ₚ₃
ₚ₃
وقتی به ماشین رسیدند سکوت سنگینی بینشان افتاد.
در ماشین که بسته شد انگار تمام صداهای سالن پشت سرشان خفه شد.
فقط نفسهای تند ا.ت و فشاری که از خشم در شانههای جونگکوک بود توی فضای تنگ ماشین پر شده بود.
جونگکوک دستش را روی فرمان گذاشت چند ثانیه چشمهایش را بست و بعد با صدایی که هنوز از عصبانیت میلرزید گفت
"چرا اونجوری بهش چسبیده بودی؟"
ا.ت با تعجب برگشت سمتش و با لحن تیزی جواب داد
"من؟ تو از من میپرسی؟ تو چرا گذاشتی اون دختر اونجوری بهت بچسبه؟"
جونگکوک فکش را سفت کرد
"من داشتم دورش میکردم"
ا.ت خندید اما خندهاش تلخ بود
"جدی؟ خیلی خوب دورش میکردی من که دیدم"
جونگکوک سرش را به صندلی تکیه داد و با حرص گفت
"توعم عمدا اونجوری خندیدی که من حرص بخورم"
ا.ت ابرو بالا انداخت
"شاید چون داشتم میدیدم یکی داره زیادی بهت میچسبه و نمیخواستم اعصابم خرد شه"
جونگکوک به سمتش چرخید، چشمهایش تیرهتر از قبل بود.
"تو مال منی نباید اینجوری میرفتی به اون پسره میچسبیدی"
ا.ت لحظهای خشکش زد.
سپس با صدای آرام تری اما هنوز لجوج گفت
"گه من مال توام پس توعم چرا گذاشتی یکی بهت آویزون شه؟"
جونگکوک چیزی برای جواب نداشت.
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
تنها صدای نفسهایشان بود و ضربانی که از عصبانیت بالا رفته بود.
بعد جونگکوک به عقب تکیه داد و دستش را روی صورتش کشید.
صدایش اینبار پایینتر بود، کمتر تند اما هنوز پر از تنش.
"من فقط نمیخواستم کسی بفهمه برای همین زیادی خشکم زد"
ا.ت نگاهش کرد.
از لحنش معلوم بود که هنوز ناراحت است اما دارد خودش را کنترل میکند.
جونگکوک ادامه داد
"ولی حق با تو نیس که عمدا رفتی اونجوری رفتار کردی"
ا.ت نفسش را بیرون داد و نگاهش را از پنجره دزدید.
"منم عصبانی شدم"
داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود اما این بار از سکوت جنگی به سکوت پشیمانی تبدیل شده بود.
ا.ت هنوز چشمهایش را از پنجره به بیرون دوخته بود اما لرزش خفیف شانههایش نشان میداد که دیگر از حالت خشم خارج شده و جای خالیِ بغض، پر شده است.
جونگکوک با دیدن آن حالت ا.ت انگار تمام خشمش در یک لحظه فروکش کرد.
او دیگر آن مرد سرد و مغرورِ داخل پارتی نبود او فقط مردی بود که میترسید عزیزترین داراییاش را از دست بدهد.
او دستش را به آرامی روی دست ا.ت گذاشت. ا.ت سعی کرد دستش را عقب بکشد اما جونگکوک اجازه نداد.
اینبار دستش را محکم اما با نهایت ملایمت گرفت و انگشتانش را میان انگشتان ا.ت قفل کرد.
"ا.ت... نگام کن خواهش میکنم"
صدای جونگکوک خشدار و لبریز از پوزش بود.
ا.ت با بیمیلی سرش را چرخاند چشمهایش کمی سرخ شده بود.
جونگکوک به سمت او خم شد انقدر نزدیک که ا.ت میتوانست گرمای نفسهایش را روی پوستش حس کند.
با صدایی که به نجوا میمانست گفت
"من واقعا متاسفم میدونم که جلوی همه بیاحترامی کردم و اون حرف احمقانهای که زدم... من فقط... فقط نمیتونستم تحمل کنم که کسی فک کنه تو چیزی غیر از من هستی اصلا نمیتونستم تحمل کنم که اون پسر بخواد به تو نزدیک بشه"
ا.ت با لحنی که سعی میکرد محکم باشد اما کمی میلرزید گفت
"ولی توعم اجازه دادی اون دختر..."
جونگکوک حرفش را قطع کرد این بار با یک بوسهی کوتاه و آرام روی پیشانی ا.ت.
"اون دختر هیچ ارزشی برای من نداشت حتی یه ذره، من فقط میخواستم این رابطه رو مخفی نگه دارم تا کسی به تو آسیب نزنه یا ازت سو استفاده نکنه اما اشتباه کردم..."
ا.ت سکوت کرد.
نگاه گرم و پشیمان جونگکوک تمام حصارهای دفاعیاش را فرو ریخت.
جونگکوک با دست دیگرش گونهی ا.ت را لمس کرد و ادامه داد
"تو برای من فراتر از هر چیزیای ا.ت"
ا.ت نفسی عمیق کشید و بالاخره نگاهش را به چشمهای تیره و عمیق او دوخت.
دید که چطور تمام آن سردی همیشگی در برابر او ذوب شده است.
"زود عصبی میشی جونگکوک"
ا.ت با لبخندی کمرنگ و کمی لجبازانه گفت
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد خندهای که فقط برای ا.ت معنا داشت و او را به خودش نزدیکتر کرد
"چون دیوونهوار دوستت دارم و وقتی حس کنم ممکنه ازم دور بشی، کنترل از دستم خارج میشه"
ا.ت سرش را روی شانهی او گذاشت و جونگکوک بازوی او را به دور خودش پیچید. ماشین در سکوت شبِ شهر حرکت میکرد اما این بار سکوت از عصیان پر از آرامش و پیوند دوبارهی آنها بود.
دیگر مهم نبود که همکارها چه فکر میکنند یا آن دختر مزاحم چه میگوید چون در آن فضای کوچک تنها حقیقتی که وجود داشت عشق گرم آنها بود که بر سرمای دنیا پیروز شده بود
وقتی به ماشین رسیدند سکوت سنگینی بینشان افتاد.
در ماشین که بسته شد انگار تمام صداهای سالن پشت سرشان خفه شد.
فقط نفسهای تند ا.ت و فشاری که از خشم در شانههای جونگکوک بود توی فضای تنگ ماشین پر شده بود.
جونگکوک دستش را روی فرمان گذاشت چند ثانیه چشمهایش را بست و بعد با صدایی که هنوز از عصبانیت میلرزید گفت
"چرا اونجوری بهش چسبیده بودی؟"
ا.ت با تعجب برگشت سمتش و با لحن تیزی جواب داد
"من؟ تو از من میپرسی؟ تو چرا گذاشتی اون دختر اونجوری بهت بچسبه؟"
جونگکوک فکش را سفت کرد
"من داشتم دورش میکردم"
ا.ت خندید اما خندهاش تلخ بود
"جدی؟ خیلی خوب دورش میکردی من که دیدم"
جونگکوک سرش را به صندلی تکیه داد و با حرص گفت
"توعم عمدا اونجوری خندیدی که من حرص بخورم"
ا.ت ابرو بالا انداخت
"شاید چون داشتم میدیدم یکی داره زیادی بهت میچسبه و نمیخواستم اعصابم خرد شه"
جونگکوک به سمتش چرخید، چشمهایش تیرهتر از قبل بود.
"تو مال منی نباید اینجوری میرفتی به اون پسره میچسبیدی"
ا.ت لحظهای خشکش زد.
سپس با صدای آرام تری اما هنوز لجوج گفت
"گه من مال توام پس توعم چرا گذاشتی یکی بهت آویزون شه؟"
جونگکوک چیزی برای جواب نداشت.
چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
تنها صدای نفسهایشان بود و ضربانی که از عصبانیت بالا رفته بود.
بعد جونگکوک به عقب تکیه داد و دستش را روی صورتش کشید.
صدایش اینبار پایینتر بود، کمتر تند اما هنوز پر از تنش.
"من فقط نمیخواستم کسی بفهمه برای همین زیادی خشکم زد"
ا.ت نگاهش کرد.
از لحنش معلوم بود که هنوز ناراحت است اما دارد خودش را کنترل میکند.
جونگکوک ادامه داد
"ولی حق با تو نیس که عمدا رفتی اونجوری رفتار کردی"
ا.ت نفسش را بیرون داد و نگاهش را از پنجره دزدید.
"منم عصبانی شدم"
داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود اما این بار از سکوت جنگی به سکوت پشیمانی تبدیل شده بود.
ا.ت هنوز چشمهایش را از پنجره به بیرون دوخته بود اما لرزش خفیف شانههایش نشان میداد که دیگر از حالت خشم خارج شده و جای خالیِ بغض، پر شده است.
جونگکوک با دیدن آن حالت ا.ت انگار تمام خشمش در یک لحظه فروکش کرد.
او دیگر آن مرد سرد و مغرورِ داخل پارتی نبود او فقط مردی بود که میترسید عزیزترین داراییاش را از دست بدهد.
او دستش را به آرامی روی دست ا.ت گذاشت. ا.ت سعی کرد دستش را عقب بکشد اما جونگکوک اجازه نداد.
اینبار دستش را محکم اما با نهایت ملایمت گرفت و انگشتانش را میان انگشتان ا.ت قفل کرد.
"ا.ت... نگام کن خواهش میکنم"
صدای جونگکوک خشدار و لبریز از پوزش بود.
ا.ت با بیمیلی سرش را چرخاند چشمهایش کمی سرخ شده بود.
جونگکوک به سمت او خم شد انقدر نزدیک که ا.ت میتوانست گرمای نفسهایش را روی پوستش حس کند.
با صدایی که به نجوا میمانست گفت
"من واقعا متاسفم میدونم که جلوی همه بیاحترامی کردم و اون حرف احمقانهای که زدم... من فقط... فقط نمیتونستم تحمل کنم که کسی فک کنه تو چیزی غیر از من هستی اصلا نمیتونستم تحمل کنم که اون پسر بخواد به تو نزدیک بشه"
ا.ت با لحنی که سعی میکرد محکم باشد اما کمی میلرزید گفت
"ولی توعم اجازه دادی اون دختر..."
جونگکوک حرفش را قطع کرد این بار با یک بوسهی کوتاه و آرام روی پیشانی ا.ت.
"اون دختر هیچ ارزشی برای من نداشت حتی یه ذره، من فقط میخواستم این رابطه رو مخفی نگه دارم تا کسی به تو آسیب نزنه یا ازت سو استفاده نکنه اما اشتباه کردم..."
ا.ت سکوت کرد.
نگاه گرم و پشیمان جونگکوک تمام حصارهای دفاعیاش را فرو ریخت.
جونگکوک با دست دیگرش گونهی ا.ت را لمس کرد و ادامه داد
"تو برای من فراتر از هر چیزیای ا.ت"
ا.ت نفسی عمیق کشید و بالاخره نگاهش را به چشمهای تیره و عمیق او دوخت.
دید که چطور تمام آن سردی همیشگی در برابر او ذوب شده است.
"زود عصبی میشی جونگکوک"
ا.ت با لبخندی کمرنگ و کمی لجبازانه گفت
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد خندهای که فقط برای ا.ت معنا داشت و او را به خودش نزدیکتر کرد
"چون دیوونهوار دوستت دارم و وقتی حس کنم ممکنه ازم دور بشی، کنترل از دستم خارج میشه"
ا.ت سرش را روی شانهی او گذاشت و جونگکوک بازوی او را به دور خودش پیچید. ماشین در سکوت شبِ شهر حرکت میکرد اما این بار سکوت از عصیان پر از آرامش و پیوند دوبارهی آنها بود.
دیگر مهم نبود که همکارها چه فکر میکنند یا آن دختر مزاحم چه میگوید چون در آن فضای کوچک تنها حقیقتی که وجود داشت عشق گرم آنها بود که بر سرمای دنیا پیروز شده بود
- ۱۱۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط