{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابا قلبش گرفت و بردنش بیمارستان الانم طلبکاراش اومدن در

بابا قلبش گرفت و بردنش بیمارستان الانم طلبکاراش اومدن در خونه رو دارن خورد میکنن...

خندم گرفت وای اگه در خورد بشه و بریزن تو خونه دهنم و آسفالت میکنن...

دوباره بدبختیم یادم افتاد و خنده‌ام پاک شد...



نزدیکای نصف شب بود که در اتاقم به شدت باز شد.
با وحشت از جام بلند شدم که بابا و مامان و با چمدون دیدم...
مامان سمتم دویید و گفت زود باش باید بریم

از جام پریدم و پالتویی که دست مامانم بود و تنم کردم

مثل این دزدا از دیوار آویزون شده بودم که بپرم، یکی نیست بگه آخه عنتر چرا چس میای میگی نه خودم میتونم...
پام سر خورد و با مغز پخش زمین شدم و اخم در اومد...
بابا دستم و کشید و زیر لب دست و پا چلفتی بهم گفت که با غیض دستم و از دستش کشیدم و گفتم چلاق نیستم...

دوباره دستم و کشید و گفت:حواست و جمع کن هر وقت گفتم سه میدویی باشه

زبونم و در آوردم و سرم و تکون دادم که خوب شد تاریک بود ندید واگرنه زبونم و میکند

سه!
پاهام و صد و چهل و پنج درجه باز میکردم و میدوییدم که بابام وایساد به خاطر سرعت خفنی که داشتم دوباره با مخ مبارک رفتم تو پشت بابا که دماغم به یوخ رفت

من:آخخخخ بابااااا قبل اینکه وایسی چراغ قرمز بده دماغم کج شد

صدای خنده اومد، سرم و بلند کردم که یه مرد دیگه کنار بابام دیدم

هینی کشیدم و چسبیدم به بابا...

بابا:ا/ت با این آقا برو هر وقت بتونم با مامانت میام به دیدنت ببخشید که تو مراسم ازدواجت نبودم

سرجام خشکم زده بود که بابا دویید و دور شد

بغض داشت خفم میکرد، من حتی خداحافظی نکردم

آماده عر زدن بودم که دوباره صدای مرده بلند شد:سلام جونگ‌کوک هستم

با چشمای لبالب پر اشک گفتم:خوب چیکار کنم

دوباره صدای خنده‌اش اومد

آروم گفتم:هر هر رو آب بخندی

همینجوری که میخندید گفت:زود باش باید زودتر بریم ماشین خیابون بالایی

با شنیدن این حرف رو زانوهام خم شدم و گفتم:آی آییییی وقتی داشتم میدوییدم پاهام آسیب دید حالا چیکار کنیم

چند ثانیه چیزی نگفت و بعد پشتش و بهم کرد و آروم رو زمین نشست

_زود باش باید بریم

نیشم تا پهنا باز شد
انگار نه انگار که تا دو دقیقه پیش میخواستم عر بزنم
محکم پریدم رو کولش و گفتم:هوووو زود باش برو

دستاش دور پاهام حلقه شد و از جاش بلند شد



#𝒑𝒂𝒓𝒕_2

#ازدواج_به_سبک_اجباری
دیدگاه ها (۰)

به ماشین رسیدیم که آروم نشستمثل کنه چسبیده بودم بهشبا نارضای...

کله‌ام و گذاشته بودم لای در و نصف صورتم بیرون بود، لامصب مگه...

فیک جونگکوک پارت چهارم دیوونه روانی

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.بی اهمیت سمت در رفت . سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط