ازدواج اجباری پارت
ازدواج اجباری پارت 6
بعد از اینکه یونگی صورتشو پاک کرد آروم نشستن تا حرف بزنن
لونا: وئول داره برمیگرده. بهم گفت فردا شیش صبح فرودگاهه
یونگی: وئول؟ چرا باید برگرده
لونا: من چمیدونم
نگاهی به ساعت کردن. ساعت یک شب بود
یونگی: خب پس همینجا بمون فردا با هم میریم دنبالش. ات که ساعت ۶ بیدار نمیشه خودمون میریم برمیگردیم
لونا: اوکی
یونگی: بگم اتاق برات آماده کنن؟
لونا: نه میرم پیش ات
یونگی: باشه پس.. شب بخیر
لونا: شب بخیر
هر دو به سمت اتاقا رفتن
*صبح روز بعد*
چشمامو آروم باز کردم و سعی کردم به نور عادت کنم. ساعت هشت صبح بود. رفتم دستشویی و سر و صورتمو شستم و دوش گرفتم. موهامو خشک کردم و گوجه ای بستم و یه دامن صورتی با کراپ سفید پوشیدم و نشستم پشت میز تا طراحی های رونمایی رو ادامه بدم
طراحی دو تا لباس آماده بود ولی دوتا لباس دیگه هنوز نصفه بودن
فک کنم زود تر از زمان موعود تموم بشه
*یه ربع بعد*
*زنگ گوشی*
کوک بود
آهی کشیدم و گوشی رو برداشتم
ات: بله؟
کوک: آدم با بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
ات:*چشم غره* کارتو بگو
کوک: باید بریم خرید عروسی پایین منتظرتم
ات: اومدی اینجا؟
کوک: اره بیست دقیقه وقت داری بیایی پایین. منتظرم
گوشی رو قطع کرد
ات: مرتیکه ی&#¥£$#
نفس عمیقی کشیدم و نشستم یکم آرایش کردم. یه پیرهن صورتی جذب پوشیدم با کتونی های سفید. گوشیمو برداشتم و رفتم پایین
ات: اجوما من باید با جونگکوک برم خرید چند ساعت دیگه میام
اجوما: باشه دخترم مراقب خودت باش
ات: یونگی و لونا کجان؟
اجوما: صبح زود رفتن
ات: عا.. باشه
خدافظی کردم و از خونه بیرون رفتم و دنبال ماشین جونگکوک گشتم و سوار شدم
ات: کجا باید بریم
کوک: طبیعتاً پاساژ
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
یکم بعد رسیدیم به یکی از بزرگترین پاساژ های سئول و از اونجایی که خانواده هامون به نظر بقیه و خبرنگار ها اهمیت میدن از همینجا نقش بازی کردنمون شروع شد
کوک پیاده شد و در رو برام باز کرد بعدشم سوییچ رو داد به نگهبان و رفتیم توی پاساژ
کوک: اول چی میخوای بگیری؟
ات: نمیدونم... بیا با لباس شروع کنیم
همونطور که دستم رو دور دستش حلقه کرده بودم هدایتش کردم به سمت یه لباس فروشی که پر از کت و شلوار های مختلف بود. به رگالا نگاه کردم. همه شون خیلی خز و شلوغ بودن بنابراین دوتا کت و شلوار ساده و شیک مشکی درووردم و به کوک نشون دادم
کوک: سمت چپی
ات: خوبه
راستیرو دادم دستش
ات: برو بپوش
کوک: فک کنم گفتم چپیه؟
ات: این قشنگ تره
با حرس کت و شلوارو از دستم گرفت و رفت پرو
ات: عالیه همین خوبه
پولشو حساب کرد و پاکت رو برداشت
مغازه ی بعدی لباس عروس بود
به لباس نگاه کردم از چند تاشون خوشم اومده بود
فروشنده: میخوایین پرو کنین؟*لبخند*
برگشتم و به کوک نگاه کردم کتش رو روی دستش آویزون کرده بود و پاکت خرید رو نگه داشته بود و دست دیگش رو توی جیبش برده بود. آروم سرتکون داد
برگشتم و به فروشنده چند تاش رو نشون دادم تا برام بیاره پرو
بعد از نیم ساعت تقریبا تمام لباسارو پرو کرده بودم ولی کوک رضایت نمیداد
یه لباس دیگه پوشیدم
یقه قایقی بود و پر از مروارید های ریز و درشت بود
دامن بزرگ و پف داری داشت و روی دامنش مروارید ها پراکنده شده بودن و خطوط براق نقره ای داشت
پوشیدمش و از پرو اومدم بیرون
ات: چطوره؟
کوک: .....
ات: کوک؟ کوکککک
کوک: همین... خوبه(چقد بهش میاد.)
ات: بلاخرههه
لباس رو حساب کردیم و بعدش درگیر تاج و دسته گل شدیم و در آخر هم یه کفش پاشنه بلند سفید گرفتم
کوک: مطمئنی میتونی تو عروسی اینو بپوشی؟ نمیخوام آبروم جلوی مردم بره
ات: خیلی بانمکی*چشم غره*
به ساعت نگاه کردم. ساعت دو ظهر بود
ات: گشنمه
کوک:*اه* بریم یه چیزی بخوریم. هنوز حلقه نخریدیم
رفتیم توی یه رستوران طبقه ی بالای پاساژ. جفتمون استیک سفارش دادیم و بعد خوردن یکم پاساژ رو گشتیم
ویترین یه مغازه نظرمو جلب کرد. پر از لباس بچه بود. خیلی خوشگل بودن. همه میدونستن من عاشق بچه هام
کوک: بهم نگو که بچه میخوای
ات: چی؟عمراا من با تو عمرا بچه دار شممم
کوک: خواهیم دید. به هرحال دوروز دیگه پدرامون درخواست نوه میکنن
ات: یاااا
کوک: به من چه
ات: هوففف
با صورتی قرمز پسر رو همونجا ول کرد و پشت ویترین طلا فروشی وایساد و پوزخند پسر رو پشت سر خودش ندید. ندید که چطور با لبخند بهش خیره شده و لحظه ای چشم ازش برنمیداره
ات: کوککک بیااا
کوک: ها
ات: ها و کوفت. اون قشنگه؟
به ات نگاه کرد و برق چشماش رو دید. بدون اینکه به حلقه نگاه کنه فقط مات چشم های دختر رو به روش شد
کوک: خیلی قشنگه
دختر برگشت و بهش نگاه کرد و متوجه نگاه خیرش روی خودش شد. با خجالت سعی کرد از این وضعیت نجات پیدا کنه
ات: ب.. بریم امتحانش کنیم؟*لکنت*
کوک به خودش اومد و سریع یه قدم فاصله گرفت
بعد از اینکه یونگی صورتشو پاک کرد آروم نشستن تا حرف بزنن
لونا: وئول داره برمیگرده. بهم گفت فردا شیش صبح فرودگاهه
یونگی: وئول؟ چرا باید برگرده
لونا: من چمیدونم
نگاهی به ساعت کردن. ساعت یک شب بود
یونگی: خب پس همینجا بمون فردا با هم میریم دنبالش. ات که ساعت ۶ بیدار نمیشه خودمون میریم برمیگردیم
لونا: اوکی
یونگی: بگم اتاق برات آماده کنن؟
لونا: نه میرم پیش ات
یونگی: باشه پس.. شب بخیر
لونا: شب بخیر
هر دو به سمت اتاقا رفتن
*صبح روز بعد*
چشمامو آروم باز کردم و سعی کردم به نور عادت کنم. ساعت هشت صبح بود. رفتم دستشویی و سر و صورتمو شستم و دوش گرفتم. موهامو خشک کردم و گوجه ای بستم و یه دامن صورتی با کراپ سفید پوشیدم و نشستم پشت میز تا طراحی های رونمایی رو ادامه بدم
طراحی دو تا لباس آماده بود ولی دوتا لباس دیگه هنوز نصفه بودن
فک کنم زود تر از زمان موعود تموم بشه
*یه ربع بعد*
*زنگ گوشی*
کوک بود
آهی کشیدم و گوشی رو برداشتم
ات: بله؟
کوک: آدم با بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟
ات:*چشم غره* کارتو بگو
کوک: باید بریم خرید عروسی پایین منتظرتم
ات: اومدی اینجا؟
کوک: اره بیست دقیقه وقت داری بیایی پایین. منتظرم
گوشی رو قطع کرد
ات: مرتیکه ی&#¥£$#
نفس عمیقی کشیدم و نشستم یکم آرایش کردم. یه پیرهن صورتی جذب پوشیدم با کتونی های سفید. گوشیمو برداشتم و رفتم پایین
ات: اجوما من باید با جونگکوک برم خرید چند ساعت دیگه میام
اجوما: باشه دخترم مراقب خودت باش
ات: یونگی و لونا کجان؟
اجوما: صبح زود رفتن
ات: عا.. باشه
خدافظی کردم و از خونه بیرون رفتم و دنبال ماشین جونگکوک گشتم و سوار شدم
ات: کجا باید بریم
کوک: طبیعتاً پاساژ
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد
یکم بعد رسیدیم به یکی از بزرگترین پاساژ های سئول و از اونجایی که خانواده هامون به نظر بقیه و خبرنگار ها اهمیت میدن از همینجا نقش بازی کردنمون شروع شد
کوک پیاده شد و در رو برام باز کرد بعدشم سوییچ رو داد به نگهبان و رفتیم توی پاساژ
کوک: اول چی میخوای بگیری؟
ات: نمیدونم... بیا با لباس شروع کنیم
همونطور که دستم رو دور دستش حلقه کرده بودم هدایتش کردم به سمت یه لباس فروشی که پر از کت و شلوار های مختلف بود. به رگالا نگاه کردم. همه شون خیلی خز و شلوغ بودن بنابراین دوتا کت و شلوار ساده و شیک مشکی درووردم و به کوک نشون دادم
کوک: سمت چپی
ات: خوبه
راستیرو دادم دستش
ات: برو بپوش
کوک: فک کنم گفتم چپیه؟
ات: این قشنگ تره
با حرس کت و شلوارو از دستم گرفت و رفت پرو
ات: عالیه همین خوبه
پولشو حساب کرد و پاکت رو برداشت
مغازه ی بعدی لباس عروس بود
به لباس نگاه کردم از چند تاشون خوشم اومده بود
فروشنده: میخوایین پرو کنین؟*لبخند*
برگشتم و به کوک نگاه کردم کتش رو روی دستش آویزون کرده بود و پاکت خرید رو نگه داشته بود و دست دیگش رو توی جیبش برده بود. آروم سرتکون داد
برگشتم و به فروشنده چند تاش رو نشون دادم تا برام بیاره پرو
بعد از نیم ساعت تقریبا تمام لباسارو پرو کرده بودم ولی کوک رضایت نمیداد
یه لباس دیگه پوشیدم
یقه قایقی بود و پر از مروارید های ریز و درشت بود
دامن بزرگ و پف داری داشت و روی دامنش مروارید ها پراکنده شده بودن و خطوط براق نقره ای داشت
پوشیدمش و از پرو اومدم بیرون
ات: چطوره؟
کوک: .....
ات: کوک؟ کوکککک
کوک: همین... خوبه(چقد بهش میاد.)
ات: بلاخرههه
لباس رو حساب کردیم و بعدش درگیر تاج و دسته گل شدیم و در آخر هم یه کفش پاشنه بلند سفید گرفتم
کوک: مطمئنی میتونی تو عروسی اینو بپوشی؟ نمیخوام آبروم جلوی مردم بره
ات: خیلی بانمکی*چشم غره*
به ساعت نگاه کردم. ساعت دو ظهر بود
ات: گشنمه
کوک:*اه* بریم یه چیزی بخوریم. هنوز حلقه نخریدیم
رفتیم توی یه رستوران طبقه ی بالای پاساژ. جفتمون استیک سفارش دادیم و بعد خوردن یکم پاساژ رو گشتیم
ویترین یه مغازه نظرمو جلب کرد. پر از لباس بچه بود. خیلی خوشگل بودن. همه میدونستن من عاشق بچه هام
کوک: بهم نگو که بچه میخوای
ات: چی؟عمراا من با تو عمرا بچه دار شممم
کوک: خواهیم دید. به هرحال دوروز دیگه پدرامون درخواست نوه میکنن
ات: یاااا
کوک: به من چه
ات: هوففف
با صورتی قرمز پسر رو همونجا ول کرد و پشت ویترین طلا فروشی وایساد و پوزخند پسر رو پشت سر خودش ندید. ندید که چطور با لبخند بهش خیره شده و لحظه ای چشم ازش برنمیداره
ات: کوککک بیااا
کوک: ها
ات: ها و کوفت. اون قشنگه؟
به ات نگاه کرد و برق چشماش رو دید. بدون اینکه به حلقه نگاه کنه فقط مات چشم های دختر رو به روش شد
کوک: خیلی قشنگه
دختر برگشت و بهش نگاه کرد و متوجه نگاه خیرش روی خودش شد. با خجالت سعی کرد از این وضعیت نجات پیدا کنه
ات: ب.. بریم امتحانش کنیم؟*لکنت*
کوک به خودش اومد و سریع یه قدم فاصله گرفت
- ۳۱۳
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط