{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ #یادی_از_شهدا

#یادی_از_شهدا

جنازه من رو فعلا تحویل خانواده ام ندید!

پیکرش را با دو شهید دیگر، تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه.
نگهبان سردخانه تعریف می کرد یکی از شهدا آمد به خوابم و گفت: «جنازه من رو فعلا تحویل خانواده ام ندید!» از خواب بیدار شدم.
هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده، نفهمیدم؛ گفتم ولش کن، خواب بوده دیگه.
فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت.
این بار فورا اسمشو پرسیدم. گفت: «امیر ناصر سلیمانی» از خواب پریدم، رفتم سراغ جنازه ها.
روی سینه یکی شان نوشته بود «شهید امیر ناصر سلیمانی».
بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ. خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشان بودند؛ شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخوره!

#شهید_امیرناصر_سلیمانی


#بسیج_سایبری
دیدگاه ها (۲)

آیا شود که جام مرا پر سبو کنیدر این خرابه با من دلخسته خو کن...

یکی از رفقا نقل می کرد: در روز عرفه ای کربلا بودم، توی صحن ن...

#بسیج_سایبری

#بسیج_سایبری

#عطر_سگ_بی_اهمیت #پارت۵(سونگمین- بنگچان+)<از زبون سونگمین>آب...

بابا قلبش گرفت و بردنش بیمارستان الانم طلبکاراش اومدن در خون...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁶⁰..لبخند گرمی زدم به دو طرف سرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط