{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part⁶

﴿ویو ات﴾

چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود.

با ناباوری بین جین و تهیونگ نگاه می‌کردم.

ات: من...؟

جین بدون تغییر در حالت چهره‌اش گفت:

جین: آره. خودت.

لیا آرام آستینم را کشید.

لیا: برو...

منتظرش نذار.

با تردید چند قدم جلو رفتم.

وقتی به چند قدمی تهیونگ رسیدم، ایستادم.

ات: با من کاری داشتین؟

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

بعد نگاهش روی هودی قرمز من ثابت شد.

تهیونگ: هنوز همون لباس رو پوشیدی.

ناخودآگاه به لباسم نگاه کردم.

ات: مگه مشکلی داره؟

جین آه کوتاهی کشید.

جونگکوک دست‌هایش را داخل جیب شلوارش برد و ساکت ماند.

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

تهیونگ: صبح بهت گفتم.

رنگ قرمز...

اینجا ممنوعه.

اخم کردم.

ات: ولی هیچ‌کس دلیلش رو بهم نگفته.

چند ثانیه سکوت بینمان حاکم شد.

تهیونگ نگاهم کرد.

تهیونگ: لازم نیست همه‌چیز رو از روز اول بدونی.

ات: پس ازم انتظار نداشته باشین از قانونی که دلیلش رو نمی‌دونم، اطاعت کنم.

جین و جونگکوک هم‌زمان نگاهم کردند.

انگار انتظار نداشتند کسی این‌طور جواب تهیونگ را بدهد.

اما برخلاف تصورم...

تهیونگ عصبانی نشد.

فقط گفت:

تهیونگ: پس خودت دنبالش بگرد.

برگشت تا برود.

اما قبل از اینکه از کنارم رد شود، مکث کرد.

بدون اینکه نگاهم کند، آرام گفت:

تهیونگ: فقط...

مراقب باش چیزی رو پیدا نکنی که نتونی فراموشش کنی.

او همراه جین و جونگکوک از سالن خارج شد.

من همان‌جا ایستاده بودم.

ات (درون):

منظورش چی بود...؟

...

﴿ویو راوی﴾

چند دقیقه بعد...

سه نفر در سکوت از ساختمان اصلی خارج شدند.

جین نگاهی به تهیونگ انداخت.

جین: مطمئنی لازم بود اینو بهش بگی؟

تهیونگ بدون اینکه قدم‌هایش را آهسته کند، جواب داد:

تهیونگ: دیر یا زود خودش می‌فهمه.

جونگکوک این بار سکوت را شکست.

جونگکوک: اگه بره سمت ساختمون قدیمی چی؟

تهیونگ برای اولین بار ایستاد.

نگاهش به ساختمان متروکه‌ای افتاد که پشت درخت‌های بلند مدرسه پنهان شده بود.

بعد فقط یک جمله گفت...

تهیونگ: دعا کن هیچ‌وقت اون در رو باز نکنه.

همان لحظه...

ات از پنجره‌ی سالن، ساختمان قدیمی را دید.

ساختمانی که انگار سال‌ها بود کسی واردش نشده بود...

اما یکی از پنجره‌های طبقه‌ی آخر...

آرام بسته شد.)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁵﴿ویو ات﴾تمام سالن در سکوت فرو رفته بود....

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁴﴿ویو ات﴾لیا دستم را محکم گرفته بود و تق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط