{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۲۶*
"من اشتباه نمی‌کنم،ولی شاید احمقانه فکر می‌کنم. اگه بمونیم از تشنگی می‌میریم. اگه بریم توی راهرو، شاید زودتر بمیریم. انتخاب بین امروز مردن یا فردا مردن هست."
"پس چکار کنیم؟"
رینا به الکس نگاه کرد. به چاقوی توی دستش. به خون خشک شده روی تیغه.
جکس از جایش بلند شد. رفت سمت پنجره. یک چشمش را به شیشه چسباند و بیرون را نگاه کرد. سایه‌ها عقب نرفتند. فقط ایستادند.
"می‌تونم اسم یکیشون رو ببینم. روی سینه‌ش عدد ۱۷۰۳ نوشته."
رینا نفسش را حبس کرد. ۱۷۰۳. یک کد. مثل کد خودشان. یعنی آن سایه‌ها بچه بودند. بچه‌هایی که فرار کرده بودند و گیر افتاده بودند. یا شاید بچه‌هایی بودند که هیچ وقت به سلول برنگشتند.
"۱۷۰۳ مال کیه؟" الکس پرسید.
رینا شانه بالا انداخت. "مال کسی که دیگه نیست."
جکس صورتش را از روی پنجره عقب کشید، صورتش سفید شده بود. سفیدتر از همیشه.
"اونی که نگاهم کرد... چشم نداشت. جای چشم‌هاش دو تا سوراخ سیاه بود. ولی انگار می‌تونست ببینه. من حس می‌کردم داره به من نگاه می‌کنه."
الکس چاقو را زمین گذاشت. بلند شد و به سمت کابینت رفت. کشوی چهارم را باز کرد. همان کشوی قفل شده که جکس با کمک تکه فلزی باز کرده بود. توی کشو یک دفترچه بود. دفترچه‌ای که رینا چند بار خوانده بود. جلد قهوه‌ای و چرمی با بند کشی پاره. الکس دفترچه را برداشت. بدون اینکه باز کند، گفت:
"این مال جرمیه."
"می‌دونم." رینا گفت.
دیدگاه ها (۰)

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۲۵*صبح شد، یا چ...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenter قسمت*۲۴*"این بار قر...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۸*رینا نگاهی ب...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۲۰*هیچ کس حرکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط