⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p51
جیمین چیزی نگفت.
دوباره بهش نگاه کرد.
صداش میلرزید.
«اگه یه روز... مادرت منتظرت میموند و هیچوقت برنمیگشتی...»
جملهش نصفه موند.
چون همون لحظه، نگاه جیمین عوض شد.
نه از عصبانیت...
نه از خشم...
فقط برای یک لحظه، انگار چیزی قدیمی توی چشمهاش زنده شد
...
برای چند لحظه...
هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط دیوارهای قدیمی راهرو، شاهد سکوتی بودن که بین گذشتهی یکی و دردِ امروزیِ اون یکی کشیده شده بود.
بالاخره جیمین نفس کوتاهی کشید.
بدون اینکه به نینا نگاه کنه، گفت:
«دیگه هیچوقت اسمش رو نیار.»
صداش بلند نبود...
اما اونقدر محکم بود که نینا فهمید این زخم، هنوز بسته نشده.
جیمین چند قدم دور شد.
قبل از اینکه از پیچ راهرو رد بشه، مکث کرد.
بدون اینکه برگرده، فقط گفت:
«و... تا وقتی اینجایی، بیگدار خودت رو به خطر ننداز.»
رفت.
نینا همونجا موند.
به راهروی خالی خیره شد.
به جای اینکه فقط از جیمین متنفر باشه...
حس کرد شاید هر دوی اونها، به شکلهای متفاوتی، زندانی شده بودن.
جیمین تا آخر راهرو رفت.
همین که مطمئن شد نینا دیگه دنبالش نمیاد، کنار یکی از پنجرههای بلند ایستاد.
چشمهاش رو بست.
صدای نینا هنوز توی سرش میپیچید.
فکش رو روی هم فشار داد.
«کافیه...» زیر لب گفت.
صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
فرمانده از دور نزدیک شد.
«قربان.»
جیمین بدون اینکه برگرده، گفت:
«چی شده؟»
«اعضای شورا رفتن... ولی قبل از رفتن یه پیغام گذاشتن.»
کاغذ تاخوردهای جلوش گرفت.
جیمین کاغذ رو باز کرد.
چند خط بیشتر نبود.
نگاهش روی آخرین جمله ثابت موند.
«اگر تا ماه آینده خبری نشه، خودمون وارد عمل میشیم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کاغذ رو مچاله کرد و روی میز کنار پنجره انداخت.
فرمانده با احتیاط گفت:
«به نظرم باید جای اون دختر رو عوض کنیم.»
«نه.»
«ولی اگه—»
«گفتم نه.»
فرمانده ساکت شد.
چند لحظه بعد، با تردید پرسید:
«...میخواین تا کی این وضع ادامه پیدا کنه؟»
جیمین جواب نداد.
از کنارش رد شد.
اما چند قدم بعد ایستاد.
«از امروز، نگهبانهای طبقهی شرقی رو کم کن.»
فرمانده اخم کرد.
«کم کنم؟»
«آره.»
«اگه فرار کرد چی؟»
جیمین مکث کرد.
گوشهی لبش خیلی محو تکون خورد.
«بعد از اتفاق دیشب...»
نفس کوتاهی کشید.
«بعید میدونم به این زودی دوباره امتحانش کنه.»
خیلیییی ممنون از حمایت ها عشق های من❤️🫶🏻✨️
شرط های پارت بعد
لایک۷، کامنت۵
p51
جیمین چیزی نگفت.
دوباره بهش نگاه کرد.
صداش میلرزید.
«اگه یه روز... مادرت منتظرت میموند و هیچوقت برنمیگشتی...»
جملهش نصفه موند.
چون همون لحظه، نگاه جیمین عوض شد.
نه از عصبانیت...
نه از خشم...
فقط برای یک لحظه، انگار چیزی قدیمی توی چشمهاش زنده شد
...
برای چند لحظه...
هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط دیوارهای قدیمی راهرو، شاهد سکوتی بودن که بین گذشتهی یکی و دردِ امروزیِ اون یکی کشیده شده بود.
بالاخره جیمین نفس کوتاهی کشید.
بدون اینکه به نینا نگاه کنه، گفت:
«دیگه هیچوقت اسمش رو نیار.»
صداش بلند نبود...
اما اونقدر محکم بود که نینا فهمید این زخم، هنوز بسته نشده.
جیمین چند قدم دور شد.
قبل از اینکه از پیچ راهرو رد بشه، مکث کرد.
بدون اینکه برگرده، فقط گفت:
«و... تا وقتی اینجایی، بیگدار خودت رو به خطر ننداز.»
رفت.
نینا همونجا موند.
به راهروی خالی خیره شد.
به جای اینکه فقط از جیمین متنفر باشه...
حس کرد شاید هر دوی اونها، به شکلهای متفاوتی، زندانی شده بودن.
جیمین تا آخر راهرو رفت.
همین که مطمئن شد نینا دیگه دنبالش نمیاد، کنار یکی از پنجرههای بلند ایستاد.
چشمهاش رو بست.
صدای نینا هنوز توی سرش میپیچید.
فکش رو روی هم فشار داد.
«کافیه...» زیر لب گفت.
صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
فرمانده از دور نزدیک شد.
«قربان.»
جیمین بدون اینکه برگرده، گفت:
«چی شده؟»
«اعضای شورا رفتن... ولی قبل از رفتن یه پیغام گذاشتن.»
کاغذ تاخوردهای جلوش گرفت.
جیمین کاغذ رو باز کرد.
چند خط بیشتر نبود.
نگاهش روی آخرین جمله ثابت موند.
«اگر تا ماه آینده خبری نشه، خودمون وارد عمل میشیم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کاغذ رو مچاله کرد و روی میز کنار پنجره انداخت.
فرمانده با احتیاط گفت:
«به نظرم باید جای اون دختر رو عوض کنیم.»
«نه.»
«ولی اگه—»
«گفتم نه.»
فرمانده ساکت شد.
چند لحظه بعد، با تردید پرسید:
«...میخواین تا کی این وضع ادامه پیدا کنه؟»
جیمین جواب نداد.
از کنارش رد شد.
اما چند قدم بعد ایستاد.
«از امروز، نگهبانهای طبقهی شرقی رو کم کن.»
فرمانده اخم کرد.
«کم کنم؟»
«آره.»
«اگه فرار کرد چی؟»
جیمین مکث کرد.
گوشهی لبش خیلی محو تکون خورد.
«بعد از اتفاق دیشب...»
نفس کوتاهی کشید.
«بعید میدونم به این زودی دوباره امتحانش کنه.»
خیلیییی ممنون از حمایت ها عشق های من❤️🫶🏻✨️
شرط های پارت بعد
لایک۷، کامنت۵
- ۳۳۲
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط