به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۲۴*
"این بار قرار نیست فرار کنیم." رینا گفت.
الکس ابروهایش را بالا انداخت. جکس برگشت و نگاه کرد.
"یعنی چطوری؟"
"یعنی جرمی این اتاق رو برای کسایی ساخته که تلاش کردند فرار کنند. اون میدونه که اولین غریزهی ما فرار است. میدونه که ما دنبال در میگردیم و ما بالاخره خسته میشیم و به همان راهرو برمیگردیم. و اونجاست که ما را گیر می اندازد. پس این بار... این بار هیچ کاری نمیکنیم."
"بمونیم؟ تا کی؟"
"تا وقتی که اونا دنبال ما."
الکس چاقو را برداشت و توی نور زرد چرخاند. تیغه یک لحظه برق زد.
"تو میخوای تسلیم بشی؟"
"نه. میخوام ببرم ولی برای بردن، اول باید بفهمم زمین بازی کجاست. این اتاق، راهرو، اون سایهها، همه چیز. جرمی این فضا رو طراحی کرده تا ما رو تحت کنترلش بگیره. تنها راهی که میتونیم از کنترلش خارج بشیم اینه که طبق نقشهاش حرکت نکنیم."
جکس یک چشمش را تنگ کرد.
"پس باید چکار کنیم؟"
"بمانیم ، بنشینیم و به دیوارها نگاه کنیم."
الکس چیزی نگفت. چاقو را روی زمین گذاشت و به دست خالیاش نگاه کرد.
برای اولین بار در چند روز، کسی حرف نزد فقط نشستند. سه تا بچه در یک اتاق تله با دیوارهایی که نقاشی کودکانه داشت.با سایه هایی که پشت پنجره بودند. با خونی که روی تیغه خشک شده بود. با امیدی که شاید اصلاً وجود نداشت.
و بیرون، پشت شیشه، رنگینکمان کمرنگتر شد، ابرها جابهجا شدند. سایهها ایستادند و به پنجره نگاه کردند. انگار منتظر بودند، انگار میدانستند این بار فرق دارد.
رینا چشمهایش را بست. به پشتش که کابینت چوبی بود چسبید . به پوست رنگ پریده دستهایش نگاهی انداخت و بعد به زخمهای زانویش که دوباره خوب میشدند، آهسته. نه مثل دفعه های قبل، شاید اینجا، دور از سوزنها و مواد، بدنش به حالت عادی برمیگشت. یا شاید داشت به چیز جدیدی تبدیل میشد.
چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست. چشمهایش را باز کرد و به الکس نگاه کرد. الکس هم داشت به او نگاه میکرد. با همان نگاه همیشگی. مراقب،هوشیار و خسته.
"چی شده؟"
"هیچی." رینا گفت. "فقط میخواستم مطمعا بشوم که هنوز همینجا هستی."
"هنوز اینجام."
"خوبه."
دوباره چشم هایش را بست. این بار تا صبح تا وقتی نور زرد پنجره کمتر شد و سایههای بیرون یکی یکی رفتند. تا وقتی جکس شروع به خروپف کرد و الکس چاقو را زیر سرش گذاشت و خوابش برد. کسی از راهرو نیامد و در هم باز نشد. هنوز در همان اتاق بودند. همان چهار دیوار، همان کاغذدیواری پاره و همان تضاد عجیب بین اسباببازی و خون.
رینا خوابی ندید. یا شاید دید و فراموش کرد. در مرکز، هیچ وقت نمیشد فرق خواب و بیداری را فهمید.
انگار که هیچ وقت بیرون نرفته بودند.
انگار که همیشه همین جا بودند.
انگار که مرکز، خود این اتاق بود.
Center
قسمت*۲۴*
"این بار قرار نیست فرار کنیم." رینا گفت.
الکس ابروهایش را بالا انداخت. جکس برگشت و نگاه کرد.
"یعنی چطوری؟"
"یعنی جرمی این اتاق رو برای کسایی ساخته که تلاش کردند فرار کنند. اون میدونه که اولین غریزهی ما فرار است. میدونه که ما دنبال در میگردیم و ما بالاخره خسته میشیم و به همان راهرو برمیگردیم. و اونجاست که ما را گیر می اندازد. پس این بار... این بار هیچ کاری نمیکنیم."
"بمونیم؟ تا کی؟"
"تا وقتی که اونا دنبال ما."
الکس چاقو را برداشت و توی نور زرد چرخاند. تیغه یک لحظه برق زد.
"تو میخوای تسلیم بشی؟"
"نه. میخوام ببرم ولی برای بردن، اول باید بفهمم زمین بازی کجاست. این اتاق، راهرو، اون سایهها، همه چیز. جرمی این فضا رو طراحی کرده تا ما رو تحت کنترلش بگیره. تنها راهی که میتونیم از کنترلش خارج بشیم اینه که طبق نقشهاش حرکت نکنیم."
جکس یک چشمش را تنگ کرد.
"پس باید چکار کنیم؟"
"بمانیم ، بنشینیم و به دیوارها نگاه کنیم."
الکس چیزی نگفت. چاقو را روی زمین گذاشت و به دست خالیاش نگاه کرد.
برای اولین بار در چند روز، کسی حرف نزد فقط نشستند. سه تا بچه در یک اتاق تله با دیوارهایی که نقاشی کودکانه داشت.با سایه هایی که پشت پنجره بودند. با خونی که روی تیغه خشک شده بود. با امیدی که شاید اصلاً وجود نداشت.
و بیرون، پشت شیشه، رنگینکمان کمرنگتر شد، ابرها جابهجا شدند. سایهها ایستادند و به پنجره نگاه کردند. انگار منتظر بودند، انگار میدانستند این بار فرق دارد.
رینا چشمهایش را بست. به پشتش که کابینت چوبی بود چسبید . به پوست رنگ پریده دستهایش نگاهی انداخت و بعد به زخمهای زانویش که دوباره خوب میشدند، آهسته. نه مثل دفعه های قبل، شاید اینجا، دور از سوزنها و مواد، بدنش به حالت عادی برمیگشت. یا شاید داشت به چیز جدیدی تبدیل میشد.
چیزی که هنوز اسمش را نمیدانست. چشمهایش را باز کرد و به الکس نگاه کرد. الکس هم داشت به او نگاه میکرد. با همان نگاه همیشگی. مراقب،هوشیار و خسته.
"چی شده؟"
"هیچی." رینا گفت. "فقط میخواستم مطمعا بشوم که هنوز همینجا هستی."
"هنوز اینجام."
"خوبه."
دوباره چشم هایش را بست. این بار تا صبح تا وقتی نور زرد پنجره کمتر شد و سایههای بیرون یکی یکی رفتند. تا وقتی جکس شروع به خروپف کرد و الکس چاقو را زیر سرش گذاشت و خوابش برد. کسی از راهرو نیامد و در هم باز نشد. هنوز در همان اتاق بودند. همان چهار دیوار، همان کاغذدیواری پاره و همان تضاد عجیب بین اسباببازی و خون.
رینا خوابی ندید. یا شاید دید و فراموش کرد. در مرکز، هیچ وقت نمیشد فرق خواب و بیداری را فهمید.
انگار که هیچ وقت بیرون نرفته بودند.
انگار که همیشه همین جا بودند.
انگار که مرکز، خود این اتاق بود.
- ۵۵
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط