرد.
گل رز قرمز به معنای عشق و"دوست داشتن"و هرکسی که از ته قلب دوستم داره بهم هدیه میده
.
لبخند بخشنده:خیلی وقت بود از کسی نگرفتمش.
نوک انگشتمو آروم رو گلبرگ های قرمزش کشیدم،نرم وبا ظرافت.
چطور تو ماشینش ندیدمش!
دلیل از گل دادنش چیه؟چرا انقد خودش و بهم نزدیک میکنه؟
_غرقش شدی؟منم غرق چشمات میشم.
نگاهش و به چشمام دوخت:
(در ساحل چشمای آبی تو،رایحه دریا را میبینم.
مواج دریا را در چشم های خروشانت میبینم.
همانند نوری درون تاریکی هستی.)
حس گمراهی ترکیبی از شوکه و خجالت بهم دست داد.
خون به گونه هام هجوم آوردن و سرخ شدن.
فردی که تا دیروز حاضر بودم خونش را هم بمکم...حالا،کلمات قشنگی را نثارم میکنه.
قطره بارونی روی گلبرگ گل روز افتاد.
نگاهم به آسمانی که ترکیبی از سیاهی و آبی برگرداندم.
بارش باران بیشتر شد و روی گونه و چشمام کوبانده می شد.
:بهتره بریم،تا سرما نخوردی.
کت و بالای سرمون نگه داشتم و به سمت ماشین دویدیم.
***
سر میز صبحانه.
آقای مایکل:الیویا،اگه امروز کار مهمی نداری....میخوام باهام به شرکت بیای و بهم کمک کنی.
میرا همانطور که چشماشو می مالیدبا لبخند شیطنت وارانه از پله ها پایین اومد گفت:
هلو،چی شده،نکنه قراره به الیویا سهام شرکت واگذار بشه و اداره کنه.
مادر تسو با چشمای که کلی ناسزا درش بود بهش خیره شد.
میرا کمی ابرو بالا داد و با چشم غره،بدون اینکه کلمه ای به زبون بیاره با حرکت لب گفت:
چیه!....
میرا با نگاهی که انگار طلبکار بود و من کاری کردم باهاش، گفت:
«خوب.....خانم الیویا چخبرا از دیشب.»
پدر مایکل که سرش تو گوشی بود، با کنجکاوی نگاهشو از میرا به من کشید.
مادرتسو با لبخند بخشنده که واقعاً برام خوشحال بود، گفت:
«از میرا شنیدم که تو مسابقه برنده شدی و ماشین دار شدی.»
با لبخند آرومی گفتم:
«آره.... تو حالت خودم نبودم و سوار ماشین جکسون شدم. اونم مجازاتم کرد تا هر جا میخواد براش رانندگی کنم... آخرش هم رفتیم به دریا.»
یادم به صحنه ای افتاد و با حس خجالت سرم و پایین انداختم و لبخند محوی زدم.
میرا ناگهان قهقههی خشکی سر داد.
«دریا؟ وای چقدر قشنگ... پس تنها بودین؟»
چشمانش ریز شد.
چنگالش را فشار داد روی لبهی میز. بند انگشتانش سفید شد.
این حجم از اعصبانیتش را درک نمیکنم.
با خونسردی، گوشهی لبم را با دستمال کاغذی پاک کردم. صاف ایستادم و با لحنی بیاعتنا گفتم:
«پس من زودتر راهی میشوم.»
ادامه در کامنت....
part ۱۰/
***
فرمون و دستم گرفتم و راهی شدم.
سکوت عمیقی بینمون بود.
_کجا میخوایم بریم؟
چشمای پیچیده اش باز شدن و بهم زل زد،با لحنی سرد:
ببرجای که،هم رنگ چشمات توش غرق بشیم.
ابرو بالا دادم(باشه)صدای آهسته.
وزش سوزناکی رو صورتم نشست رسما میخواد سرما بخورم.
کت زخیمی را دورم انداخت.
با حرکتش،قلبم بیشترین حد تپید.
چیکار میکنه!مهربونی از اون.....غیرقابل باوره.
پسری که بعد سال ها دیدمش سلام هم نکرد،حالا میخواد آغوش گرم بهم بده.
فاصله کمی از دریا رو شن نشستیم.
چرا اینجا؟چجور تاوانیه؟
فقط میخواد باهام خلوت کنه!!!
با صدای بم گفت:سردته!
_نه.با صدای آروم،حتی خودم هم نشنیدم.
نگاهمون به هم گره خورد،شونمون به هم برخورد کرد.....چشماش سیاهی پیچیده ای داره.....مواج دریا توگوشم میپیچید....هرثانیه صورتشو نزدیک تر میکرد.
لب هامو جوییدم،چیکار میکنه!
تاحالا انقد بهش نزدیک نبودم.
داره خودشو تو حلقم میکنه.
صدای قلبم با مواج دریا ترکیب شد،نمیدونم......اونم،اونم همچین صدای و میشنوه؟
نه.نه.ننننننننه،این سناریو دلم میخواست با کسی که از ته قلب میخوامش احساس کنم...نه کسی که با هر بار دیدنش نفرت تو چشام موج میزنه.
خیلی مظلوم خیره به اون چشمای سیاهی بودم که خودم و تو تاریکی نمیتونستم پیدا کنم.
آهسته چشماش روی لبم افتاد.
لبه ی انگشتش آروم رو گوشه ی لبم کشیده شد.
نفسم قفل شد.
نوک بینیش به نوک بینیم برخورد کرد و پیشونیش وبه پیشونیم محکم کرد،بینمون مماس هم بود.
سردرگم!
فقط کافیه لب هامون به هم کوبانده بشه که اندازه یک بند انگشت فاصله داشت.
چشماشو ازم دزدید و گفت:الان میام....
بعد تنهام گذاشت و رفت.
کجارفت!مثل یک بچه کوچیک با هیجان رفت.
نفس عمیقی کشیدم و تو چشمام صحنه ای به یاد ماندنی ذخیره شد.
(بعد۵دقیقه)
سایه ای روم افتاد،سرمو برگردوندم دسته گل رز قرمزی جلوی صورتشو پوشانده بود.
خیره بهش،گل چرا؟داره خواستگاری میکنه؟معمولا با حلقه خواستگاری میکنن!!!
کمی سرشو کشید ی طرف،نگاهشو به گل کشید و گفت:
وقتی میبینمت یاد رز قرمز میوفتم....خواستم ی بار دیگه هم بهت تقدیم کنم.
رز قرمز....چیزی بود که بینمون را گره میزد.
همیشه با رز قرمز ملاقاتم میکرد.
گل رز قرمز به معنای عشق و"دوست داشتن"و هرکسی که از ته قلب دوستم داره بهم هدیه میده
.
لبخند بخشنده:خیلی وقت بود از کسی نگرفتمش.
نوک انگشتمو آروم رو گلبرگ های قرمزش کشیدم،نرم وبا ظرافت.
چطور تو ماشینش ندیدمش!
دلیل از گل دادنش چیه؟چرا انقد خودش و بهم نزدیک میکنه؟
_غرقش شدی؟منم غرق چشمات میشم.
نگاهش و به چشمام دوخت:
(در ساحل چشمای آبی تو،رایحه دریا را میبینم.
مواج دریا را در چشم های خروشانت میبینم.
همانند نوری درون تاریکی هستی.)
حس گمراهی ترکیبی از شوکه و خجالت بهم دست داد.
خون به گونه هام هجوم آوردن و سرخ شدن.
فردی که تا دیروز حاضر بودم خونش را هم بمکم...حالا،کلمات قشنگی را نثارم میکنه.
قطره بارونی روی گلبرگ گل روز افتاد.
نگاهم به آسمانی که ترکیبی از سیاهی و آبی برگرداندم.
بارش باران بیشتر شد و روی گونه و چشمام کوبانده می شد.
:بهتره بریم،تا سرما نخوردی.
کت و بالای سرمون نگه داشتم و به سمت ماشین دویدیم.
***
سر میز صبحانه.
آقای مایکل:الیویا،اگه امروز کار مهمی نداری....میخوام باهام به شرکت بیای و بهم کمک کنی.
میرا همانطور که چشماشو می مالیدبا لبخند شیطنت وارانه از پله ها پایین اومد گفت:
هلو،چی شده،نکنه قراره به الیویا سهام شرکت واگذار بشه و اداره کنه.
مادر تسو با چشمای که کلی ناسزا درش بود بهش خیره شد.
میرا کمی ابرو بالا داد و با چشم غره،بدون اینکه کلمه ای به زبون بیاره با حرکت لب گفت:
چیه!....
میرا با نگاهی که انگار طلبکار بود و من کاری کردم باهاش، گفت:
«خوب.....خانم الیویا چخبرا از دیشب.»
پدر مایکل که سرش تو گوشی بود، با کنجکاوی نگاهشو از میرا به من کشید.
مادرتسو با لبخند بخشنده که واقعاً برام خوشحال بود، گفت:
«از میرا شنیدم که تو مسابقه برنده شدی و ماشین دار شدی.»
با لبخند آرومی گفتم:
«آره.... تو حالت خودم نبودم و سوار ماشین جکسون شدم. اونم مجازاتم کرد تا هر جا میخواد براش رانندگی کنم... آخرش هم رفتیم به دریا.»
یادم به صحنه ای افتاد و با حس خجالت سرم و پایین انداختم و لبخند محوی زدم.
میرا ناگهان قهقههی خشکی سر داد.
«دریا؟ وای چقدر قشنگ... پس تنها بودین؟»
چشمانش ریز شد.
چنگالش را فشار داد روی لبهی میز. بند انگشتانش سفید شد.
این حجم از اعصبانیتش را درک نمیکنم.
با خونسردی، گوشهی لبم را با دستمال کاغذی پاک کردم. صاف ایستادم و با لحنی بیاعتنا گفتم:
«پس من زودتر راهی میشوم.»
ادامه در کامنت....
- ۱۵۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط