{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پی کافۀ دنجی هستم

در پی کافۀ دنجی هستم
ته یک کوچۀ بن بستِِ فراموش شده
که در آن،
یکنفر از جنس خودم
دست و دلبازانه،
از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمعِ نه چندان روشن...
و گرامافونی
که بخواند:
"گل گلدون...
بوی موهات...
ای که بی تو خودمو..."

و تو یکمرتبه احساس کنی،
کافه،
یک کشتی طوفانزده است،
وسط خاطره هایی
که تو را می بلعند...
دیدگاه ها (۲۲)

دختر گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان کی برام کاپشن ...

کاش می شدزندگی‌ را تًف کردیک نفس عمیق میکشیدیو انباشته‌های م...

بعضی ها را بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند..بدون کنار ز...

“سلامت را نخواهند گفت پاسخ “!! نه اینکه “سرها در گریبان “باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط