{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت دیواری سرد...

پشت دیواری سرد...
Wylder✭
ₚ₁

عمارت بزرگ برگزاری مراسم غرق در نور و صدای موسیقی ملایم کلاسیک بود.
جونگ‌کوک مثل همیشه با کت و شلوار مشکی جذبش میان جمعیتی از همکاران تجاری ایستاده بود.
چهره‌اش سنگی بود و نگاهش چنان سرد و بی‌روح که کمتر کسی جرئت می‌کرد بیش از چند ثانیه با او هم‌صحبت شود.

ا.ت، کمی دورتر نزدیک میز نوشیدنی‌ها ایستاده بود و با چشم‌های کنجکاوش جونگ‌کوک را زیر نظر داشت.
او تنها کسی بود که می‌دانست پشت آن چهره‌ی سرد قلبی می‌تپد که فقط برای او گرم می‌شود.

جونگ‌کوک حس کرد نگاهی روی اوست
سرش را چرخاند و به محض اینکه چشمش به ا.ت افتاد انگار نوری در چشمانش درخشید. لبخند محوی که فقط مخصوص ا.ت بود روی لبانش نشست.
با دست اشاره کرد که نزدیک شود.

ا.ت نزدیک شد و لبخندی زد و با صدای آهسته‌ای گفت
"خیلی جدی به نظر می‌رسی آقای جئون"

جونگ‌کوک بلافاصله جدی بودن را کنار گذاشت
دستش را با ظرافت دور کمر ا.ت حلقه کرد و او را کمی به خودش نزدیک‌تر کرد
صدای بم و آرامش فقط به گوش ا.ت رسید
"آره، چون دلم می‌خواد این کوفتی زودتر تموم شه و بتونم ببرمت یه جای خلوت اینجا خیلی شلوغه، نمی‌تونم اونطوری که دلم می‌خواد بهت توجه کنم"

ا.ت خنده‌ی ریزی کرد
"هیس، کسی می‌شنوه"

همان لحظه، زنی با لباسی پرزرق‌وبرق و آرایشی غلیظ ناگهان خودش را بین آنها جا کرد و با لحنی لوس گفت
"جونگ‌کوک بالاخره پیدات کردم همه همکارا سراغت رو می‌گرفتن، چرا اینجا قایم شدی؟"

جونگ‌کوک بلافاصله دستش را از دور کمر ا.ت جدا کرد اما انقدر سریع بود که کسی متوجه نشد.
چهره‌اش دوباره همان نقاب یخی و سرد را به خود گرفت.
چند قدم به عقب برداشت تا از آن زن فاصله بگیرد و با لحنی خشک گفت:
"مشغول صحبت بودم خانم لی، کار خاصی داشتید؟"

زن انگار نه انگار که با یک دیوار یخی روبروست، دستش را روی بازوی جونگ‌کوک گذاشت و با ناز گفت
"اووه، چقدر بی‌رحمی یه نوشیدنی با من نمی‌خوری؟"

ا.ت نگاهش به دست زن روی بازوی جونگ‌کوک افتاد.
خونی که در رگ‌هایش بود به جوش آمد. جونگ‌کوک دوباره سعی کرد عقب برود اما زن دستش را محکم‌تر چسبید.
نگاه جونگ‌کوک پر از استیصال شد و نیم‌نگاهی به ا.ت انداخت، انگار می‌خواست بگوید «کمکم کن، من تقصیری ندارم»

اما ا.ت که حالا حسابی از دیدن این صحنه عصبانی بود چشمکی به جونگ‌کوک زد، با اخمی که سعی داشت پنهانش کند چرخید و به سمت میزهای آن‌طرف سالن رفت جایی که چند نفر از همکارهای خوش‌مشربش در حال خنده و شوخی بودند.

جونگ‌کوک با نگرانی نگاهش را دنبال کرد. دید که ا.ت چطور با خنده به حرف‌های یکی از همکارهای پسر نزدیک شد و دستش را روی بازوی او گذاشت.
انگار دنیا برای جونگ‌کوک تیره و تار شد غرورش به لرزه افتاد.
حالا نوبت او بود که احساس کند بازی عوض شده است.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₄در طول روزهای بعد این توجه مداو...

آسمان تاریک...Wylder✭وYuna✭ₚ₃لحظه‌ای که جونگکوک ا.ت را در آغ...

پرنسس من ۱۳

پرنسس من 21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط