{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ₚ₂

ₚ₂

جونگ‌کوک از همون جایی که ایستاده بود نگاهش را از روی ا.ت برنداشت.
زن مزاحم هنوز دور و برش می‌پلکید اما حالا دیگر توجهی به حرف‌هایش نمی‌کرد. چشم‌هایش فقط روی ا.ت بود روی خنده‌ای که کمی زیادی بلند شده بود، روی دستی که روی بازوی آن پسر نشسته بود و روی صمیمیتی که عمدا به نظر می‌رسید.

ا.ت می‌دانست جونگ‌کوک دارد نگاهش می‌کند و همین باعث شد بیشتر لج کند.

پسر روبه‌رویش که از همکاران جمع بود با لبخند گفت
"تو همیشه انقد خوش‌خنده‌ای یا امشب من خیلی بامزم؟"

ا.ت با لبخند نازکی شانه بالا انداخت
"شاید هر دوتاش"

و بعد برای اینکه بیشتر آتش به دل جونگ‌کوک بریزد کمی به پسر نزدیکتر شد نه انقدر که واضح باشد، نه انقدر که کسی شک کند اما برای جونگ‌کوک کافی بود که رگ گردنش بیرون بزند

زن که هنوز از کنار جونگ‌کوک تکان نخورده بود با صدایی لوس گفت
"جونگ‌کوک داری به کی نگاه می‌کنی؟"

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازد سرد جواب داد
"هیچ‌کس"

اما نگاهش دروغ می‌گفت.

زن باز هم به بازویش چسبید و با خنده‌ای مصنوعی گفت
"تو که همیشه انقد جدی‌ای، امشب یه‌کم نرم‌تر باش دیگه"

جونگ‌کوک نفسش را آهسته بیرون داد.
داشت خودش را نگه می‌داشت.
نمی‌خواست صحنه درست کند.
نمی‌خواست کسی چیزی بفهمد.
نمی‌خواست کسی حتی یک کلمه از رابطه‌شان بویی ببرد.

اما وقتی دید ا.ت دارد با آن پسر می‌خندد و آن پسر هم بی‌پروا به او نزدیک می‌شود دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.

با قدم‌های بلند از میان جمعیت عبور کرد و مستقیم کنارشان ایستاد.
همه‌چیز انقدر ناگهانی شد که حتی خود ا.ت هم برای لحظه‌ای خنده‌اش قطع شد.

جونگ‌کوک با نگاهی سرد به پسر نگاه کرد و با صدایی پایین اما محکم گفت
"این خانوم مالک داره. بهتره گورتو گم کنی"

پسر اولش جا خورد. بعد که خواست چیزی بگوید، با یک نگاه از جونگ‌کوک تمام رنگ از صورتش پرید.
فقط سرش را تکان داد و بی‌معطلی عقب کشید و رفت.

سکوتی کوتاه اما سنگین، بین چند نفر از اطرافیانشان افتاد.
چند تا از همکارها با تعجب به جونگ‌کوک و ا.ت نگاه کردند.

ا.ت هم نگاهش را آرام بالا آورد و با اخمی ریز گفت
"این دیگه چه مدل حرف زدنه؟"

جونگ‌کوک که تازه فهمیده بود چه سوتی بدی داده، برای یک ثانیه مکث کرد.
اما دیگر دیر شده بود.
چند نفر از مهمان‌ها از گوشه و کنار نگاهشان می‌کردند و یکی از همکارها با تعجب زیر لب چیزی به نفر کناری‌اش گفت.

ا.ت نفس عمیقی کشید. از این که ناخواسته همه‌چیز لو رفته بود و هم از کاری که جونگ‌کوک کرده بود عصبی شد

جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگوید، بازوی ا.ت را گرفت.
محکم اما نه انقدر که درد بگیرد.
ا.ت خواست دستش را بکشد اما جونگ‌کوک با همان حالت جدی گفت
"بیا بیرون"

ا.ت با حرص پچ‌پچ کرد
"الان؟ واقعا الان وقتشه؟"

جونگ‌کوک چیزی نگفت. فقط او را از میان جمعیت بیرون برد.
چند نفر با نگاهشان تعقیبشان کردند اما کسی جرئت نکرد جلوشان را بگیرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

پشت دیواری سرد...Wylder✭ₚ₁عمارت بزرگ برگزاری مراسم غرق در نو...

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₄در طول روزهای بعد این توجه مداو...

پرنسس من ۲۶

پرنسس من ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط