══❖پارت: ششم ❖══
══❖پارت: ششم ❖══
صبح روز بعد، محوطه آکادمی نکتاریا شلوغتر از همیشه بود.
همه درباره مسابقات انتخابی صحبت میکردند.
برنده این مسابقات میتوانست به تیم ویژه مأموریتهای سلطنتی بپیوندد؛ گروهی که فقط قویترین دانشآموزان اجازه ورود به آن را داشتند
کایل در حالی که صبحانه میخورد گفت:«جایزه بدی نیست.»
لئون خندید.
لئون«برای تو که هر مسابقهای رو برنده میشی، معلومه بد نیست!»
سلیا گفت:«اول بذار مسابقه شروع بشه.»
آیدن بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت:«طبق آمار، بیشترین شانس قهرمانی متعلق به کایل و رینه.»
نوآ با ناراحتی گفت:«تو هیچوقت اسم ما رو نمیاری؟»
آیدن«نه.»
کمی بعد همه دانشآموزان در میدان تمرین جمع شدند.
استاد دارکون روی سکو ایستاده بود.
استاد«قوانین سادهاند.»
سکوت برقرار شد.
«شکست دادن حریف یا خارج کردن او از میدان مساوی با پیروزی است.»
سپس لیست اولین مبارزات اعلام شد.
اولین مبارزه گروه دوستان...
لئون هارت در برابر رافائل مورگان
مبارزه هیجانانگیزی بود.
رافائل شمشیرزن خوبی بود اما لئون سریعتر عمل کرد.
پس از چند دقیقه، حریف را از میدان خارج کرد.
استاد اعلام کرد:«برنده، لئون هارت.»
لئون با خوشحالی دستش را بالا برد
بعد از چند مبارزه، نوبت رین رسید.
حریفش پسری بلندقد از خانوادهای اشرافی بود.
به محض شروع مسابقه، او با اعتماد به نفس حمله کرد.
اما...
تنها سه حرکت بعد...
شمشیرش روی زمین افتاده بود.
کل میدان ساکت شد.
استاد گفت:«برنده، رین لوسیان.»
رین بدون هیچ حرفی از میدان خارج شد.
کایل از جایگاه تماشاچیان دست زد.
کایل«عالی بودی عالیبیی😄👏🏻.»
رین فقط شانه بالا انداخت.
در نهایت نوبت کایل رسید.
حریف او دانشآموزی به نام مارکوس ولنتاین بود.
پسر با لبخند گفت:
«دوست دارم ببینم شاهزاده واقعاً چقدر قویه.»
کایل خندید گفت:
«امیدوارم ناامید نشی.»
با اعلام شروع مسابقه، مارکوس حمله کرد.
اما کایل به راحتی جاخالی داد.
چند دقیقه بعد نتیجه مشخص شد.
مارکوس شکست خورد.
تشویق دانشآموزان در میدان پیچید.
پس از پایان مسابقات آن روز، کایل و رین کنار دریاچه آکادمی قدم میزدند.
خورشید در حال غروب بود.
کایل گفت:«فکر کنم آخرش من و تو به هم بخوریم.»
رین آرام جواب داد:«احتمالش زیاده.»
کایل خندید.
کایل«اون وقت چی؟»
رین«هرکی قویتر باشه میبره.»
کایل«چه جواب خشکی.»
برای اولین بار لبخند کوچکی روی صورت رین ظاهر شد.
رین«از من انتظار جواب دیگهای داشتی؟»
اما در همان لحظه...
از میان بوتههای اطراف صدای خشخشی شنیده شد.
هر دو فوراً برگشتند.
کسی آنجا نبود.
فقط...
یک گل رز سیاه روی زمین افتاده بود.
این بار هیچ یادداشتی همراهش نبود.
اما روی ساقه گل، با نخ قرمز کوچکی چیزی بسته شده بود.
کایل آن را باز کرد.
یک تکه فلز کوچک.
و روی آن نمادی حک شده بود.
همان نمادی که روی گردن هیولای جنگل دیده بودند.
رنگ از صورت رین پرید.
او این نماد را میشناخت...
و این موضوع اصلاً خبر خوبی نبود.
ادامه دارد... 🩸⚔️
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
صبح روز بعد، محوطه آکادمی نکتاریا شلوغتر از همیشه بود.
همه درباره مسابقات انتخابی صحبت میکردند.
برنده این مسابقات میتوانست به تیم ویژه مأموریتهای سلطنتی بپیوندد؛ گروهی که فقط قویترین دانشآموزان اجازه ورود به آن را داشتند
کایل در حالی که صبحانه میخورد گفت:«جایزه بدی نیست.»
لئون خندید.
لئون«برای تو که هر مسابقهای رو برنده میشی، معلومه بد نیست!»
سلیا گفت:«اول بذار مسابقه شروع بشه.»
آیدن بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت:«طبق آمار، بیشترین شانس قهرمانی متعلق به کایل و رینه.»
نوآ با ناراحتی گفت:«تو هیچوقت اسم ما رو نمیاری؟»
آیدن«نه.»
کمی بعد همه دانشآموزان در میدان تمرین جمع شدند.
استاد دارکون روی سکو ایستاده بود.
استاد«قوانین سادهاند.»
سکوت برقرار شد.
«شکست دادن حریف یا خارج کردن او از میدان مساوی با پیروزی است.»
سپس لیست اولین مبارزات اعلام شد.
اولین مبارزه گروه دوستان...
لئون هارت در برابر رافائل مورگان
مبارزه هیجانانگیزی بود.
رافائل شمشیرزن خوبی بود اما لئون سریعتر عمل کرد.
پس از چند دقیقه، حریف را از میدان خارج کرد.
استاد اعلام کرد:«برنده، لئون هارت.»
لئون با خوشحالی دستش را بالا برد
بعد از چند مبارزه، نوبت رین رسید.
حریفش پسری بلندقد از خانوادهای اشرافی بود.
به محض شروع مسابقه، او با اعتماد به نفس حمله کرد.
اما...
تنها سه حرکت بعد...
شمشیرش روی زمین افتاده بود.
کل میدان ساکت شد.
استاد گفت:«برنده، رین لوسیان.»
رین بدون هیچ حرفی از میدان خارج شد.
کایل از جایگاه تماشاچیان دست زد.
کایل«عالی بودی عالیبیی😄👏🏻.»
رین فقط شانه بالا انداخت.
در نهایت نوبت کایل رسید.
حریف او دانشآموزی به نام مارکوس ولنتاین بود.
پسر با لبخند گفت:
«دوست دارم ببینم شاهزاده واقعاً چقدر قویه.»
کایل خندید گفت:
«امیدوارم ناامید نشی.»
با اعلام شروع مسابقه، مارکوس حمله کرد.
اما کایل به راحتی جاخالی داد.
چند دقیقه بعد نتیجه مشخص شد.
مارکوس شکست خورد.
تشویق دانشآموزان در میدان پیچید.
پس از پایان مسابقات آن روز، کایل و رین کنار دریاچه آکادمی قدم میزدند.
خورشید در حال غروب بود.
کایل گفت:«فکر کنم آخرش من و تو به هم بخوریم.»
رین آرام جواب داد:«احتمالش زیاده.»
کایل خندید.
کایل«اون وقت چی؟»
رین«هرکی قویتر باشه میبره.»
کایل«چه جواب خشکی.»
برای اولین بار لبخند کوچکی روی صورت رین ظاهر شد.
رین«از من انتظار جواب دیگهای داشتی؟»
اما در همان لحظه...
از میان بوتههای اطراف صدای خشخشی شنیده شد.
هر دو فوراً برگشتند.
کسی آنجا نبود.
فقط...
یک گل رز سیاه روی زمین افتاده بود.
این بار هیچ یادداشتی همراهش نبود.
اما روی ساقه گل، با نخ قرمز کوچکی چیزی بسته شده بود.
کایل آن را باز کرد.
یک تکه فلز کوچک.
و روی آن نمادی حک شده بود.
همان نمادی که روی گردن هیولای جنگل دیده بودند.
رنگ از صورت رین پرید.
او این نماد را میشناخت...
و این موضوع اصلاً خبر خوبی نبود.
ادامه دارد... 🩸⚔️
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۸۱
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط