{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part⁵

﴿ویو ات﴾

تمام سالن در سکوت فرو رفته بود.

دختری که وارد شده بود، سرش را پایین انداخته بود و دست‌هایش از شدت استرس می‌لرزید.

تهیونگ بدون هیچ تغییری در حالت صورتش، فقط نگاهش می‌کرد.

چند ثانیه...

هیچ‌کس حتی نفس عمیق هم نمی‌کشید.

مدیر قدمی جلو آمد.

مدیر: اسمت.

دختر با صدایی لرزان گفت:

دختر: ه... هانا.

مدیر سری تکان داد و عقب رفت.

حالا همه منتظر حرف تهیونگ بودند.

تهیونگ آرنجش را روی دسته‌ی صندلی گذاشت و با صدایی آرام گفت:

تهیونگ: قانون مدرسه رو شکستی؟

هانا به سختی سرش را تکان داد.

هانا: ب... بله.

تهیونگ: خودت قبول داری؟

هانا: بله...

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد تهیونگ از جایش بلند شد.

تمام سالن ناخودآگاه صاف ایستاد.

او آرام به سمت هانا رفت.

هانا از ترس حتی جرئت نداشت سرش را بالا بیاورد.

وقتی تهیونگ مقابلش ایستاد، فقط یک جمله گفت:

تهیونگ: این بار...

فقط یک اخطار.

هانا با ناباوری سرش را بالا آورد.

اشک در چشم‌هایش جمع شده بود.

هانا: م... ممنونم.

تهیونگ بدون اینکه جوابش را بدهد، برگشت.

مدیر با صدای بلند اعلام کرد:

مدیر: جلسه تمام شد.

همین؟

با تعجب به لیا نگاه کردم.

ات: فقط همین بود؟

لیا نفس راحتی کشید.

لیا: آره...

خوش‌شانس بود.

ات: یعنی اگه اخطار نمی‌گرفت چی می‌شد؟

لیا سکوت کرد.

انگار دلش نمی‌خواست جواب بده.

...

دانش‌آموزها یکی‌یکی از سالن خارج شدند.

من و لیا هم به سمت در رفتیم.

اما درست وقتی می‌خواستم از سالن بیرون بروم...

صدایی از پشت سرم آمد.

جین: تو.

برگشتم.

جین چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

جونگکوک هم کنارش بود و تهیونگ کمی عقب‌تر، بی‌حرف ایستاده بود.

جین با همان لحن جدی گفت:

جین: آقای کیم باهات کار داره.

ضربان قلبم تند شد.

ناخواسته نگاهم به تهیونگ افتاد.

او فقط نگام می‌کرد...

بدون اینکه چیزی بگه.....)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁶﴿ویو ات﴾چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود.ب...

ولی نمیزارن بقیه‌ی دخترای کلاسشون اذیتش کنن......✨ #جواهر_بخ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁴﴿ویو ات﴾لیا دستم را محکم گرفته بود و تق...

یعنی دوباره میتونم ببینمش؟#دونده_ی_دوست_داشتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط