══❖پارت: چهارم ❖══
══❖پارت: چهارم ❖══
کایل تا چند دقیقه به نوشته خیره ماند.
«خیلی مراقب دوستت باش، شاهزاده.»
دوستت...
در ذهنش فقط یک نفر بود.
رین.
او فوراً کاغذ را برداشت و به سمت خوابگاه رفت.
رین در اتاقش مشغول مطالعه بود که صدای در بلند شد.
تق تق.
رین«بیا تو.»
کایل وارد شد.
کایل«باید اینو ببینی.»
رین یادداشت را گرفت و خواند.
اخم عمیقی روی صورتش نشست.
رین«این بار مستقیماً تهدید کرده.»
کایل روی صندلی نشست.
کایل«فکر میکنی واقعاً منظورش تویی؟
رین چند لحظه سکوت کرد.
رین«نمیدونم.»
اما در دلش مطمئن بود این موضوع اتفاقی نیست.
فردای آن روز، مدیر آکادمی همه دانشآموزان سال دوم را جمع کرد.
مدیر«برای افزایش آمادگی شما، امشب اولین مأموریت گروهی برگزار خواهد شد.
همهمهای در سالن پیچید.
مدیر ادامه داد:
«گزارشهایی از حضور موجودات وحشی در جنگل اطراف آکادمی دریافت شده. شما در گروههای پنج نفره اعزام میشوید.»
نوآ با هیجان گفت:
«بالاخره یه مأموریت واقعی!»
سلیا خندید گفت:
«امیدوارم آخرش گم نشی.»
آن شب، گروه کایل وارد جنگل شدند.
اعضای گروه:
کایل، رین، لئون، سلیا، آیدن
ماه سرخ بالای سرشان میدرخشید.
نور کمی میان درختان دیده میشد.
همه با احتیاط پیش میرفتند.
حدود نیم ساعت بعد، لئون ناگهان ایستاد.
لئون«شنیدین؟»
همه ساکت شدند.
خشخش...
خشخش...
صدایی از میان درختان میآمد.
نوک شمشیر رین آرام بالا آمد.
چشمهایش اطراف را بررسی میکرد.
ناگهان موجودی بزرگ از میان بوتهها بیرون پرید.
هیولایی گرگمانند با چشمان زرد.
«حمله!»
نبرد فقط چند دقیقه طول کشید
کایل با جادوی خونش هیولا را متوقف کرد.
رین ضربه نهایی را وارد کرد.
و موجود روی زمین افتاد.
لئون با خنده گفت:
«این که آسون بود.»
اما درست همان لحظه...
صدایی عجیب در جنگل پیچید.
غرش...
همه خشکشان زد.
این صدا از هیولایی بسیار بزرگتر مآمد.
دور دوردست، میان تاریکی درختان...
دو چشم سرخ ظاهر شد.
اما آن چشمها متعلق به هیولا نبود.
یک نفر آنجا ایستاده بود.
و آنها را تماشا میکرد.
کایل ناگهان احساس کرد کسی نگاهش میکند.
وقتی سرش را برگرداند...
هیچکس آنجا نبود.
اما برای لحظهای کوتاه، مطمئن بود چشمان سرخی را در تاریکی دیده است.
در همان زمان، فرد ناشناس روی شاخهای بلند ایستاده بود.
شنل سیاهش در باد تکان میخورد.
لبخند کمرنگی زد.
«پس تو همینقدر قوی شدی، شاهزاده...»
و سپس در تاریکی ناپدید شد.
ادامه دارد... 🩸🌙
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
کایل تا چند دقیقه به نوشته خیره ماند.
«خیلی مراقب دوستت باش، شاهزاده.»
دوستت...
در ذهنش فقط یک نفر بود.
رین.
او فوراً کاغذ را برداشت و به سمت خوابگاه رفت.
رین در اتاقش مشغول مطالعه بود که صدای در بلند شد.
تق تق.
رین«بیا تو.»
کایل وارد شد.
کایل«باید اینو ببینی.»
رین یادداشت را گرفت و خواند.
اخم عمیقی روی صورتش نشست.
رین«این بار مستقیماً تهدید کرده.»
کایل روی صندلی نشست.
کایل«فکر میکنی واقعاً منظورش تویی؟
رین چند لحظه سکوت کرد.
رین«نمیدونم.»
اما در دلش مطمئن بود این موضوع اتفاقی نیست.
فردای آن روز، مدیر آکادمی همه دانشآموزان سال دوم را جمع کرد.
مدیر«برای افزایش آمادگی شما، امشب اولین مأموریت گروهی برگزار خواهد شد.
همهمهای در سالن پیچید.
مدیر ادامه داد:
«گزارشهایی از حضور موجودات وحشی در جنگل اطراف آکادمی دریافت شده. شما در گروههای پنج نفره اعزام میشوید.»
نوآ با هیجان گفت:
«بالاخره یه مأموریت واقعی!»
سلیا خندید گفت:
«امیدوارم آخرش گم نشی.»
آن شب، گروه کایل وارد جنگل شدند.
اعضای گروه:
کایل، رین، لئون، سلیا، آیدن
ماه سرخ بالای سرشان میدرخشید.
نور کمی میان درختان دیده میشد.
همه با احتیاط پیش میرفتند.
حدود نیم ساعت بعد، لئون ناگهان ایستاد.
لئون«شنیدین؟»
همه ساکت شدند.
خشخش...
خشخش...
صدایی از میان درختان میآمد.
نوک شمشیر رین آرام بالا آمد.
چشمهایش اطراف را بررسی میکرد.
ناگهان موجودی بزرگ از میان بوتهها بیرون پرید.
هیولایی گرگمانند با چشمان زرد.
«حمله!»
نبرد فقط چند دقیقه طول کشید
کایل با جادوی خونش هیولا را متوقف کرد.
رین ضربه نهایی را وارد کرد.
و موجود روی زمین افتاد.
لئون با خنده گفت:
«این که آسون بود.»
اما درست همان لحظه...
صدایی عجیب در جنگل پیچید.
غرش...
همه خشکشان زد.
این صدا از هیولایی بسیار بزرگتر مآمد.
دور دوردست، میان تاریکی درختان...
دو چشم سرخ ظاهر شد.
اما آن چشمها متعلق به هیولا نبود.
یک نفر آنجا ایستاده بود.
و آنها را تماشا میکرد.
کایل ناگهان احساس کرد کسی نگاهش میکند.
وقتی سرش را برگرداند...
هیچکس آنجا نبود.
اما برای لحظهای کوتاه، مطمئن بود چشمان سرخی را در تاریکی دیده است.
در همان زمان، فرد ناشناس روی شاخهای بلند ایستاده بود.
شنل سیاهش در باد تکان میخورد.
لبخند کمرنگی زد.
«پس تو همینقدر قوی شدی، شاهزاده...»
و سپس در تاریکی ناپدید شد.
ادامه دارد... 🩸🌙
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۵۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط