ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡25
________
*ویو سومی*
*امروز بعد مدت ها لباس فرم مدرسه رو دوباره پوشیدم و اماده مدرسه رفتن بودم..قطعا قرار بود ازم کلی بازجویی کنن که چرا این مدت نیومده بودم مدرسه و قطعا بابا هم اطلاعی درباره گم شدنم به کسی نداده بود...از جلو آینه دل کندم و با جونگکوک سوار ماشین شدیم و به طرف مدرسه رفتیم..بوی عطر مردونش و اون استایل رسمیش خیلی..باعث بالا رفتن ضربان قلب و دمای بدنم میشد و آروم لبه دامنمو تو مشتم گرفتم....*
×نگرانی؟
+چی؟...نه...فقط..میشه..وقتی رسیدیم بهشون بگو یکی از فامیلامونی...یا عمومی...هر کاری میکنی فقط نگو...
×شوهرتم؟
+..ا..اره همون(تکیه داد به صندلی)
^تو مدرسه^
*با پیاده شدنم از ماشین و پیاده شدن جونگکوک تقریبا چشم همه بچه هارو روی خودم و جونگکوک حس میکردم...دختر ها ازش عکس میگرفتن و با شوک و ذوق دستشونو جلوی دهنشون گرفته بودن و با دوستاشون پچ پچ میکردن و پسرا هم اکثرا به ماشین نگاه میکردن که یکی از کمیاب ترین مدل ها بود...من تو تشخیص مدل ماشین ها مهارتی نداشتم و فقط چندتا رو میدونستم که قطعا ماشین جونگکوک جز اون تعداد محدودی که بلد بودم نبود و احتمالا حتی اسمشو هم تا حالا نشنیده بودم...با قدم های لرزون تو سالن مدرسه راه میرفتیم که جونگکوک آروم دستمو گرفت و وارد دفتر مدیر شد*
*مدیر که حالا به نظر میومد رنگ موهاشو عوض کرده و زنی خشن ۵۶ ساله بود با دامن بلند کرمی رنگ و کت کوتاه همراهش و موهایی که یجوری سفت بسته بود که انگار رو بهم ریخته بودن حتی یه تار مو بود و عینک مثلثی مانندش از جاش بلند شد و از سر تا پامو برانداز کرد و بعد نگاهی به جونگکوک انداخت...*
♤:چشمم روشن خانم کیم...نکنه این چند وقت با دوست پسرتون فرار کرده بودید؟(لحن تیکه مانند و محکم)
*با شنیدن حرفش لکنتی گرفتم و دست جونگکوک رو ناخودآگاه محکم تر گرفتم..دستی که حالا کل دست منو در بر گرفته بود و فقط نوک انگشتام دیده میشد*
+م..من..
×خانم اوه درسته؟...بزارید خودم رو معرفی کنم(خیلی خونسرد و جدی روی صندلی وسط دفتر مدیر که برای اولیا بود نشست و پاشو روی هم انداخت و جدی به خانم اوه نگاهی کرد و بعد کارت شرکتش رو از جیبش بیرون اورد و روی میز گزاشت)...جئون جونگ کوک هستم...مدیر عامل شرکت VIE...و البته...همسر خانم کیم
*با شنیدن اسم همسر با صدای جونگکوک لرزی به بدنم افتاد..از ترس و خجالت بود..یا..از خوشحالی؟*
♤:...اوه..عام..من اطلاعی نداشتم...
×خب حالا که مطلع شدین خوشحال میشم خانم کیم رو به عنوان دانش اموز برتر معرفی کرده و توی هر رشته ای که خودشون میخوان اجازه تحصیل داده بشه...و البته...تدریس خصوصی و vip درس های عقب افتاده
♤:اقای جئون...فکر کنم که احتمالا پول باعث حماقتتون شده...اینجا با پول و قدرت نمیشه نفوذی به سیستم آموزشی کرد
×خب پس....خوشحال میشدم از راه مسالمت(نمیدونم درست نوشتم یا نه)امیز تری وارد توافق بشیم...نظرتون راجع به 100,000,000$ چیه؟...مطمعینا خانواده اوه تا حالا همچین مبلغی رو تو حساب های بانکیشون ندیده بودن نه؟...
♤:...ص..صد میلیون...دلار...
×خانم اوه فکر کنم متوجه منظورم نشدین...وقتی میگم راه مسالمت آمیز منظورم فقط همینجوری دادن پول نیست...قطعا گزینه دومی هم هست.....(گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و فیلم های خیانت خانم اوه به همسرش با معاون مدرسه رو بهش نشون داد)
*با دیدن فیلم ها رنگ از صورت مدیر مدرسه پرید و شوکه با لکنت سریع گفت..*
♤:اینا...اینا کاملا مشخصه فیک هستن..(با لکنت و ترس)
×فیک؟...پس شما همیشه برای برای فیلم هایی که فیک هستن اینجوری لکنت میگیرین؟..خانم.اوه؟(بالا انداختن یه تای ابرو)
♤:......خیلی خب...خانم کیم میتونن...تو هر رشته ای دلشون میخواد بدون در نظر گرفتن نمرات انظباط و..تحصیل کنن....و...منم در ازای اون پول گزارشی نمیدم(با نا امیدی)
×خوبه...(گوشیش رو از روی میز برداشت و از جاش بلند شد و گوشیش رو توی جیب کتش گزاشت و به سمت در خروجی رفت ولی قبل خروج لحظه ای مکث کرد و به سمت خانم اوه برگشت)...و در ظمن خانم اوه...پول حماقت نمیاره...قدرت میاره*...
*جونگکوک بعدش نگاهی به سومی انداخت و سرشو به نشانه خداحافظی تکون داد و اتاق رو ترک کرد...*
♤:..تو...چه رشته ای میخوای؟(با لحن جدی ولی باز کمی ترس از سومی)
+...م..من...هنر...منظورم...نقاشیه...
♤:...برو کلاست...ثبت نامت تو کلاس رو خودم انجام میدم...
+ممنون...(اتاق رو ترک کرد و به کلاسش رفت)
_______________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡25
________
*ویو سومی*
*امروز بعد مدت ها لباس فرم مدرسه رو دوباره پوشیدم و اماده مدرسه رفتن بودم..قطعا قرار بود ازم کلی بازجویی کنن که چرا این مدت نیومده بودم مدرسه و قطعا بابا هم اطلاعی درباره گم شدنم به کسی نداده بود...از جلو آینه دل کندم و با جونگکوک سوار ماشین شدیم و به طرف مدرسه رفتیم..بوی عطر مردونش و اون استایل رسمیش خیلی..باعث بالا رفتن ضربان قلب و دمای بدنم میشد و آروم لبه دامنمو تو مشتم گرفتم....*
×نگرانی؟
+چی؟...نه...فقط..میشه..وقتی رسیدیم بهشون بگو یکی از فامیلامونی...یا عمومی...هر کاری میکنی فقط نگو...
×شوهرتم؟
+..ا..اره همون(تکیه داد به صندلی)
^تو مدرسه^
*با پیاده شدنم از ماشین و پیاده شدن جونگکوک تقریبا چشم همه بچه هارو روی خودم و جونگکوک حس میکردم...دختر ها ازش عکس میگرفتن و با شوک و ذوق دستشونو جلوی دهنشون گرفته بودن و با دوستاشون پچ پچ میکردن و پسرا هم اکثرا به ماشین نگاه میکردن که یکی از کمیاب ترین مدل ها بود...من تو تشخیص مدل ماشین ها مهارتی نداشتم و فقط چندتا رو میدونستم که قطعا ماشین جونگکوک جز اون تعداد محدودی که بلد بودم نبود و احتمالا حتی اسمشو هم تا حالا نشنیده بودم...با قدم های لرزون تو سالن مدرسه راه میرفتیم که جونگکوک آروم دستمو گرفت و وارد دفتر مدیر شد*
*مدیر که حالا به نظر میومد رنگ موهاشو عوض کرده و زنی خشن ۵۶ ساله بود با دامن بلند کرمی رنگ و کت کوتاه همراهش و موهایی که یجوری سفت بسته بود که انگار رو بهم ریخته بودن حتی یه تار مو بود و عینک مثلثی مانندش از جاش بلند شد و از سر تا پامو برانداز کرد و بعد نگاهی به جونگکوک انداخت...*
♤:چشمم روشن خانم کیم...نکنه این چند وقت با دوست پسرتون فرار کرده بودید؟(لحن تیکه مانند و محکم)
*با شنیدن حرفش لکنتی گرفتم و دست جونگکوک رو ناخودآگاه محکم تر گرفتم..دستی که حالا کل دست منو در بر گرفته بود و فقط نوک انگشتام دیده میشد*
+م..من..
×خانم اوه درسته؟...بزارید خودم رو معرفی کنم(خیلی خونسرد و جدی روی صندلی وسط دفتر مدیر که برای اولیا بود نشست و پاشو روی هم انداخت و جدی به خانم اوه نگاهی کرد و بعد کارت شرکتش رو از جیبش بیرون اورد و روی میز گزاشت)...جئون جونگ کوک هستم...مدیر عامل شرکت VIE...و البته...همسر خانم کیم
*با شنیدن اسم همسر با صدای جونگکوک لرزی به بدنم افتاد..از ترس و خجالت بود..یا..از خوشحالی؟*
♤:...اوه..عام..من اطلاعی نداشتم...
×خب حالا که مطلع شدین خوشحال میشم خانم کیم رو به عنوان دانش اموز برتر معرفی کرده و توی هر رشته ای که خودشون میخوان اجازه تحصیل داده بشه...و البته...تدریس خصوصی و vip درس های عقب افتاده
♤:اقای جئون...فکر کنم که احتمالا پول باعث حماقتتون شده...اینجا با پول و قدرت نمیشه نفوذی به سیستم آموزشی کرد
×خب پس....خوشحال میشدم از راه مسالمت(نمیدونم درست نوشتم یا نه)امیز تری وارد توافق بشیم...نظرتون راجع به 100,000,000$ چیه؟...مطمعینا خانواده اوه تا حالا همچین مبلغی رو تو حساب های بانکیشون ندیده بودن نه؟...
♤:...ص..صد میلیون...دلار...
×خانم اوه فکر کنم متوجه منظورم نشدین...وقتی میگم راه مسالمت آمیز منظورم فقط همینجوری دادن پول نیست...قطعا گزینه دومی هم هست.....(گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و فیلم های خیانت خانم اوه به همسرش با معاون مدرسه رو بهش نشون داد)
*با دیدن فیلم ها رنگ از صورت مدیر مدرسه پرید و شوکه با لکنت سریع گفت..*
♤:اینا...اینا کاملا مشخصه فیک هستن..(با لکنت و ترس)
×فیک؟...پس شما همیشه برای برای فیلم هایی که فیک هستن اینجوری لکنت میگیرین؟..خانم.اوه؟(بالا انداختن یه تای ابرو)
♤:......خیلی خب...خانم کیم میتونن...تو هر رشته ای دلشون میخواد بدون در نظر گرفتن نمرات انظباط و..تحصیل کنن....و...منم در ازای اون پول گزارشی نمیدم(با نا امیدی)
×خوبه...(گوشیش رو از روی میز برداشت و از جاش بلند شد و گوشیش رو توی جیب کتش گزاشت و به سمت در خروجی رفت ولی قبل خروج لحظه ای مکث کرد و به سمت خانم اوه برگشت)...و در ظمن خانم اوه...پول حماقت نمیاره...قدرت میاره*...
*جونگکوک بعدش نگاهی به سومی انداخت و سرشو به نشانه خداحافظی تکون داد و اتاق رو ترک کرد...*
♤:..تو...چه رشته ای میخوای؟(با لحن جدی ولی باز کمی ترس از سومی)
+...م..من...هنر...منظورم...نقاشیه...
♤:...برو کلاست...ثبت نامت تو کلاس رو خودم انجام میدم...
+ممنون...(اتاق رو ترک کرد و به کلاسش رفت)
_______________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۶۴۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط