ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡24
________
*جونگکوک با دیدن سکوت سومی با دست دیگم که روی رون پای سومی بود پشت گردنشو گرفت و نزدیکش کرد و...درست قبل از اینکه لباشون بهم بخوره گوشی جونگکوک زنگ خورد و سومی هم از این فرصت استفاده کرد و تو فاصله این که جونگکوک تلفنش رو جواب بده بلند شد و سریع به اتاق خودش رفت و در رو بست و روی تخت دراز کشید...قلبش خیلی تند میزد...خب قبلا بوسه داشتن ولی اگه تو این موقعیت همو میبوسیدن مطمعینا قرار نبود فقط یه بوسه معمولی باشه....با این افکار و خجالت زدگی و معذب بودن چشماش سنگین شد و کم کم خوابید....*
*صبح روز بعد سومی اماده برای صبحونه به طبقه پایین رفت و با جونگکوک و تهیونگ مشغول خوردن صبحونه بودن....این روز ها تهیونگ بیشتر روز تو شرکت بود و یا به سفر های کاری میرفت*
÷حال پات چطوره سومی؟
+هم؟...عا چیز خاصی نیست...دکتر گفت جاش میمونه ولی زود خوب میشه...
÷هیونگ ازت خوب مراقبت میکنه هوم؟(نیشخند)
+(سومی با خجالت آروم به جونگکوک که داشت صبحونشو میخورد و کلمه ای هم حرف نمیزد نگاه کرد)..خب...اره فکر کنم
÷وقتی پات خوب شد میخوای چیکار کنی؟
+...میخوام برگردم مدرسه
*جونگکوک لحظه ای از خوردن دست کشید و به سومی نگاه کرد*
×مدرسه؟
+اوهوم...میخوام درسم رو ادامه بدم
×...خب..چه رشته ای میخوای؟
+...خب...اگه بخوام پول در بیارم باید یه رشته ای باشه که بتونم از پس بدهی های بابا بربیام
×چقدر؟
+هم؟..خب..فعلا نمیدونم
×حدودا؟
+...تا اونجایی که میدونم نزدیک 160,000$ و_
*جونگکوک اروم بلک کارتشو از جیب کتش بیرون اورد و جلوی سومی روی میز گزاشت*
×با این بدهیشو پرداخت کن و رشته ای که دوست داری بخون(سرد ادامه به صبحونه خوردن)
*سومی شکه بهش نگاه میکرد*
+ل..لازم نیست...
×....
+...خب..بهت برمیگردونم(آروم کارت رو برداشت)
×خب نظرت درباره بوسه چیه؟هر بوسه ۱۰۰ دلار
*سومی شکه شد و آبمیوه پرید تو گلوش و شروع به سرفه کرد درحالی که تهیونگ سریع به پشتش زد تا حالش بهتر بشه و جونگکوک با یه نیشخند به دستپاچه شدنش نگاه میکرد*
+بوسه؟!.
×چیه؟...برات غیر عادیه زوج ها همو ببوسن؟
+...نه...نه اصلا(سعی میکرد عادی و با اعتماد به نفس بر خلاف دستپاچگیش بنظر برسه)
÷(نیشخند)
*بعد از صبحونه سومی تو گلخونه مشغول رسیدگی به گلایی بود کا حالا داشتن جوونه میزدن..برای سرگرمی حوصلش سر رفته بود پس با ایده ای که ذهنش رسید از جاش بلند شد و یه تیکه گچ صورتی از جعبه گچ ها برداشت و روی تخته سیاه فانتزی ای که به یکی از دیوار ها وصل کرده بود نوشت...*
"بارانی،ابری،افتابی...تو کدومو ترجیح میدی؟♡"
*با دیدن جمله لبخندی زد و با تاریک تر شدن هوا و گذشتن ساعت ها ریسه های طلایی رو روشن میکرد و فضای گلخونه با چراغ طلایی نورانی میشد....برای بار اخر خاک دور گلدون هارو با دستمال تمیز کرد و به داخل عمارت برگشت*
*ویو سومی*
*بعد از یه روز دیگه تو گلخونه و مراقبت کردن از گل ها وارد عمارت شدم...به اتاقم رفتم و یه دوش کوچیک گرفتم و با یه حوله سفید دور بدنم و موهای خیس نسکافه ای روی شونه هام از حموم بیرون اومدم و مشغول خشک کردن موهام شدم و لباس هامو پوشیدم*
___________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡24
________
*جونگکوک با دیدن سکوت سومی با دست دیگم که روی رون پای سومی بود پشت گردنشو گرفت و نزدیکش کرد و...درست قبل از اینکه لباشون بهم بخوره گوشی جونگکوک زنگ خورد و سومی هم از این فرصت استفاده کرد و تو فاصله این که جونگکوک تلفنش رو جواب بده بلند شد و سریع به اتاق خودش رفت و در رو بست و روی تخت دراز کشید...قلبش خیلی تند میزد...خب قبلا بوسه داشتن ولی اگه تو این موقعیت همو میبوسیدن مطمعینا قرار نبود فقط یه بوسه معمولی باشه....با این افکار و خجالت زدگی و معذب بودن چشماش سنگین شد و کم کم خوابید....*
*صبح روز بعد سومی اماده برای صبحونه به طبقه پایین رفت و با جونگکوک و تهیونگ مشغول خوردن صبحونه بودن....این روز ها تهیونگ بیشتر روز تو شرکت بود و یا به سفر های کاری میرفت*
÷حال پات چطوره سومی؟
+هم؟...عا چیز خاصی نیست...دکتر گفت جاش میمونه ولی زود خوب میشه...
÷هیونگ ازت خوب مراقبت میکنه هوم؟(نیشخند)
+(سومی با خجالت آروم به جونگکوک که داشت صبحونشو میخورد و کلمه ای هم حرف نمیزد نگاه کرد)..خب...اره فکر کنم
÷وقتی پات خوب شد میخوای چیکار کنی؟
+...میخوام برگردم مدرسه
*جونگکوک لحظه ای از خوردن دست کشید و به سومی نگاه کرد*
×مدرسه؟
+اوهوم...میخوام درسم رو ادامه بدم
×...خب..چه رشته ای میخوای؟
+...خب...اگه بخوام پول در بیارم باید یه رشته ای باشه که بتونم از پس بدهی های بابا بربیام
×چقدر؟
+هم؟..خب..فعلا نمیدونم
×حدودا؟
+...تا اونجایی که میدونم نزدیک 160,000$ و_
*جونگکوک اروم بلک کارتشو از جیب کتش بیرون اورد و جلوی سومی روی میز گزاشت*
×با این بدهیشو پرداخت کن و رشته ای که دوست داری بخون(سرد ادامه به صبحونه خوردن)
*سومی شکه بهش نگاه میکرد*
+ل..لازم نیست...
×....
+...خب..بهت برمیگردونم(آروم کارت رو برداشت)
×خب نظرت درباره بوسه چیه؟هر بوسه ۱۰۰ دلار
*سومی شکه شد و آبمیوه پرید تو گلوش و شروع به سرفه کرد درحالی که تهیونگ سریع به پشتش زد تا حالش بهتر بشه و جونگکوک با یه نیشخند به دستپاچه شدنش نگاه میکرد*
+بوسه؟!.
×چیه؟...برات غیر عادیه زوج ها همو ببوسن؟
+...نه...نه اصلا(سعی میکرد عادی و با اعتماد به نفس بر خلاف دستپاچگیش بنظر برسه)
÷(نیشخند)
*بعد از صبحونه سومی تو گلخونه مشغول رسیدگی به گلایی بود کا حالا داشتن جوونه میزدن..برای سرگرمی حوصلش سر رفته بود پس با ایده ای که ذهنش رسید از جاش بلند شد و یه تیکه گچ صورتی از جعبه گچ ها برداشت و روی تخته سیاه فانتزی ای که به یکی از دیوار ها وصل کرده بود نوشت...*
"بارانی،ابری،افتابی...تو کدومو ترجیح میدی؟♡"
*با دیدن جمله لبخندی زد و با تاریک تر شدن هوا و گذشتن ساعت ها ریسه های طلایی رو روشن میکرد و فضای گلخونه با چراغ طلایی نورانی میشد....برای بار اخر خاک دور گلدون هارو با دستمال تمیز کرد و به داخل عمارت برگشت*
*ویو سومی*
*بعد از یه روز دیگه تو گلخونه و مراقبت کردن از گل ها وارد عمارت شدم...به اتاقم رفتم و یه دوش کوچیک گرفتم و با یه حوله سفید دور بدنم و موهای خیس نسکافه ای روی شونه هام از حموم بیرون اومدم و مشغول خشک کردن موهام شدم و لباس هامو پوشیدم*
___________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۸۲۴
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط