{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان : سنگ پشت

داستان : سنگ پشت

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست.كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود. و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.
دیدگاه ها (۳)

همه رفیق نمیه راه میشن از همه حالم بهم میخوره یه نفر پیدا نش...

از اونایی که هر چی داشتم رو کردم ولی ازم سیر شدن...از اونایی...

سلام ... روز قشنگی ست ... دوستت دارم / چقدر عاشق این جمله ه...

**به طرز وحشتناکی غمگینم**تنها گناه من اینه که "بی موقع" دوس...

شقایقسودابه مهیجیتمام این سرزمینِ سرافراز، تمام خاک این وطن،...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰باران شروع به باریدن کرده بود و را...

روزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط