{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبها

شبها
از سر بی خوابی
برای خودم
قصه مردی را میگویم
که روزگار
در بیست و پنج سالگی
به انبوه ریش سفیدش میخندید.
دیدگاه ها (۱)

وقتی یه اتفاقی افتاد افتاده پسر..حتی اگه قانع کننده ترین دلی...

زندان که بودم استادم بهم هشدار داده بود . . . بهم گفته بود ز...

گاهی میرسه که دیگه از خدانه پول میخـواینه خونه میخـواینه کَس...

ی وقتایی باید رفت .. اونم با پای خودت … باید جات رو تو زندگی...

سرنوشت پادشاهی که به دم یک گربه گره خورد بود!

سیاه چاله

بیو برای اوسیماسم: چیوریفامیل: تسوگیکونی تایپ: INTJرده: هاشی...

سیاه چاله

- مقدمه -واقعاً فکر می‌کنی می‌تونی از زندگی من سر دربیاری؟را...

حکم عشق ****اینبار داستان همچنان گویای سرنوشت است ... اما سر...

ضد گلوله

عاشقانه های شبنم

،،خیـلی‌سعـی‌کـردن‌تـو‌ایـن۳۸ سـال‌منـوتـربیـت‌کنـن‌کـه‌نخـن...

روانشناسی بالینی رابطهبعضی چیزها راباید سروقت خودش داشته باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط