{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی تو جرعت حقیقت بهت اعتراف میکنه ولی....

وقتی تو جرعت حقیقت بهت اعتراف میکنه ولی....

ذوق زده دستی به دامنم کشیدم و ادکلن زدم و از رو به روی آینه کنار رفتم
_وااای میرا نمیدونی رفیقش چقدر خوشگله . اسمش...
پوفی کشیدم و وسط حرفش پریدم
_بس کن لارا !
چشم غره ای رفت ، سوار ماشینش شدیم و سمت ویلا روند . به بیرون نگاه کردم .
بعد چند مین جلوی ویلا پارک کرد؛ پیاده شدیم با دیدن ویلا فکم افتاد! چقدر بزرگهههه قصر بود انگار.
خیلی خانومانه پیاده شدم و سمت در رفتیم درو باز کردم .
چشمام رو مبل چرخید دو تا دختر و چهار تا پسر . جلو رفتم و دست اولین دخترو گرفتم و سلام کردم لبخندی زد .
_سلام من میرا هستم . دوست لارا
خنده ای کرد .
_منم دخترخاله لارا هستم میتونی منو یانگ صدا کنی .
سری تکون دادم ، بادیدن دختر بعدی عوقم گرفت ، لباس باز آرایش غلیظ.
_ عزیزم . خوشگلم نه؟!
خنده ای کردم و رو به دختر جلفه گفتم
_اوهوم . خیلییی!
پوزخند مغروری زد و گفت
_اسمم یونا هست دختر دایی لارا!
سمت پسرا برگشتم به دوست پسر لارا دست دادم و دوست بعدیش .
_سلام . اسم من چانه پسر عموی یونجین.
] یونجین دوست پسر لارا]
دست پسر بعدی با دیدن پسر آخری چشمام گرد شد ، خیلی جذاب بود .
وایبر مافیا ها رو میداد .
_ س سلام!
سری تکون داد و نگاهش به بقیه داد.
_ اسم من میرا عه دوست لارا!
کلافه به صورتم نگاه کرد . چشمام روم میچرخید.
_ا اسم من جونگکوکه . دوست دوران کودکی یونجین!
لبخندی زدم و سر جامون نشستیم نگاه خیره دوستای یونجین رو حس میکردم.
_ پایه جرعت حقیقت هستین بچه ها؟!
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_چرا که نه .
نشستیم پایین جونگ کوک بلند شد سمتی رفت و بعد چند دقیقه با بطری برگشت و گذاشت وسط و چرخوند .
فلیکس[ پسرعمو یونجین ] و یانگ
_ جرعت یا حقیت یانگ؟!
یانگ آب دهنشو قورت داد.
_ از کی تو این جمع خوشت میاد؟!
رنگ یانگ پرید . بعدش آروم لب زد
_ چ چان!
صدای بچه ها بلند شد . چان چشمکی به یانگ زد یانگ گونه اش سرخ شد .
_بعدی . فلیکس و لارا.
لارا خنده ای کرد و گفت
_جرعت یا حقیقت؟!
فلیکس با ترس گفت
_جرعت!
لارا خنده ی شیطانی کرد
_زنگ بزن به دوست دخترت باهاش کات کن! .
فلیکس چشماش گشاد شد
_نمیتونم لارا . من دوسش دارم
صدای خوشحالی بچه ها بلند شد .
_خب باشه . امم . اون تیشرت قرمزت برا من! .
فلیکس سری تکون داد . بطری رو چرخوندن . منو و یونا .
_ جرعت یا حقیقت . ؟!
نگاهش و به کوک داد و با عشوه مخاطب به من گفت
_ اومم. حقیقتتت!
چندش! صورتم جمع شد .
_ رو کی کراشی؟!
یونا دستشو رو رو میز گذاشت و خم شد
_ روی کوک !
نگاهم و به جونگکوک دادم . خنثی با چشمای خمار نگام می‌کرد.
نگاهم و ازش گرفتم و بع بطری دوختم .
_ یونجین و فلیکس
نگاهم و بهشون دادم فلیکس گفت
_ حقیقت!
یونجین پیروز شده گفت
_ اوم حاظری با دوست دخترت کات کنی با میرا بری تو رابطه ؟!
فلیکس نگاهش و روی بدنم چرخوند .
_اوم . ! آرههه!
عوضی! بطری رو چرخونند . جونگکوک و یونا. یونا خوشحال لب زد .
_ بین ماها کدومو دوست داری ببو.سی؟!
جونگکوک خونسرد گفت
_میرا .
لبخندی زدم و نگاهم و ازش گرفتم .
_یعنی چییی؟!
کوک نگاهش و به یونا داد .
_زیادی حرف میزنی .
یونا دهنشو بست . بطری رو چرخوندن .
جونگکوک و یونجین . یونجین رو به کوک گفت
_ جرعت یا حقیقت؟!
لرزم گرفت؛ چرا حس میکنم به من ربط داره؟! .
_ جرعت .
_به کسی که دوسش داری اعتراف کن !
کوک خونسرد بلند شد . و قدمی جلو اومد . چشمام گرد شد . نمنه؟!
_ میرا . من د دوست دارم!
تپش قلبم ؟! نمیدونم میزد یا نه!!!!
دیدگاه ها (۹)

وقتی به پارتی میرین ولی....دست کوک دور شونم حلقه شد برگشتم س...

بچه ها تا امشب به احتمال زیاد دو تا پارت میزارم .

Dark life...P)14ویو تهیونگ:؛ فکری به ذهنم رسید چی بهتر از با...

#P𝗔R𝗧 : 63〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط