WRONG
part 8
ویو ات
بعد از اون شب ترجیح دادم برم پیش مادرم زندگی کنم اون شب هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی ممکن بود بیوفته درسته مادرم بعد از اون قضیه با یه مرد پولدار ازدواج کرد آدم خوبی به نظر میرسه وقتی برای اولین بار ملاقاتش کردم هیچ اعتراضی با بودن من تو اون خونه نداشت اما پسرش رو تاحالا ندیدم امیدوارم پسرش هم مثل خودش خوب باشه
.
.
.
خدمتکار: شما ات هستین؟
ات:ب..بله خودمم
خانومی حدودن که ۵۰ سالش میشد سمتم اومد و با گرفتن دسته چمدون خواست کمکم کنه اما نزاشتم گفتم:
"ممنون از کمکتون اجوما ولی خودم میتونم"
اجوما: خانوم ات اذیت نمیشین؟
"نه و لطفا خانوم نکنین همون ات کافیه"
لبخند رو لبش پرنگ تر شد و به دستش ات رو راهنمای کرد و گفت:
"پس حداقل بزار تا اتاق همراهیت کنم دخترم"
ات بدون هیچ اعتراضی سرشو به نشونه مثبت تکون داد و دنبال اجوما رفت
ویو ات
واوو از اون چیزی که فکر میکردم بهتره اتاقم بزرگ تره تا اون اتاق خونه قبلی یا بهتره بگم زن پدرم خونه قشنگ و بزرگیه نسبت به اون خونه اوفف بنظرم باید منم بد به دلم راه ندم شاید این شروع تازه و زندگی خوبیه
"(صدای زنگ گوشی)"
مکالمه
ات: هیی آلونا
آلونا : درست نمیتونی صحبت کنی
ات: متاسفم مادمازل باید با همین اخلاقم کنار بیای
آلونا: خیلی وقته اومدم خونه جدیدت چطوره
ات: یکم زیادی شیک و پیکه
آلونا: عالیه که
ات: خودت میدونی که از ثروت زیاد متنفرم
آلونا: بیخیال خوش بگذرون بجای این چیزا الان میخوای چکار کنی
ات: بنظرت چیکار کنم؟ معلومه چیدن وسایل هام
الونا: پس برم اعا راستی شازده رو دیدی بگو چه شکلیه
ات:متاسفم نمیتونم این یکی رو برات بیارم
الونا:دلقک
پایان مکالمه
.
.
.
بعد از اینکه وسایل هارو چیدم بیرون از اتاق داخل حیاط رفتم دقیقن موقع شام هم بود که صدای مامانم بلند شد:
"ات بیا شام بخور"
مثل همیشه داخل رفتم وقتی رسیدم به میز کسی که ناشنا بود رو دیدم یه لحظه حس کردم قلبم از تپش واستاده ا..اون همون پسر شوهر مادرمه کیم تهیونگ و..ولی خیلی خوشگله
ویو ات
بعد از اون شب ترجیح دادم برم پیش مادرم زندگی کنم اون شب هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی ممکن بود بیوفته درسته مادرم بعد از اون قضیه با یه مرد پولدار ازدواج کرد آدم خوبی به نظر میرسه وقتی برای اولین بار ملاقاتش کردم هیچ اعتراضی با بودن من تو اون خونه نداشت اما پسرش رو تاحالا ندیدم امیدوارم پسرش هم مثل خودش خوب باشه
.
.
.
خدمتکار: شما ات هستین؟
ات:ب..بله خودمم
خانومی حدودن که ۵۰ سالش میشد سمتم اومد و با گرفتن دسته چمدون خواست کمکم کنه اما نزاشتم گفتم:
"ممنون از کمکتون اجوما ولی خودم میتونم"
اجوما: خانوم ات اذیت نمیشین؟
"نه و لطفا خانوم نکنین همون ات کافیه"
لبخند رو لبش پرنگ تر شد و به دستش ات رو راهنمای کرد و گفت:
"پس حداقل بزار تا اتاق همراهیت کنم دخترم"
ات بدون هیچ اعتراضی سرشو به نشونه مثبت تکون داد و دنبال اجوما رفت
ویو ات
واوو از اون چیزی که فکر میکردم بهتره اتاقم بزرگ تره تا اون اتاق خونه قبلی یا بهتره بگم زن پدرم خونه قشنگ و بزرگیه نسبت به اون خونه اوفف بنظرم باید منم بد به دلم راه ندم شاید این شروع تازه و زندگی خوبیه
"(صدای زنگ گوشی)"
مکالمه
ات: هیی آلونا
آلونا : درست نمیتونی صحبت کنی
ات: متاسفم مادمازل باید با همین اخلاقم کنار بیای
آلونا: خیلی وقته اومدم خونه جدیدت چطوره
ات: یکم زیادی شیک و پیکه
آلونا: عالیه که
ات: خودت میدونی که از ثروت زیاد متنفرم
آلونا: بیخیال خوش بگذرون بجای این چیزا الان میخوای چکار کنی
ات: بنظرت چیکار کنم؟ معلومه چیدن وسایل هام
الونا: پس برم اعا راستی شازده رو دیدی بگو چه شکلیه
ات:متاسفم نمیتونم این یکی رو برات بیارم
الونا:دلقک
پایان مکالمه
.
.
.
بعد از اینکه وسایل هارو چیدم بیرون از اتاق داخل حیاط رفتم دقیقن موقع شام هم بود که صدای مامانم بلند شد:
"ات بیا شام بخور"
مثل همیشه داخل رفتم وقتی رسیدم به میز کسی که ناشنا بود رو دیدم یه لحظه حس کردم قلبم از تپش واستاده ا..اون همون پسر شوهر مادرمه کیم تهیونگ و..ولی خیلی خوشگله
- ۳.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط