💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشــــــق...
پارت 95
نیلوفر:
خسته شده بودم وسرم رو به صندلی تکیه دادم
- خوابیدی عروس خانم
- خسته شدم
خانم شکوهی لبخندی زدوگفت : تموم شد عزیزم ...رویا ...رویا بیابه لروسمون کمک کن
عمه بخاطر راحتی من به آریشگر سپرده بود مشتری نپذیره واونجا خیلی خلوت بود از صندلی اومدم پایین ورفتم اتاقی که لباسم اونجا بود با کمک اون دختریعنی رویا لباسمو پوشیدم خیلی لباس قشنگی بود وسلیقه ای عمه بود من واسه خرید عقدم هیچی از وسایلمو خودم انتخواب نکردم همه رو عمه ومحسن انتخواب کردن منم کارشون رو قبول داشتم ولی لباسم زیادی باز بود وخجالت می کشیدم کفشامم رویا برام بست وآماده رفتم توسالن رو مبل نشستم رویا برام آب میوه آورد وگفت : خسته شدی ولی ماه شدی
- مرسی عزیزم
انقدر خسته بودم یادم رفته بود خودمو تو آینه ببینم آب میوه ام رو که خوردم یکم سرحال شدم بلند شدم ورفتم جلوی آینه ای قدی یه لحظه جا خوردم این من بودم ؟ چقدر عوض شده بودم قیافه ام از اون حالت دخترونگی دراومده بود
زنگ زدن ویکی از شاگردها رفت وپشت در وقتی برگشت با لبخند گفت : آقا داماد هستن
خانم شکوهی به شاگردهاش سپرد حجاب بزنن وخودش رفت در رو برای محسن باز کرد من بلند شدم ومنتظر بودم تا اون اومد بهش لبخند زدم متعجب نگاهم می کرد انگار اولین بارش بود منو می دید اومد وکنارم وایساد لبخندی زدوگفت : خیلی خوشگل شدی عزیزم
دسته گل رز قرمز رو گرفت طرفم ازش گرفتم دستشو زیر چونه ام برد سرمو بالا گرفتم وبه چشای سیاهش نگاه کردم
محسن : نمیشه الان ببوسمت
لبمو گاز گرفتم سرمو پایین انداختم چقدر رک بود محسن
محسن : بیا عزیزم
دستشو طرفم گرفت دستشو گرفتم خانم شکوهی با لبخند نگاهمون می کرد گفت : مبارکه آقا محسن خوشبخت بشین
محسن تشکر کرد کلاه شنلم رو روی سرم کشیدم
محسن : مشکلی نیست عزیزم راحت باش
نگاهش کردم وگفتم : مهمه
لبخند کجی زدوگفت : اونوقت جشن امشب رو که نمی خوای اینجوری ادامه بدی
- لباسی که انتخواب کردی خیلی بازه
محسن : عروسی دیگه باید چجوری باشه
- می تونستی یه پوشیده ترش رو انتخواب کنی
رسیدیم کنار ماشینش در رو برام باز کرد نشستم اونم اومد نشست وراه افتاد محسن ساکت بود واحساس می کردم ناراحته منم چیزی نگفتم از خودم که بدتر نبود دستام یخ کرده بود من می خواستم مال یکی به غیر از مهرداد بشم .مهرداد چطور دلت اومد احساسم رو قلبم رو روحم رو به بازی بگیری آهی کشیدم ویکم شیشه رو دادم پایین
- چی شده .
- هیچی فقط دارم تو این لباس خفه میشم
- می خوای عوضش کنی سلیقه ای من رو که نمی پسندی
نگاهش کردم وگفتم : می پسندم ولی تو خودت دوست داری غریبه نگاهش رو ناموست باشه
عشــــــق...
پارت 95
نیلوفر:
خسته شده بودم وسرم رو به صندلی تکیه دادم
- خوابیدی عروس خانم
- خسته شدم
خانم شکوهی لبخندی زدوگفت : تموم شد عزیزم ...رویا ...رویا بیابه لروسمون کمک کن
عمه بخاطر راحتی من به آریشگر سپرده بود مشتری نپذیره واونجا خیلی خلوت بود از صندلی اومدم پایین ورفتم اتاقی که لباسم اونجا بود با کمک اون دختریعنی رویا لباسمو پوشیدم خیلی لباس قشنگی بود وسلیقه ای عمه بود من واسه خرید عقدم هیچی از وسایلمو خودم انتخواب نکردم همه رو عمه ومحسن انتخواب کردن منم کارشون رو قبول داشتم ولی لباسم زیادی باز بود وخجالت می کشیدم کفشامم رویا برام بست وآماده رفتم توسالن رو مبل نشستم رویا برام آب میوه آورد وگفت : خسته شدی ولی ماه شدی
- مرسی عزیزم
انقدر خسته بودم یادم رفته بود خودمو تو آینه ببینم آب میوه ام رو که خوردم یکم سرحال شدم بلند شدم ورفتم جلوی آینه ای قدی یه لحظه جا خوردم این من بودم ؟ چقدر عوض شده بودم قیافه ام از اون حالت دخترونگی دراومده بود
زنگ زدن ویکی از شاگردها رفت وپشت در وقتی برگشت با لبخند گفت : آقا داماد هستن
خانم شکوهی به شاگردهاش سپرد حجاب بزنن وخودش رفت در رو برای محسن باز کرد من بلند شدم ومنتظر بودم تا اون اومد بهش لبخند زدم متعجب نگاهم می کرد انگار اولین بارش بود منو می دید اومد وکنارم وایساد لبخندی زدوگفت : خیلی خوشگل شدی عزیزم
دسته گل رز قرمز رو گرفت طرفم ازش گرفتم دستشو زیر چونه ام برد سرمو بالا گرفتم وبه چشای سیاهش نگاه کردم
محسن : نمیشه الان ببوسمت
لبمو گاز گرفتم سرمو پایین انداختم چقدر رک بود محسن
محسن : بیا عزیزم
دستشو طرفم گرفت دستشو گرفتم خانم شکوهی با لبخند نگاهمون می کرد گفت : مبارکه آقا محسن خوشبخت بشین
محسن تشکر کرد کلاه شنلم رو روی سرم کشیدم
محسن : مشکلی نیست عزیزم راحت باش
نگاهش کردم وگفتم : مهمه
لبخند کجی زدوگفت : اونوقت جشن امشب رو که نمی خوای اینجوری ادامه بدی
- لباسی که انتخواب کردی خیلی بازه
محسن : عروسی دیگه باید چجوری باشه
- می تونستی یه پوشیده ترش رو انتخواب کنی
رسیدیم کنار ماشینش در رو برام باز کرد نشستم اونم اومد نشست وراه افتاد محسن ساکت بود واحساس می کردم ناراحته منم چیزی نگفتم از خودم که بدتر نبود دستام یخ کرده بود من می خواستم مال یکی به غیر از مهرداد بشم .مهرداد چطور دلت اومد احساسم رو قلبم رو روحم رو به بازی بگیری آهی کشیدم ویکم شیشه رو دادم پایین
- چی شده .
- هیچی فقط دارم تو این لباس خفه میشم
- می خوای عوضش کنی سلیقه ای من رو که نمی پسندی
نگاهش کردم وگفتم : می پسندم ولی تو خودت دوست داری غریبه نگاهش رو ناموست باشه
- ۷۵.۱k
- ۱۵ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط